تبليغاتX
این سه نفـــــــــــــــــر

هر چیزی یه تاریخ مصرف و انقضایی داره. روزی که این وبلاگ رو زدیم فکر نمی  کردیم به این زودی تاریخ مصرفش تموم بشه.فکر می کردیم حالا حالاها بنویسیم اما...
چند شب پیش طی صحبت هایی که ما 3 تا با هم داشتیم تصمیم گرفته شد در اینجا رو ببندیم و تخته کنیم و بریم پی کارمون.به همین سادگی!!!
البته بستن اینجا دلیل نمیشه که ما دوستان خوبی مثل شمارو فراموش کنیم و دل از دنیای مجازی بکنیم.به این زودی ها از شر ما خلاص نمیشین. مرتب بهتون سر میزنیم و کامنت میذاریم.
خوب دیگه وقت رفتنه .خوبی و بدی از ما دیدین حلالمون کنید.
این ما بودیم که رفتیم.

 

اگر بار گران بودیم رفتیم

اگر نامهربان بودیم رفتیم...

 

خداحافظ

 

امضاء:
این سه نفر(شنگول و منگول و حبه ی انگور)

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 1:35  توسط شنگول  | 


 

برای انجام آزمایشات پروژه ی دانشگاهیم بعد از کلی اینور و اونور رفتن و این در و اون در رو زدن مجبور شدم برم همون اداره ای که واسه کارآموزی می رفتم و دست به دامان مسئولان اونجا بشم.

دیدن دوباره اونجا بعد از مدت ها خیلی برام جالب بود.کلی با همکلاسی هام اونجا خاطره داریم.خیلی از مسئولان و کارکنان اونجا هنوز هستن ولی 2 یا 3 نفری رفتن .نگهبان ها هم به جز یکیشون بقیه سرجاه و جمالشونن!!!.آزمایشگاهها از پارسال تا حالا فرقی نکردن.یکی دوتا وسیله جدید و مدرن اضافه شده ولی این یکی هنوزم عوض نشده!!!

چقدر نو و تمیزه!!!

برای انجام آزمایش ها نیاز به یک سری مواد و داروهای گیاهی داشتم.چندتاشون اصلا گیرم نیومد.تو فکر این بودم که چی جایگزینشون کنم که مسئولم اسم مبارک سیر رو بر زبان جاری کرد!!!

اینجوری شد که دیروز از تو آشپزخونه 2 تا بوته سیر برداشتم و با خودم بردم اداره.بعد از 2 ساعت تلاش و کوشش و چپل کاری ماده ای ساختم به رنگ زرد با بویی عجیب و غریب  طوریکه هرکسی وارد آزمایشگاه میشد یه چیزی میگفت!!!

یکی میگفت: سی ای ها.چه ساختی؟؟؟الان بقیه فکر میکنن هی ماهی سرخ می کنیم!!!

اون یکی میگفت:هااا بو ترشی خشی میاد!!!

یکی از آقایون هم تا از در وارد شد گفت: ای میچسبه ایسه یه ماهی شکم گرفته با شوت پلو و ترشی باشه بشینی با دست بخوری!!!

ماده ی مذکور!!!

اگه می بینید هنوز درگیر پروژه هستم به خاطر استاد راهنمامه!!!از اول مهر این موضوع تو ذهنم بود.چون یک سری اولیه و ابتدایی آزمایش ها رو تو دوره ی کارآموزی انجام داده بودم.با یکی از استادای پروازی که از تهران می اومد و از لحاظ تخصص تو این زمینه دومین نفر تو کشور بود مشورت کردم.گفت: کار خوبیه.ولی سعی کن اثرش رو روی نمونه های زنده هم امتحان کنی.

اول خواستم با خودش پروژه ام رو بگبرم.اما چون پروازی بود و راحت بهش دسترسی نداشتم با یکی دیگه از اساتید صحبت کردم.استادی که هیچ تخصصی تو این زمینه نداره اما خیلی دوست داره کمک کنه.استادی که ما صداش می کنیم دکتر DVD !!!

جناب دکتر DVD اول ازم یک سری مقاله و گزارش کار خواست.کلی سرچ کردم و یه خلاصه ای از کارام رو براش بردم.موضوع کارم تایید شد. اما چند هفته بعد از تایید شدن موضوع، فرمودند: بیا موضوع رو عوض کنیم و یه کار دیگه انجام بدیم.

گفتم: آخه موضوع من تایید شده.الانم نمیشه عوضش کرد.آموزش ایراد میگیره.

گفت: بیخیال.تو کاری به ای کارا نداشته باش.با خودم!!!

بعدهم یه موضوع دیگه بهم داد.قرار شد با یکی دیگه از بچه ها با هم کار کنیم.وقتی تاریخ شروع کار رو از استاد گرامی خواستیم گفت:الان نمونه زنده نداریم.باید سفارش بدیم.که میفته واسه بعد از عید!!!

ما هم دیگه بیخیال کار شدیم و منتظر بعد از عید شدیم.بعد از عید وقتی به دکتر DVD مراجعه کردیم گفت: باشه. من تماس می گیرم با اهواز تا برامون نمونه بفرستن.چون ممکنه فراموش کنم شما یادم بیارین.

من و دوستم هم هفته ای چند بار میرفتیم پیشش و می گفتیم: استاد چی شد؟؟؟ تماس گرفتین؟؟؟

جواب دکتر DVD هم همیشه این بود: آخ یادم رفت. الان با یکی از دوستام تماس میگیرم ببینم چی میشه!!!

حدود 1 ماه همینجور معطل شدیم. تا اینکه یک روز دکتر فرمودند: بچه ها تماس گرفتم.گفتند واسه نیمه خرداد می تونیم براتون نمونه بفرستیم.

گفتیم خسته نباشین استاد!!!آخه نیمه خرداد که شروع امتجانای پایان ترمه.ما هم که شب امتحانی!!!چطور میشه بیایم کار کنیم.

خلاصه اینکه بعد از کلی اعصاب خوردی و  جر و بحث و تو سر خودمون زدن تصمیم این شد که من دوباره همون موضوع خودمم رو کار کنم. اونم درحالیکه همه ی بچه ها داشتن کاراشون رو تحویل میدادن !!!

به پیشنهاد دکتر DVD و برخلاف میلم تو آزمایشگاه فاقد امکانات دانشگاه شروع کردم به کار.نتیجه هم کاملا معلوم بود: دوباره به در بسته خوردم!!!

دیگه خیلی عصبانی شدم. سال داشت تموم میشد و من هنوز اول بسم الله بودم.اینجوری شد که بعد از کلی دوندگی و پارتی بازی رفتم محل کارآموزیم و تونستم اجازه کار بگیرم و از اول شروع کنم.هر چند اینجا هم هر روز یه اتفاقی میفته و هی آزمایشا خراب میشه و کار تعطیل میشه.مثلا یه روز مسئولم نیست.یه روز برق نیست. یه روز خودم حالم خوب نیست یه روز....

از اون ور هم دکتر DVD هر روز یه پیشنهاد تازه ای میده و یه ماده ای معرفی میکنه که تو ولات ما پیدا نمیشه.

کم کم دارم نا امید میشم.خیلی خسته شدم.تا حالا چند بار از اول شروع کردم.اما شکست خوردم.

یعنی روزی میرسه همه چی تموم بشه و من به نتیجه برسم؟؟؟

برام دعا کنید.

 

مخلوط نوشت:

- کی گفته فارغ التحصیل شدم.هان؟؟؟کی گفته؟؟؟ وقتی از 6 تا درس ترم آخر، نمره ی 1 درسشو که بسیار افتضاح دادم و خطر افتادن داره هنوز ندادن( آخرش مجبور میشم دست به دامان آقای هادی حسینی بشم واسه نمره!!!)، وقتی که پروژه ی لعنتی ام مثل خر تو گل گیر کرده و بعد از 1 سال به هیچ نتیجه ای نرسیدم چطوری میشه گفت من یک فارغ التحصیلم؟؟؟

- به احتمال زیاد کپک خواهیم زد.چون اینجور که معلومه امسال از مسافرت خبری نیست.آخه نصف بیشتر تابستون که پدرجان تشریف نداشتن. حالا هم که اومده من گرفتارم و نمی تونم جایی برم.

- منگول و حبه انگور عزیز هم به اتفاق خانواده تشریف بردن مسافرت. اونم یزد ، شهری که من کلی دوستش دارم.جای منم سبز و خالی!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 11:48  توسط شنگول  | 


 

این مدت که نبودم خیلی گرفتار بودم. تو شرایط روحی خوبی نبودم.حوصله نوشتن هم نداشتم.چون علاوه بر گرفتاری ها و مشکلات پروِژه ی دانشگاه، کلی اتفاقات بد و ناراحت کننده رخ داد که اصلا دلم نمی خواد اسمی ازشون بیارم. آخه تو این وبلاگ ما قصد نوشتن چیزهای بد و ناراحت کننده رو نداشته ایم و نداریم و نخواهیم داشت!!!

البته تو این مدت اتفاق های خوب هم رخ داد ولی در مقابل اتفاقات بد و ناراحت اصلا به چشم نمی اومدند!!!

بگذریمممممممممممم

 

از آخرین قسمت سریال 3×4 چه خبر؟؟؟

جمعه قبل آخرین روزی بود که دور هم جمع شدیم.البته همه نبودند فقط ما بودیم و مادربزرگ و دایی چهارمیه و زنش  و 2 تا پسراش و خاله کوچیکه و پسر قند عسلش(همون جناب شصت چی معروف !!!)

کم کم همه ی سرپرست هایی که رفته بودند سفر هم برگشتند فقط مونده بود بابای من و بابای منگول!!!

 دایی جان دوشنبه اومدند.بابای عزیز بنده هم بعد از 41 روز دوری از وطن و خانه و خانواده،  سه شنبه صبح کله ی سحر ساعت 6 صبح از مکه مکرمه تشریف فرما شد و ما از دیدن خودش و چمدانش و ساک هایش بسی خرسند شدیم!!!

 

 

مخلوط نوشت:

- من و خواهرم مثل قحطی زدگان به ساک و چمدان پدر حمله ور شدیم.و آنان را چون جگر زلیخا وسط هال گشودیم.جایتان خالی چه کیفی داشت!!!

 

 

- یک قرآن خیلی خوشگل و یک پلاک طلا ،پارچه ، یک دست بلوز شلوار ، یک اتوی مو ،جعبه ی جواهرات ،یک جفت  کفش و یک سری لوازم آرایشی سوغاتی من بود!!!خیلی کمه!!! آخه بعد از 41 روز دوری و انتظار فقط همیناااااا؟؟؟

 

 

  

- حرف های پسرخاله" شصت چی" هم بسیار شنیدنی است:

سری قبل که اومده بودند در حضور همه به خاله جان گفت که: مامان من اصلا از غریبه زن نمی گیرم.میخوام فقط از فامیل زن بگیرم.اول از همه هم دختر دایی "پرپر" را میگیرم!!!

این سری هم در ادامه صحبت های قبلی فرمودند:

مامان من 10 سالم که شد میخوام زن بگیرم!!!(الان 9 سالشه).

و در جواب اعتراض های ما که بیخود کردی و  تو هنوز بچه ای و از این حرفا جواب داد:

چطور قدیما میشده.حالا نمیشه؟؟؟منم زن میخوام.حالا 10 سالم که شد یه امتحانی میکنم اگه نشد بعدا که بزرگ شدم زن میگیرم!!!

 

 

- بعضی ها هم دات کام شدن!!!تا شیرینی نگیریم تبریک نمی گوییم!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 9:13  توسط شنگول  | 


 

 

یکی بود یکی نبود.غیر از خدا هیچ کس نبود.در گذشته های دور نه در همین قرن ۲۱ سه نفر هستن به اسم شنگول و منگول و حبه ی انگور که با اون شنگول و منگول و حبه ی انگور تو قصه ها خیلی فرق دارن.مثلا : هر ۳ تاشون دخترن. یا اینکه خواهر نیستن ولی از خواهر به همدیگه نزدیکترن..... و اما مهمترین فرقشون اینه که تا حالا هیچ گرگی نتونسته حریفشون بشه!!!

 

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384

 

عشق صدای فاصله هاست
علي رضا (از همه چيز همه جا)
اين دونفر (عارف،سهيل)
ساحل
نمکپاش
ما سه نفر!!!(البته از نوع پسر)
یه این سه نفر دیگه!!!(بازم پسرن)
ما سه نفر!!!(اینا دیگه با همه فرق می کنن)
منگلهاااااااااا!!!
بت پرست
این چند نفر!!!
یواشکی بیا تو
وبلاگ بازها
پسری رو به موت!!!
چتلاگ يك معتاد
ستاره ي تهنا
عروس مرده!!!
افسانه خزان
شركت هيولاها
گورخر بالدار!!!
میگن بزرگ شدم!!!
كم آوردي سوت بزن
ياس 13و نانا
پايتخت فرهنگي ايران
دل نوشته های آلاد
گوگولي مگوليا
XXxx-mobile-xxXX
پسران چت
ماموت
سکوی قرمز
عاشق دل شكسته
کلیپ،عکس،قالب و ....

 

خاطره ها
دیر تش باد
آرزوها
فید بلاگ
نونا نینی
ردپای یک زن
لحظه های ناب
به نام خدای رفیق
خودمونی
وب نوشت مهدی موسوی
دانشجوی بدبخت
هوای شرجی
جاده های روشن
زن زمانه
وبلاگ خودم
مدار 29 درجه (آقای دهقان)
خلبوس
پسری از دیار گرم خیز جنوب
هفت
روزی روزگاری...
خاطره های سوخته
سوژه
وب نوشته های پراکنده یک استقلالی
شکوفه یاس
زندگی زیباست ای زیبا پسند
طارمه
داش سعید
روزنوشت هاي حاج عماد
دنياي قشنگ الهه
آخه دل من
نوشته های پویا پولادتن
تنهاترین ققنوس(نازنین)
خانه ي وبلاگ نويسان استان بوشهر
وبلاگ نويسان استان بوشهر
آرشيو پيوندهاي روزانه

 

امروز