تبليغاتX
این سه نفـــــــــــــــــر

         

 

دیروز رفتیم جایی که اگه به سن و سال آدم هاش برسیم بچه های نامردمون ( خاک تو سرشون ) شوتمون می کنن اونجا.

حدستون درسته.رفتیم خانه سالمندان ، به همراه یه عده آدم های بامرام.به همراه کسانی که هنوز پدر بزرگ مادربزرگاشونو دوست دارن و فراموش نکردن.به همراه وبلاگ نویسان استان بوشهر

 

 

  

 

تازه واردهای جمع ما 3 نفر بودیم.ساعت 4 قرار بود همه در خانه سالمندان باشن اما ما که رسیدیم فقط 2 نفر اومده بودن.

کم کم بقیه هم از راه رسیدن و به فرمان داش سعید   گل به  دست وارد شدیم.بعد از دیدار با مامان بزرگا و بابا بزرگا همه تو سالن جمع شدیم و به کمک بچه ها یه سفره هفت سین پهن کردیم.

 

 

 

چند تا از بابا بزرگا و مامان بزرگا هم به ما ملحق شدن و بعد یکی از پیرمردا به اسم عمو میش سین شروع به خوندن کرد.

بعد از عمو میش سین ، داش سعید با صدای گرمش چند تا آهنگ بندری خوند و ما هم  می زدیم.

البته چند نفر هم نزدناااااااااااا که به قول یه بنده خدایی:

درد و بلای پیرزنا            بخوره تو سر دست نزنا

 

در حاشیه:

1-     خدا عمرت بده داش سعید که حال و هوای دلگیر اونجا رو عوض کردی.

 

2-     از همه ی بچه های خانه وبلاگ نویسان که کلی زحمت کشیده بودن تشکر می کنیــــــــــــــــــــــم

 

3-     یه عالمه دوست های خوب و مهربون پیدا کردیم.

 

4-     با یه خانمی دوست شدیم که هر کاریش کردیم اسم وبلاگشو بهمون نگفت.وقتی خواستیم برگردیم تعارفش کردیم که برسونیمش .( البته نیت پلیدی داشتیما.  می خواستیم اسم وبش رو بفهمیم.اما هر کاریش کردیم نگفت )

 

5-     خیلی از بچه ها رو شناختیم.اما 2 نفر رو اشتباه گرفتیم.

 

6-     منگول بیچاره کلی عکس گرفت.اما پرستار اونجا ایستاد بالای سرش و گفت یالاااااااا همشونو پاک کن.

 

 

بعد از خانه سالمندان رفتیم فروشگاه رفاه   .یه کتاب عجیب دیدیم.

 

 

 

 

 

حبه انگور گفت یعنی چی؟چرا هیچ وقت اسم من نیست.داشت کتاب رو ورق میزد که عکس زیر رو دید و اینجوری شد

 

 

 

ودر پایان رفتیم خونه ی دایی من و حبه انگور یا عموی منگول.خوراک نذری داشتن.با پسر خاله دوپس دوپس مثل قحطی زده ها حمله کردیم به دیگا

 

اما  سالی که گذشت:

برای من پر از اتفاق های خوب و بد بود.مثل:

1-     تبدیل ماشین از پژو به پراید ( یه چیزی مثل از عرش به فرش رسیدن)

2-     تلاش های بی وفقه (وقفه ) عمو عطی برای افشای روابط رایس و جوان قزوینی

3-     مسافرت تابستانه به همراهی حبه انگورینا

4-     نامزدی و عقد 2 از دوستای خوبم

5-     اضافه شدن دومین نتیجه به خانواده ی بزرگ این سه نفر

6-     انتخاب دایی جان به عنوان یکی از اعضای شورای شهر بوشهر

7-     رفتن عمو پورنگ به مکه

8-     رفتن تا لبه ی مرز افتادن در یکی از درس های تخصصی

9-     پیوستن به خانه ی وبلاگ نویسان بوشهر

10- خرابی گوشیم و تنزل از نوکیا به سامسونگ مدل دمپایی

11- همسایه شدن شنگول و منگول ( به امید همسایه شدن حبه انگور  )

12- فرار شهرام جزایری به لطف مسولان عزیز

13- فارغ التحصیلی دایی جان بعد از 4 سال تلاش در مقطع فوق دیپلم

14- فارغ التحصیلی پسر دایی پت از دانشگاه در رشته ی مهندسی بز و تصادف غرور آفرین وی بر اثر جنون جوانی

15- و............

 

 

اما یه سری چیزا به دلم موند ( به قولی ویه به دل موندم ):

1-     حرف نزدن پسر عموی 3 ساله ام.( تمام انرژیش صرف خوردن میشه  )

2-     ترک نکردن عادت زیبای شب امتحان درس خوندن ( اینو سالهاست قراره ترک کنم )

3-     تلاش های شبانه روزیم برای برانگیختن حس آپ کردن و زنده کردن احساس مسئولیت در منگول و حبه انگور والمبیده

4-     گشاد نشدن خیابان سنگی

5-     نابودی آمریکا و اسراییل

6-     و.....................................

 

راستی قراره ۳ فروردین برم کربلا.خوبی و بدی ازم دیدید حلالم کنیدواسه همتون دعا می کنم.

در ضمن سوغاتی موقاتی در کار نیستااااااااا ولی کادو بیارید خوشحال میشم

 

مدیر وبلاگ: شنگول جان

 

 

                        

 

پیام عیدانه ی منگول

خدا بگم شنگول چی کارت کنه که با چوب ایستادی بالای سرم که  بنویسم باشه حالا که اصرار می کنی به رسم نوروز می نویسم .سال ۸۵هم مثل سال های قبل با اتفاقات تکراری شروع شد .باز خانواده  ی ما شاهد  اتفاقات خوب و بدی بود و شاید  حتی بدی هاش بیشتر بود و من یکی از تلخ ترین تجربه های عمرم رو  تو این سال داشتم ،خیلی از روان ها شادروان شدند و طبق معمول همه ساله عزرائیل  تو این روزهای آخر سال خیلی پر کار هم شده  بود که تا همین دو سه پیش میت مونده بود رو دستمون که کادو پیچش کردیم و فرستادیمش تهران .باز هم سال جدید رو باید با جای خالی عزیزانمون شروع کنیم .نمی دونم شاید تجربه های جدیدی بدست آوردم ولی بازهم به اون چیزهایی که می خواستم نرسیدم و باز باید دلخوش باشم به سال جدید معجزه ای اتفاق بیافته و من یه تکونی به زندیگیم  بدم البته تا شنگول هست غم این رو ندارم مخصوصا اینکه همسایه شدیم و دیگه نمی تونم از  دستش در برم  واسه آپ کردن .باز هم مردم ما شاهد سو ء مدیریت هایی بودند که در نتیجه ی پدیده ای به نام  (پرزیدنت محمود) بود و همین حالا که دارم آپ می کنم یکی از همون کسانی که همه اونا رو به اسم قشر آسیب دیده می شناسن داره برام در دل می کنه واز سختیه زندگی تو این دور و زمونه می گه خدا خودش به داد همه ی این مردم برسه. اینقدر شاهد رنج این مردم بودیم که شاید جزیی از زندگی تکراریمون شده  و اگه نباشه تعجب می کنیم بلند شم برم کمکش کنم دست تنهاست خوب بود نمی خواستم چیزی بنویسم سه کیلو متر پیام شد راستی فردا تولدمه  نمی خواد زیاد شرمنده کنید ها بعدا شماره حساب و آدرسو واستون می زارم .البته بابام که از حالا می گه من خوابم و برای سال تحویل صدام نکنید فکر کنم می خواد از زیر عیدی دادن در بره ها ولی من که نمی زارم بابام امشب بخوابه .امیدوارم که دیگه این سال جدید واقعا سال خوبی برای همه باشد تو په توپ باشه و به همه ی آرزو هاتون برسید

                                                                    همه کاره ی وب :منگول

     

سلام ...به شبکه ی خبر رسانی این سه نفر خوش آمدید . اینجانب حبه ی انگور گزارشگر شبکه ی جهانیهاین  سه نفر گزارشات خود را به سمع و  نظر شما می رسانم .

ا. دیروز که برای اولین بار برو بچ وبلاگ نویس واسه دیدن سالمندان اونجا رفتیم  خیلی خوب بود راستش اصلا فکرش رو هم نمی کردم جمع اینقدر راحت صمیمی باشه  دست داش سعید هم درد نکنه که خنده رو لباشون آورد با صدای گرمش خداییش با حال خوند. واینم قابل تو جه شنگول بعضی ها که  نمی زندن  لابد چیزی دستشون بود وسایل شما دست بنده بود نمی تونستم  بزنم .  و در آخر از همه ی کسانی که واسه ی این دیدار زحمت کشیدن تشکر می کنم .

۲. در طول این یک سال... اولینش که یک سال بزرگتر شدم  دارم دیگه دیپلم می گیرم و کم کم قاطی بچه های دانشجو می شم  و مهمتر از  همه از دست این مدرسه راحت می شم خداییش مدرسه نبود که پادگان بود   واسه کوچیکترین کار باید جواب پس می دادی  حتی واسه گوشی موبایل (داستانس طولانیه )مجبورشدم تعهد کتبی بدم  خدا بگم چی کارشون کنه  که یه روز خوش واسه ما نذاشتن . یه اتفاق دیگه که  هفته ی پیش تو باشگاه واسم افتاد   حمله کردن بچه ها به طرف من برای گرفتن توپ که مثل دعوای برره ای بود  بنده خوردو خمیر شدم   ولی حاظر به ول کردن توپ نبودم و بالاخره موفق به گل زدن شدم . و در آخر گروه ما برنده شد

یکی دیگه از اتفاقات مهم و خوشحال کننده انتخاب دایی جون به عنوان عضو  اصلی شورای  شهر بود که بابای منگول باشه . و آخرین اتفاق مهم که از همه مهم تر بود آشنایی با بچه های وبلاگ نویس

۳.  بله و  بالاخره به همین زودی........................... یک سال گذشت به سرعت  برق باد باورتون می شه؟ چقدر عمر آدمی زود می گذره کیه که قدر این لحظه ها رو بدونه که الکی  به بطالت نگذره و بعد که می شینیم فکرشو می کنیم افسوس گذشته رو می خوریم  ولی به قول معین   گذشته ها گذشته به فکر آینده باش . (یعنی همون سال ۸۶   ). مامانم  سوم می خواد با شنگولینا بره کربلا اول اینکه التماس دعا دارم دوم اینکه  شنگول می خواد قصر در بره سوغاتی نیاره  اما فکر کرده  اگه بدون سوغاتی اومد حالشو می گیرم   خوب بسه دیگه خیلی چرت پرت گفتم  امیدوارم امسال سال خوب و پر خیر برکت واسه شما و خانوادتون باشه   همه به آرزو ها و خواسته هاشون برسن  واسه ما ۳نفرم دعا کنید .

راستی عیدی ما ۳نفر  یادتون نره

                                                                            خبر گزار شبکه ی اینترنتی : حبه ی انگور

     

    

 

محصول مشترک این سه نفر:

 

خیلی وقت بود که مسابقه نذاشته بودیم.گفتیم دم عیدی یه حالی بهتون بدیم.به ما بگید معنی کلمات والمبیده ( valombide) و ویه به دل ( voye be del ) و مرواتون همه سال ( morvaton hame sal ) چیست؟ جایزه داره هااااااااااااا

 

از قدیم گفتن آشپز که 2 تا شد غذا یا شوره یا بی نمک.وای به حال روزی که 3 تا بشن

 

خدایا این سال نویی یه عقلی به بعضیا بده یه پولی هم به ما.

 

میگن عیدی فقط مال بچه هاست.ما که همیشه بچه ایم اما اینجور موقع ها جز آدم بزرگ ها حساب می شیم.

 

توپ تانک لواشک           عید همه مبارک

 

مُرواتون همه سال

 

 

مسابقه یادتون نره 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 14:50  توسط شنگول  | 


 

دیروز به مناسبت روز درختکاری بچه های امورفرهنگی یه مراسم درختکاری گرفته بودن و آش رشته هم پخته بودن.

ما هم عصر ساعت 5.30 کلاس تاریخ تحلیلی داشتیم.این کلاس قانونا 2 ساعته چون 2 واحده ولی از اونجایی که ما خیلی پرحوصله ایم و استادمون آقای ... هم آدم باحالیه حداکثر 1 ساعت طول میکشه

این درس چون عمومیه بچه ها از رشته ها و ورودی های مختلف هستن.دیروز هم یه سری از بچه ها امتحان داشتن و این طوری بود که وقتی استاد اومد سر کلاس فقط 1 عدد از پسرا و نیمی از دخترا حضور داشتن و بقیه غیبت صغری بودن.

استاد گفت: کو بقیه؟؟؟

بچه ها گفتن:یه سری از بچه ها امتحان دارن.یه ذره دیرتر میان.

من گفتم : نه استاد رفتن آش بخورن

استاد گفت: چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آش!!!!!!!

گفتم : آره استاد امروز تو دانشکده آش می دن.

استاد دلیلش رو پرسید و ما هم واسش توضیح دادیم.(اینجا نکته داره بعدا تو نتایج توضیح میدم  )

استاد گفت : که اینطور.حالا این آش رو کجا پختن؟ تو سلف یا تو محوطه باز؟

گفتیم : تو سلف پختن.

استاد  گفت : نه .این جوری مزه نمیده.حالش به اینه که تو محوطه باز آش بپزن.هوا هم سرد باشه .همه هم جمع بشن و تا صبح بشینی پای آتیش و آش بپزی و بعد هم بخوری.وای که چه حالی میده.

دیدم استاد غرق شده تو رویا و اگه درش نیارم غرق میشه گفتم:استاد اگه حاضر باشید یه مراسم آش پختن راه بندازیم

استاد گفت : من که پایه ام.باشه راه بندازیم

تنور داغ بود و بهترین فرصت برای چسبوندن نون.یعنی ...بقیه داستان رو بخونید تا متوجه بشید

گفتم :استاد اصلا بیاید یه کاری کنیم؟؟؟به جای میان ترم آش می پزیم.هر کی آشش خوشمزه تر بود بیشتر بهش نمره بدین!!!!!!!

استاد چند لحظه اینطوری شد   و بعد گفت:پیشنهاد خوبیه.جای فکر کردن داره!!!!

تو وسط گفتگوی تمدن ها پسرا و دو سه تا از دخترا بی خبر از دنیا کم کم می اومدن تو کلاس.استاد به هر کسی که وارد میشد می گفت: کجا بودین؟؟؟داشتین آش می خوردین؟؟

بچه ها: نه !!!آش کجا بود استاد؟؟؟به خدا امتحان داشتیم.اصلا آش چیه؟؟؟

استاد با لبخند ادامه داد: دخترا به جای میان ترم آش رشته بپزن ولی از پسرا میان ترم میگیرم.

اینجا بود که صدای پسرا بلند شد و شروع کردن به نق و نوق.بعدش هم واسه اینکه بگن کم نیاوردن گفتن :باشه استاد میان ترم بگیر.

خلاصه اینکه نیم ساعت از کلاس اینجوری رفت و تا استاد اومد دو سه کلام حرف بزنه و درس بده ساعت شد 6و 20 دقیقه و همه گفتیم استاد خسته نباشین و کلاس به آخر رسید.

 

حالا استاد محترم رفته فکر کنه ببینه میان ترم بگیره یا آش بخوره!!!

 

 

نتایج داستان:

1- اول توضیح نکته ( دانشجویان حتما بخوانند)

 مطرح کردن این بحث ها و بحث های الکی دیگه سر کلاس یکی از  شگردهای مهم وقت تلف کردن و جلوگیری از زیاد درس دادنه استاده.

 

2- استاد ما آدم باحال و شکموییه.یه ترم باهاش انقلاب اسلامی داشتیم.می گفت هر کی غیبت کرد باید جلسه بعد شیرینی بیاره.

 

3- یکی دیگه از شیرین کاری های استادمون این بود که یه جلسه یادش رفته بوده با ما کلاس داره.ساعت 10 و نیم شب یادش اومده بوده که اون روز کلاس داشته.

 

4- یادم بیارید دفعه بعد از کلاس آلوچه!!! براتون بگم.

 

5- عید هم نزدیکه. از حالا عیدتون مبارک.عیدی یادتون نره!!!

 

۶-گرگه بعد از کلی جستجو آی دی شنگول منگول رو گیر میاره . بعد از کلی چت کردن با هاشون قرار میزاره . وقتی می ره سر قرار می بینه چوپان دروغ گو اومده

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 23:47  توسط شنگول  | 


 

۱-میری تو یه وب لاگ و میبینی موزیک قالبش

آهنگ شماعی زاده ست! 

۲-یه فایل ZIP دانلود میکنی به جز آنفولانزای

مرغی تمام ویروس ها توش هستند!

۳-تو جستجو گر عکس گوگل کلمه کرگدن رو تایپ

 می کنی عکس خودت رو پیدا میکنه!

۴-بعد از کلی کار و خستگی میای تو نت میبینی

یاهو و گوگل رو هم فیلتر کردن! 

۵-داری واسه استادت ایمیل میزنی( جون ننت

 

نمره بده بابا) و کلی واسش خالی بستی یهو

 

اکانتت تموم میشه! 

۶-میری تو یه سایت و اینقدر دنبال یه لینک میگردی

 

 که مخت هنگ میکنه!

۷-سایتت رو با هزار بدبختی توی گوگل ثبت میکنی

 

 وقت جستجو میفته صفحه 400!

۸-بازم میری تو کافی نت دانشگاه و داری یواشکی

 

 یه سایت بالای 18 میبنی ولی یه دفعه کامپیوتر

 

هنگ میکنه و همون موقع دخترای همکلاسیت

 

میان بالا سرت!(این قضیه بر عکسش هم

 

اتفاق بيفته جالبه!)

۹-سه ساعت داشتی یه فایل رو دانلود میکردی

 

 وقتی به 99% میرسه کامپیوتر RESET میشه! 

 

۱۰-رو لینک فقط بالای 18 سال کلیک میکنی میری

 

 تو سایت عمو پورنگ!!! 

۱۱-10 ساعت با کارت شبکه هوشمند دقیقه ای 5

 

تومن تو چت رو مخ یه نفر کار میکنی و بعدش که

 

عکسش رو میبینی.........!



۱۲-کلی سایت های بالای 18 میری و یادت میره

 

HISTORY رو پاک کنی فرداش همشون رو بابات

 

میفهمه!  

 

 



+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 23:30  توسط منگول  | 


 

 

یکی بود یکی نبود.غیر از خدا هیچ کس نبود.در گذشته های دور نه در همین قرن ۲۱ سه نفر هستن به اسم شنگول و منگول و حبه ی انگور که با اون شنگول و منگول و حبه ی انگور تو قصه ها خیلی فرق دارن.مثلا : هر ۳ تاشون دخترن. یا اینکه خواهر نیستن ولی از خواهر به همدیگه نزدیکترن..... و اما مهمترین فرقشون اینه که تا حالا هیچ گرگی نتونسته حریفشون بشه!!!

 

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384

 

عشق صدای فاصله هاست
علي رضا (از همه چيز همه جا)
اين دونفر (عارف،سهيل)
ساحل
نمکپاش
ما سه نفر!!!(البته از نوع پسر)
یه این سه نفر دیگه!!!(بازم پسرن)
ما سه نفر!!!(اینا دیگه با همه فرق می کنن)
منگلهاااااااااا!!!
بت پرست
این چند نفر!!!
یواشکی بیا تو
وبلاگ بازها
پسری رو به موت!!!
چتلاگ يك معتاد
ستاره ي تهنا
عروس مرده!!!
افسانه خزان
شركت هيولاها
گورخر بالدار!!!
میگن بزرگ شدم!!!
كم آوردي سوت بزن
ياس 13و نانا
پايتخت فرهنگي ايران
دل نوشته های آلاد
گوگولي مگوليا
XXxx-mobile-xxXX
پسران چت
ماموت
سکوی قرمز
عاشق دل شكسته
کلیپ،عکس،قالب و ....

 

خاطره ها
دیر تش باد
آرزوها
فید بلاگ
نونا نینی
ردپای یک زن
لحظه های ناب
به نام خدای رفیق
خودمونی
وب نوشت مهدی موسوی
دانشجوی بدبخت
هوای شرجی
جاده های روشن
زن زمانه
وبلاگ خودم
مدار 29 درجه (آقای دهقان)
خلبوس
پسری از دیار گرم خیز جنوب
هفت
روزی روزگاری...
خاطره های سوخته
سوژه
وب نوشته های پراکنده یک استقلالی
شکوفه یاس
زندگی زیباست ای زیبا پسند
طارمه
داش سعید
روزنوشت هاي حاج عماد
دنياي قشنگ الهه
آخه دل من
نوشته های پویا پولادتن
تنهاترین ققنوس(نازنین)
خانه ي وبلاگ نويسان استان بوشهر
وبلاگ نويسان استان بوشهر
آرشيو پيوندهاي روزانه

 

امروز