تبليغاتX
این سه نفـــــــــــــــــر

 سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

تازه رسیدم خونه. سریع آن شدم تا ماجرای امشب رو براتون تعریف کنم.یک ماجرای پلیسی و ترسناک..نه که بابام نیست ما زود حوصلمون سر میرهو اصلا نمی تونیم تو خونه بمونیم.امروز ظهر خونه ی دایی بزرگم دعوت بودیم.بعدش رفتیم خونه ی مامان بزرگ مامان و بابای حبه ی انگور هم اونجا بودن.اما حبه ی انگور نیومده بود.حدود ساعت ۳۰/۱۰ بود که تصمیم گرفتیم بریم خونه ی یه دایی دیگم.آخه از ظهر زنگ زده بودن که بریم اونجا.این دایی ما ۲ تا پسر داره که به القاب زیبای پت و مت مزیَن هستندیک ساعت بعد پسر خاله دوپس دوپس(داداش حبه انگور) و عمو و خاله هم اومدن که بریم بیرون.اما بزرگترای مهربون گفتن نه الان دیر وقتههوا گرمهخسته ایم و  از این حرفا.تازه دایی هم خوابش برده بود..خلاصه هر کاری کردیم گفتن نهخاله اینا هم یه ذره موندن بعد رفتن.همه دم در ایستاده بودیم و داشتیم حرف میزدیم که یهو پت نشست پشت فرمون ماشین ما و ما بچه ها هم نا خواسته سوار شدیم و به بهونه ی خریدن نوشابه زدیم بیرون.و یه ربع ساعتی تو خیابونا گشتیم.در راه بازگشت به خونه پت گفت:دوست دارید خونه ی ارواح رو ببینید؟گفتیم خونه ی ارواح؟گفت :آره.الان میبرمتون .بعد وارد یه کوچه ی تاریک شدیم.پت گفت خانه ی ارواح آخر این کوچه است .خواهرم که حسابی از جن و ارواح میترسه التماس میکرد که برگردیمولی من و مت گفتیم نه بریموسطای کوچه یهو پت گفت: وای اینجا چقدر شیشه ریخته .خوب شد نرفتیم روشون(شیشه ها رو داشته باشید ) کسی حواسش به شیشه ها نبود.فقط نگاها به آخر کوچه بود.رسیدیم آخر کوچه.یه خونه ی بزرگ ۳ طبقه با دیوارای سیمانی که فقط چراغ های یه اتاق تو طبقه ی آخرش روشن بود، رو به روی ما قرار داشت.بعضی از قسمت های دیوار خونه قرمز رنگ بود شبیه خون.پت میگفت این خونه سالهاست که متروکه و کسی توش زندگی نمی کنه و هیچ کس حاضر به خریدن این خونه نیست.چراغ های اون اتاق هم همیشه روشنه و هیچ وقت خاموش نمیشه.بعد گفت بریم مامانینا رو هم بیاریم بترسونیمشون(آخه یکی نیست بگه شما ۴ تا بچه ساعت ۱ شب باید خواب باشید یا دنبال جن ها تو کوچه ها)
خلاصه برگشتیم خونه ی دایینا و مامان و زن دایی رو به زور سوار کردیم .هر چی اونا گفتن چه خبره.بابا نصف شبه فایده ای نداشت.دوباره رفتیم تو کوچه ی ارواحباز پت گفت وای شیشه ها.ایندفعه برعکس دفعه قبل کنجکاو شدم که شیشه ها رو ببینم .گفتم کو شیشه ؟  پت گفت:اونا اونجا .وای یه عالمه شیشه ریز شده کنار یه ۲۰۶ نوک مدادی ریخته بود رو زمین.وای خدای من اون شیشه های ریز شده شیشه های همون ۲۰۶ بود.داد زدم نگه دارررررررررررر.دزددددددددد.اون ماشینو دزد زده ولی دیگه خیلی دیر شده بود چون به آخر کوچه رسیده بودیم.فرصت نشد خیلی مامان و زن دایی رو بترسونیمچون همه گفتن برگردیم و صاحب ماشین رو پیدا کنیم.برگشتیم سر صحنه ی دزدی.۲۰۶ کنار یه ساختمان نیمه تمام پارک شده بود. زنگ های خونه روبه رویی رو زدیم .یه خانم جواب داد.
گفتیم: این ۲۰۶ مال شماست اینجا پارک شده؟
خانمه خواب آلود گفت: نه.مال ما نیست.
- نمیدونید مال کیه؟
- نه.خبر ندارم.
- ببخشید مزاحم شدیم.
گفتیم چیکار کنیم.مامان گفت زنگ بقیه خونه ها رو بزنیم.گفتم نه.بهتره زنگ بزنیم ۱۱۰.
سریع زنگ زدم و جریان رو تعریف کردم و آدرس دادم.پلیس گفت الان میایم.مامان و زن دایی میگفتن خب دیگه بریم.انگار  ترسیده بودن.(نیمه شب.یه کوچه ی باریک و تاریک، خانه ی ارواح، ماشین دزد زدههمه ی اینا واسه ترسیدن کافیه.اما مگه ما با این چیزا می ترسیم)ما که تازه یه سوژه پیدا کرده بودیم گفتیم نه.صبر کنیم تا پلیس بیاد.این ماشین مشکوکه.چند دقیقه بعد ۲ پلیس اومدن .تا رسیدن به ما یکیشون گفت:
شما زنگ زدید؟
- آره.
- کو ماشین؟
- اونجاست
- شما اینجا چیکار میکردین؟
(موندیم چی جواب بدیمبگفتیم چی اومدیم دیدن جن ها)
- هیچی ما داشتیم از اینجا رد می شدیم دیدیم شیشه های این ماشینو شکوندن.زنگ این خونه رو هم زدیم اما گفتم مال ما نیست،این بود که به شما خبر دادیم
(یکی نبود بگه چه بچه های گلی.چه احساس مسئولیت پذیر)

یکی از اونا رفت زنگ بقیه خونه ها رو زد.اون یکی هم با پت رفتن سراغ ماشین .ما هم ایستادیم تماشا .پلیسه یکی یکی زنگ خونه ها رو میزد و سوال میکرد.تا سه تا خونه اون ورتر که دیدیم در باز شد و یه پسر جوان با شرت دوید بیرون.به دنبال اون یه پسر دیگه اونم با شرت و بعد یه خانوم.پلیس بهشون ماجرا رو گفت و گفت که ما فهمیدیم و زنگ زدیم ۱۱۰ (اما خیلی بی معرفت بودنازما تشکر نکردنالبته مهم نیست چون ما به وظیفه ی انسانیمون عمل کردیم.) بعد به ما گفت میتونید برید.

ما هم راه افتادیم.اما نرفتیم خونهبه مامان و زن دایی گفتیم الان نباید بریم خونه.چون ممکنه دزدا ما رو دیده باشن و ما رو تعقیب کنن و بخوان ازما انتقام بگبرنپس بهتره بریم رد گم کنییعنی بریم یه دور بزنیم تا گممون کنن.

خلاصه حدود ۱ ساعت گشتیم .کنار دریا پارک و حدود ساعت ۳ برگشتیم خونه.(بین خودمون باشه ها یه بار دیگه هم به اون کوچه ی ارواح برگشتیم)

خب دیگه باید برم.ساعت ۸ صبح کلاس داریم.حیه ی انگور هم میاد.اما این منگول تنبل هر کاریش کردیم حاضر نشد از خواب صبحش بزنه.میگه حیفه.

پاورقـــــــــــــــــی

۱- بابام رفته کربلا .انشاالله صحیح و سالم برگرده وای به حال آمریکاییا اگه یه تار مو از سر بابام کم بشه

۲- نتیجه امتحانام رو دادن .خدا رو شکرهمه رو پاس و شوت و ... کردم .به جز یکی که نتیجه اونم به زودی میدن.

۳ـ اگه مایل به تبادل لینک بودید حتما تو قسمت نظرات ذکر کنید.

۴ـ نظر هم بدیدااااااااا وگرنه سر و کارتون با گرگ سیاهه از ما گفتن بود

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 6:40  توسط شنگول  | 


 

ـ ساعت 4صبح از خواب بیدار شده اید و برای آب خوردن به طرف  آشپز خانه می روید    در بین راه meliها یتان را چک می کنید

 

ـ وقتی مودم را خاموش می کنید احساس پوچی می کنید مثل این که عزیزی را از دست داده  باشید  

 

 ـ تصمیم می گیرید یکی دو سالی بیشتر در دانشگاه باشید فقط برای دسترسی رایگان به   اینترنت

 

ـ در نامه های پستی هم از smiley مثل(<:)استفاده می کنید

 

 ـ وقتی می خواهید بخندید سرتان را نود درجه به سمت چپ می چرخانید

 

ـ تکالیفتان را به فرمHTML در می آورید و آدرس آن را به استادتان می دهید

 

ـ سگتان هم برای خودش یک صفحه وب دارد

 

ـ حتی خوابهای شبتان هم با فرمتHTMLاست

 

 ـ سنتان هم به صورت 3.xنشان می دهید

 

 ـ پسرتان جواد را javaصدا می کنید

 

ـ  همسرتان را به این صورت معرفی می کنید:aghamoon@work.money

 یاayal@kitchen.home

 

ـ آدرس منزلتان را به این صورت روی پاکت نامه می نویسد: http://12amirabad.avc/no.135.html

 

ـ همه ی دوستانتان یک@ در اسمشان دارند

 

ـ از اینکه در یک آگهی ترحیم نمی توان آدرسemailجدید مرحوم را نوشت ناراحت هستید.

 تنها ارتباطتان با افراد منزل با email است

 

ـ انتخابات بین پرداخت قبض آب و اینترنت آسان است باید مدتی بی آبی را تحمل کرد 

 

ـ خانمتان یک کلاه گیس بر روی مانیتورمی گذارد که به شما یاد آوری کند که چه قیافه ای دارد

 

ـ بر روی کنترل تلویزیونتان همdouble click می کنید

 

ـ نیمی از سفرتان را در هواپیما در حالی طی می کنید که کامپیوتر کیفی اتان را بر روی پاهایتان و بچه تان را در جعبه ی بالای سرتان گذاشته اید

  

 

              مواظب باشید شما معتاد نشید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 0:16  توسط حبه انگور  | 


 

نمی دونم تا حالا براتون پیش آمده که ازانسان بودن خودتون خجالت بکشید.اگه نه پس خوب به حرفام گوش بدید.

هر کسی که اینترنت استفاده میکنه حداقل ۲ یا ۳ بار پاشو به این چت روم ها گذاشته.حتی اگه اهل چت نباشه.صادقانه جواب بدید . به محض ورود چی می بینید؟
.نوشته های رکیک.جوک های به قول خودشون خفن و ....
حالا ویس بزنید.چی می شنوید؟
حرف های زشت و رکیک.فحش های ....
واقعا چی باید گفت.بیچاره دخترا.البته من نمی خوام فقط پسرا رو محکوم کنم.چون دیدم که تو این میان بعضی دخترا هم هستن که دست کمی از پسرا ندارن!!!!پس بیچاره آدم هااااااا!!!قصدم نصیحت نیست.چون در حدش نیستم.ولی آخه چرا؟ .آخه چرا ما نباید فرهنگ استفاده از این چت روم ها رو نداشته باشیم؟ تقصیر کیه؟این جاها محل گفتگوست یا محل خالی کردن عقده های جنسی؟
چرا باید این جوری باشه؟مگه ما انسان نیستیم؟ مگه ما ایرانی نیستیم؟ مگه ما مسلمان نیستیم؟
این موقع هاست که از خودم بدم میاد.از آدم بودن بیزار میشم.از دختر بودن متنفر میشم.یعنی امیدی هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیشب داشتم  وبلاگ گردی میکردم.به یه وبلاگی برخوردم که اگه همون موقع دستم به صاحبش می رسید خفش میکردم.وبلاگ درباره امام خمینی بود .رهبر بزرگ ما ایرانی ها ولی میدونید عنوانش چی بود (خمینی...بیمار روانی)نویسنده ی احمق وبلاگ تا تونسته بود تو وبلاگ مزخرفش به امام و بقیه روحانیا و مسئولین توهین کرده بود.البته من کاری به بقیه ندارم ولی امام خمینی شخصی بود که تمام دنیا روش حساب میکردن.آمریکا هنوز که هنوزه از شنیدن اسم امام خودشو خیس میکنه.هیچ شخص دیگه ای هم نتونسته جای خالیشو پر کنه و دنیا دیگه مثل اون نخواهد داشت.به قول بنیامین:
دنیا دیگه مثل تو نداره                                         نه داره نه می تونه بیاره

اون وقت یه احمقی مثل اون دیوونه می خواد در مورده امام اظهار نظر کنه.آخه بدبخت عوضی همه جوونای ایرونی میدونن که تو از کجا تامین میشی.پس
خیلی دلم میخواست لینکشو بزارم تا برید و هر چی دلتون خواست بهش بگید ولی نمیزارم تا کف کنه.تا بدون که اون حتی لیاقت فحش خوردن هم نداره!!!!

و اما آخرین مورد وبلاگ های ضد پسر و ضد دختره یا به قول خودشون آنتی گر و آنتی بوی.به قوله خودشون از هر چی پسره یا از هر چی دختره حالشون بهم میخوره.واقعا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من هیچی نمیگم ولی خداییش شما می خواید تا آخر عمر تنها زندگی کنید؟ می تونید؟؟

تو رو خدا یه کم به خودمون بیایم. به جای این کارا و این حرفا بشینیم یه ذره فکر کنیم.به این نکته بپردازیم که انرژی هسته ای حق مسلم ماست و میخوان این حقو از ما بگیرننه اینکه بشینیم و تو سر و کله هم بزنیم.می خواید چی رو ثابت کنید هاااااااااامثل نماینده محترم ما(اسمشو نمیگم چون خودش به اندازه کافی مشهوره)که به جای حل مشکلات برق و آب استان و صدها مشکل دیگه الان تموم فکر و ذکرش دنباله اینه که ثابت کنه رایس با یه جوان قزوینی رابطه داشته و تمام تنفر رایس از ایران به خاطر شکست عشقیه که رایس از اون پسر ایرانی خورده

واقعا چی باید گفت.یعنی چی میشه گفتواقعا این جور موقع  ها از انسان بودن خودتون پشیمون نمی شید؟

خودتون قضاوت کنید.

دوست داریم نظراتتون رو در مورد این مطلب بدونیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 8:54  توسط شنگول  | 


 

  بعضی ها آینده را پیشبینی می کنند بعضی آینده را می سازند شما چه می کنید؟

پایتان  را تو ی یک کفش نکنید آنکه یک پا دارد مرغ است .

آنهایی  که خودشان را تافته جدا بافته می دانند تک سایز اند

صدایش را در نیاورید ولی بی صدا هم نباشید

آنها که همه چیز را سبک سنگین می کنند دنبال هموزن خودشان هستند

کلاهتان پس معرکه است بی جهت به دنبالش نگردید

حتی اه ی نداریم که از نهادمان بر اید چه رسد که در بساطمان باشد

معمولا آنکه دم به تله نمی دهد از ان دم بریده هاست

بعضی ها خودشان نیستند و بعضی به خودشان نمی آیند

یکی می گفت :زندگی دره ای است که که تا به تهش نرسی به عمقش پی نمی بری

بعضی ها به آن بالا بالا ها می رسند بعضی از جایشان تکان نمی خورند

اکثرا بلد نیستند حرف بزنند و بعضی ها حر ف زدن بلد نیستند

اگر عاملش خودتان هستید به دنبال عوامل دیگر نگردید

اکثرا سری که میان سر ها پیدا می کنند بی صا حب است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 2:17  توسط حبه انگور  | 


 

       سلام

خوبید بچه ها؟
خیلی وقته وبلاگمون رو آپ نکردیم.آخه من و منگول امتحان داشتیم. حبه هم که تا تونست جور ما ۲ تا (البته بیشتر منگول رو ) رو کشید.الهی من فدای حبه انگور بشم نمی دونید چه دختر ماهیه.ماه که کمه خورشیده
امتحانای من  به هر بدبختی بود( هر روز بهتر از دیروز.دینگ دینگ.صا ایران )شنبه تموم شد. ولی یه مشکلی پیش اومدهسیستم من به کلی قاطی کرده.اصلا حالش خوب نیست.الانم به زور و دعوا و کلی بزن بزن تو سرش تونستم کانکت بشم.
منگول هم امروز آخرین امتحانش رو میده ولی مطمئن باشید اتفاق خاصی نمی افته
و حبه انگور اونم ۲ روزه سیستمش خراب شده و الان در دسته تعمیره.پس منتظرش باشید چون به زودی خدمت میرسه

واما چند نکته مهم حتی مهمتر از کنکور

۱- وبلاگ ما کلی بهم ریخته(کلمه خوش آمدید دنبال موس، کلیک راست ممنوع و....حذف شده).به محض درست شدن سیستمم شاهد تعییرات زیادی خواهید بود.

۲ـ به زودی نتیجه امتحانامونو میزنن واسمون دعا کنید که همه رو پاس کنیم

۳-دوستانی که مایلند تبادل لینک داشته باشن حتما تو قسمت نظرات ذکر کنن.

۴ـ همیشه شاد و پیروز و موفق باشید.در ضمن نظر یادتون نره

۵ـ  از همه مهمتر اینکه فراموش نکنیم که : انرژی هسته ای حق مسلم ماست

          

واسه امروز چندتا جک و اس ام اس براتون نوشتم اینارو داشته باشید تا بعد:

      

فيفا اعلام کرد گل ايران به مکزيک قبول نيست چون توسط بازيکن دانمارکي (گل محمدي) زده شده است.!!!!

 

به گزارش خبرگزاري ها سر مربي تيم ملي آنگولا به دليل اختلالات رواني راهي تيمارستان شد. دستيار اين مربي با اعلام اين خبر افزود در پي تلاش‌هاي اين مربي براي کشف سيستم بازي ايران مقابل پرتقال که هرچه بيشتر سعي مي کرديم کمتر به نتيجه مي رسيديم و در هيچ کتابي چنين سيستمي مشاهده نشد.( سيستم علس اصغري) در نتیجه سر مربي دچار روان پريشی شد.


خبرنگار سي ان ان: اقاي میرزاپور انگيزه شما از حضور در مسابقات چي بود؟ میرزاپور: مي خواستم بازي ها رو از نزديک ببينم.

 

ملانصرالدين داشت سخنراني مي کرد که : هرکس چند زن داشته باشد به همان تعداد چراغ در بهشت برايش روشن مي شود. ناگهان در ميان جمعيت ، زن خود را ديد. هول کرد و گفت : البته هرگز نشه فراموش لامپ اضافي خاموش

 

تو گلی... عين گلاي قشنگ قالی... تو به ظرافت تار و پود فرش هاي زيباي ايرانی... اصلاً تو خود فرشه پاتريسی... همونی که يه تختش کمه!!

 

تلويزيون پرتقال برنامه هاي عادي خود را قطع کرد
واز تمام مردم پرتقال خواست تا براي سلامتي و بهبود علي دايي دعا کنند.

 

وظيفه علي دائي در بازي ايران و مکزيک چه بود؟
.
.
.
حمل يک تخته قالي تا وسط زمين و تحويل آن به کاپيتان مکزيک

 

غضنفر اسمه بچش رو ميگذاره  اس ام اس .بهش ميگن حالا چرا  اس ام اس؟ ميگه از  پيام که  ديگه با کلاس تره

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 8:55  توسط شنگول  | 


 

 

یکی بود یکی نبود.غیر از خدا هیچ کس نبود.در گذشته های دور نه در همین قرن ۲۱ سه نفر هستن به اسم شنگول و منگول و حبه ی انگور که با اون شنگول و منگول و حبه ی انگور تو قصه ها خیلی فرق دارن.مثلا : هر ۳ تاشون دخترن. یا اینکه خواهر نیستن ولی از خواهر به همدیگه نزدیکترن..... و اما مهمترین فرقشون اینه که تا حالا هیچ گرگی نتونسته حریفشون بشه!!!

 

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384

 

عشق صدای فاصله هاست
علي رضا (از همه چيز همه جا)
اين دونفر (عارف،سهيل)
ساحل
نمکپاش
ما سه نفر!!!(البته از نوع پسر)
یه این سه نفر دیگه!!!(بازم پسرن)
ما سه نفر!!!(اینا دیگه با همه فرق می کنن)
منگلهاااااااااا!!!
بت پرست
این چند نفر!!!
یواشکی بیا تو
وبلاگ بازها
پسری رو به موت!!!
چتلاگ يك معتاد
ستاره ي تهنا
عروس مرده!!!
افسانه خزان
شركت هيولاها
گورخر بالدار!!!
میگن بزرگ شدم!!!
كم آوردي سوت بزن
ياس 13و نانا
پايتخت فرهنگي ايران
دل نوشته های آلاد
گوگولي مگوليا
XXxx-mobile-xxXX
پسران چت
ماموت
سکوی قرمز
عاشق دل شكسته
کلیپ،عکس،قالب و ....

 

خاطره ها
دیر تش باد
آرزوها
فید بلاگ
نونا نینی
ردپای یک زن
لحظه های ناب
به نام خدای رفیق
خودمونی
وب نوشت مهدی موسوی
دانشجوی بدبخت
هوای شرجی
جاده های روشن
زن زمانه
وبلاگ خودم
مدار 29 درجه (آقای دهقان)
خلبوس
پسری از دیار گرم خیز جنوب
هفت
روزی روزگاری...
خاطره های سوخته
سوژه
وب نوشته های پراکنده یک استقلالی
شکوفه یاس
زندگی زیباست ای زیبا پسند
طارمه
داش سعید
روزنوشت هاي حاج عماد
دنياي قشنگ الهه
آخه دل من
نوشته های پویا پولادتن
تنهاترین ققنوس(نازنین)
خانه ي وبلاگ نويسان استان بوشهر
وبلاگ نويسان استان بوشهر
آرشيو پيوندهاي روزانه

 

امروز