سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام تازه رسیدم خونه. سریع آن شدم تا ماجرای امشب رو براتون تعریف کنم.یک ماجرای پلیسی و ترسناک یکی از اونا رفت زنگ بقیه خونه ها رو زد.اون یکی هم با پت رفتن سراغ ماشین .ما هم ایستادیم تماشا .پلیسه یکی یکی زنگ خونه ها رو میزد و سوال میکرد.تا سه تا خونه اون ورتر که دیدیم در باز شد و یه پسر جوان با شرت دوید بیرون.به دنبال اون یه پسر دیگه اونم با شرت و بعد یه خانوم.پلیس بهشون ماجرا رو گفت و گفت که ما فهمیدیم و زنگ زدیم ۱۱۰ (اما خیلی بی معرفت بودن ما هم راه افتادیم.اما نرفتیم خونه خلاصه حدود ۱ ساعت گشتیم .کنار دریا خب دیگه باید برم.ساعت ۸ صبح کلاس داریم.حیه ی انگور پاورقـــــــــــــــــی ۱- بابام رفته کربلا ۲- نتیجه امتحانام رو دادن .خدا رو شکر ۳ـ اگه مایل به تبادل لینک بودید حتما تو قسمت نظرات ذکر کنید. ۴ـ نظر هم بدیدااااااااا وگرنه سر و کارتون با گرگ سیاهه
..نه که بابام نیست ما زود حوصلمون سر میره
و اصلا نمی تونیم تو خونه بمونیم.
امروز ظهر خونه ی دایی بزرگم دعوت بودیم.بعدش رفتیم خونه ی مامان بزرگ
مامان و بابای حبه ی انگور هم اونجا بودن.اما حبه ی انگور نیومده بود
.حدود ساعت ۳۰/۱۰ بود که تصمیم گرفتیم بریم خونه ی یه دایی دیگم.آخه از ظهر زنگ زده بودن که بریم اونجا.این دایی ما ۲ تا پسر داره که به القاب زیبای پت و مت مزیَن هستند
یک ساعت بعد پسر خاله دوپس دوپس
(داداش حبه انگور) و عمو و خاله هم اومدن که بریم بیرون.اما بزرگترای مهربون گفتن نه الان دیر وقته
هوا گرمه
خسته ایم
و از این حرفا.تازه دایی هم خوابش برده بود..خلاصه هر کاری کردیم گفتن نه![]()
خاله اینا هم یه ذره موندن بعد رفتن.همه دم در ایستاده بودیم و داشتیم حرف میزدیم که یهو پت نشست پشت فرمون ماشین ما و ما بچه ها هم نا خواسته![]()
سوار شدیم و به بهونه ی خریدن نوشابه زدیم بیرون.و یه ربع ساعتی تو خیابونا گشتیم.در راه بازگشت به خونه پت گفت:دوست دارید خونه ی ارواح رو ببینید؟
گفتیم خونه ی ارواح؟
گفت :آره
.الان میبرمتون .بعد وارد یه کوچه ی تاریک شدیم.پت گفت خانه ی ارواح آخر این کوچه است .خواهرم که حسابی از جن و ارواح میترسه التماس میکرد که برگردیم
ولی من و مت گفتیم نه بریم
وسطای کوچه یهو پت گفت: وای اینجا چقدر شیشه ریخته .خوب شد نرفتیم روشون(شیشه ها رو داشته باشید ) کسی حواسش به شیشه ها نبود.فقط نگاها به آخر کوچه بود.رسیدیم آخر کوچه.یه خونه ی بزرگ ۳ طبقه با دیوارای سیمانی که فقط چراغ های یه اتاق تو طبقه ی آخرش روشن بود، رو به روی ما قرار داشت.بعضی از قسمت های دیوار خونه قرمز رنگ بود شبیه خون
.پت میگفت این خونه سالهاست که متروکه و کسی توش زندگی نمی کنه و هیچ کس حاضر به خریدن این خونه نیست.چراغ های اون اتاق هم همیشه روشنه و هیچ وقت خاموش نمیشه.![]()
بعد گفت بریم مامانینا رو هم بیاریم بترسونیمشون
(آخه یکی نیست بگه شما ۴ تا بچه ساعت ۱ شب باید خواب باشید یا دنبال جن ها تو کوچه ها![]()
)
خلاصه برگشتیم خونه ی دایینا و مامان و زن دایی رو به زور سوار کردیم .هر چی اونا گفتن چه خبره.بابا نصف شبه فایده ای نداشت.دوباره رفتیم تو کوچه ی ارواح
باز پت گفت وای شیشه ها.ایندفعه برعکس دفعه قبل کنجکاو شدم که شیشه ها رو ببینم .گفتم کو شیشه
؟ پت گفت:اونا اونجا .وای
یه عالمه شیشه ریز شده کنار یه ۲۰۶ نوک مدادی ریخته بود رو زمین.وای خدای من اون شیشه های ریز شده شیشه های همون ۲۰۶ بود.داد زدم نگه دارررررررررررر.دزددددددددد.اون ماشینو دزد زده ولی دیگه خیلی دیر شده بود چون به آخر کوچه رسیده بودیم.فرصت نشد خیلی مامان و زن دایی رو بترسونیم
چون همه گفتن برگردیم و صاحب ماشین رو پیدا کنیم.برگشتیم سر صحنه ی دزدی
.۲۰۶ کنار یه ساختمان نیمه تمام پارک شده بود. زنگ های خونه روبه رویی رو زدیم .یه خانم جواب داد.
گفتیم: این ۲۰۶ مال شماست اینجا پارک شده؟
خانمه خواب آلود گفت: نه.مال ما نیست.
- نمیدونید مال کیه؟
- نه.خبر ندارم.
- ببخشید مزاحم شدیم.
گفتیم چیکار کنیم.مامان گفت زنگ بقیه خونه ها رو بزنیم.گفتم نه.بهتره زنگ بزنیم ۱۱۰
.
سریع زنگ زدم و جریان رو تعریف کردم و آدرس دادم.پلیس گفت الان میایم.مامان و زن دایی میگفتن خب دیگه بریم.انگار ترسیده بودن.(نیمه شب.یه کوچه ی باریک و تاریک، خانه ی ارواح، ماشین دزد زده
همه ی اینا واسه ترسیدن کافیه.اما مگه ما با این چیزا می ترسیم
)ما که تازه یه سوژه پیدا کرده بودیم گفتیم نه.صبر کنیم تا پلیس بیاد.این ماشین مشکوکه.
چند دقیقه بعد ۲ پلیس اومدن .تا رسیدن به ما یکیشون گفت:
شما زنگ زدید؟
- آره.![]()
- کو ماشین؟
- اونجاست
- شما اینجا چیکار میکردین؟
(موندیم چی جواب بدیم
بگفتیم چی اومدیم دیدن جن ها
)
- هیچی ما داشتیم از اینجا رد می شدیم دیدیم شیشه های این ماشینو شکوندن.زنگ این خونه رو هم زدیم اما گفتم مال ما نیست،این بود که به شما خبر دادیم![]()
(یکی نبود بگه چه بچه های گلی.چه احساس مسئولیت پذیر
)
ازما تشکر نکردن
البته مهم نیست چون ما به وظیفه ی انسانیمون عمل کردیم
.) بعد به ما گفت میتونید برید.
به مامان و زن دایی گفتیم الان نباید بریم خونه.چون ممکنه دزدا ما رو دیده باشن و ما رو تعقیب کنن و بخوان ازما انتقام بگبرن
پس بهتره بریم رد گم کنی
یعنی بریم یه دور بزنیم تا گممون کنن![]()
![]()
.
پارک
و حدود ساعت ۳ برگشتیم خونه.(بین خودمون باشه ها
یه بار دیگه هم به اون کوچه ی ارواح برگشتیم
)
هم میاد.اما این منگول تنبل
هر کاریش کردیم حاضر نشد از خواب صبحش بزنه
.میگه حیفه.
.انشاالله صحیح و سالم برگرده
وای به حال آمریکاییا اگه یه تار مو از سر بابام کم بشه![]()
همه رو پاس و شوت و ... کردم .به جز یکی که نتیجه اونم به زودی میدن.
از ما گفتن بود![]()
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 6:40 توسط شنگول |







