دیروز رفتیم جایی که اگه به سن و سال آدم هاش برسیم بچه های نامردمون ( خاک تو سرشون ) شوتمون می کنن اونجا. حدستون درسته.رفتیم خانه سالمندان ، به همراه یه عده آدم های بامرام.به همراه کسانی که هنوز پدر بزرگ مادربزرگاشونو دوست دارن و فراموش نکردن.به همراه وبلاگ نویسان استان بوشهر کم کم بقیه هم از راه رسیدن و به فرمان داش سعید گل به چند تا از بابا بزرگا و مامان بزرگا بعد از عمو میش سین ، داش سعید با صدای گرمش چند تا آهنگ بندری خوند و ما هم البته چند نفر هم درد و بلای پیرزنا بخوره تو سر دست نزنا در حاشیه: 1- خدا عمرت بده داش سعید که حال و هوای دلگیر اونجا رو عوض کردی. 2- از همه ی بچه های خانه وبلاگ نویسان که کلی زحمت کشیده بودن تشکر می کنیــــــــــــــــــــــم 3- یه عالمه دوست های خوب و مهربون پیدا کردیم. 4- با یه خانمی دوست شدیم که هر کاریش کردیم اسم وبلاگشو بهمون نگفت.وقتی خواستیم برگردیم تعارفش کردیم که برسونیمش .( البته نیت پلیدی داشتیما 5- خیلی از بچه ها رو شناختیم.اما 2 نفر رو اشتباه گرفتیم. 6- منگول بیچاره کلی عکس گرفت.اما پرستار اونجا ایستاد بالای سرش و گفت یالاااااااا همشونو پاک کن. بعد از خانه سالمندان رفتیم فروشگاه رفاه حبه انگور گفت یعنی چی؟ ودر پایان رفتیم خونه ی دایی من و حبه انگور یا عموی منگول.خوراک نذری داشتن برای من پر از اتفاق های خوب و بد بود.مثل: 1- تبدیل ماشین از پژو به پراید ( یه چیزی مثل از عرش به فرش رسیدن) 2- تلاش های بی وفقه (وقفه ) عمو عطی برای افشای روابط رایس و جوان قزوینی 3- مسافرت تابستانه به همراهی حبه انگورینا 4- نامزدی و عقد 2 از دوستای خوبم 5- اضافه شدن دومین نتیجه به خانواده ی بزرگ این سه نفر 6- انتخاب دایی جان 7- رفتن عمو پورنگ به مکه 8- رفتن تا لبه ی مرز افتادن در یکی از درس های تخصصی 9- پیوستن به خانه ی وبلاگ نویسان بوشهر 10- خرابی گوشیم و تنزل از نوکیا به سامسونگ مدل دمپایی 11- همسایه شدن شنگول و منگول ( به امید همسایه شدن حبه انگور 12- فرار شهرام جزایری به لطف مسولان عزیز 13- فارغ التحصیلی دایی جان بعد از 4 سال تلاش در مقطع فوق دیپلم 14- فارغ التحصیلی 15- و............ اما یه سری چیزا به دلم موند ( به قولی ویه به دل موندم ): 1- حرف نزدن پسر عموی 3 ساله ام.( تمام انرژیش صرف خوردن میشه 2- ترک نکردن عادت زیبای شب امتحان درس خوندن 3- تلاش های شبانه روزیم برای برانگیختن حس آپ کردن و زنده کردن احساس مسئولیت در منگول و حبه انگور والمبیده 4- گشاد نشدن خیابان سنگی 5- نابودی آمریکا و اسراییل 6- و..................................... مدیر وبلاگ: شنگول جان پیام عیدانه ی منگول خدا بگم شنگول چی کارت کنه که با چوب ایستادی بالای سرم همه کاره ی وب :منگول سلام ...به شبکه ی خبر رسانی این سه نفر خوش آمدید . ا. دیروز که برای اولین بار برو بچ وبلاگ نویس واسه دیدن سالمندان ۲. در طول این یک سال... اولینش که یک سال بزرگتر شدم یکی دیگه از اتفاقات مهم و خوشحال کننده انتخاب دایی جون به عنوان عضو اصلی شورای شهر بود که بابای منگول باشه 



.ساعت 4 قرار بود همه در خانه سالمندان باشن اما ما که رسیدیم فقط 2 نفر اومده بودن.![]()
![]()
![]()

دست وارد شدیم.بعد از دیدار با مامان بزرگا و بابا بزرگا همه تو سالن جمع شدیم و به کمک بچه ها یه سفره هفت سین پهن کردیم.

هم به ما ملحق شدن و بعد یکی از پیرمردا به اسم عمو میش سین شروع به خوندن کرد.
می زدیم.
نزدناااااااااااا که به قول یه بنده خدایی:![]()
![]()
. می خواستیم اسم وبش رو بفهمیم.اما هر کاریش کردیم نگفت![]()
![]()
)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.یه کتاب عجیب دیدیم.![]()
![]()
![]()

چرا هیچ وقت اسم من نیست
.داشت کتاب رو ورق میزد که عکس زیر رو دید و اینجوری شد![]()

![]()
![]()
.با پسر خاله دوپس دوپس
مثل قحطی زده ها حمله کردیم به دیگا
![]()
![]()
![]()
![]()
به عنوان یکی از اعضای شورای شهر بوشهر![]()
![]()
![]()
![]()
)![]()
![]()
پسر دایی پت از دانشگاه در رشته ی مهندسی بز و تصادف غرور آفرین
وی بر اثر جنون جوانی![]()
)
( اینو سالهاست قراره ترک کنم
)![]()
![]()
خوبی و بدی ازم دیدید حلالم کنید
واسه همتون دعا می کنم.![]()
که بنویسم باشه
حالا که اصرار می کنی به رسم نوروز می نویسم .سال ۸۵هم مثل سال های قبل با اتفاقات تکراری شروع شد .باز خانواده ی ما شاهد اتفاقات خوب و بدی بود و شاید حتی بدی هاش بیشتر بود و من یکی از تلخ ترین تجربه های عمرم رو تو این سال داشتم
،خیلی از روان ها شادروان شدند و طبق معمول همه ساله عزرائیل
تو این روزهای آخر سال خیلی پر کار هم شده بود که تا همین دو سه پیش میت
مونده بود رو دستمون که کادو پیچش کردیم و فرستادیمش تهران .باز هم سال جدید رو باید با جای خالی عزیزانمون شروع کنیم .نمی دونم شاید تجربه های جدیدی بدست آوردم ولی بازهم به اون چیزهایی که می خواستم نرسیدم و باز باید دلخوش باشم به سال جدید معجزه ای اتفاق بیافته و من یه تکونی به زندیگیم بدم البته تا شنگول هست غم این رو ندارم مخصوصا اینکه همسایه شدیم و دیگه نمی تونم از دستش در برم واسه آپ کردن .باز هم مردم ما شاهد سو ء مدیریت هایی بودند که در نتیجه ی پدیده ای به نام (پرزیدنت محمود) بود و همین حالا که دارم آپ می کنم یکی از همون کسانی که همه اونا رو به اسم قشر آسیب دیده می شناسن داره برام در دل می کنه واز سختیه زندگی تو این دور و زمونه می گه خدا خودش به داد همه ی این مردم برسه
. اینقدر شاهد رنج این مردم بودیم که شاید جزیی از زندگی تکراریمون شده و اگه نباشه تعجب می کنیم بلند شم برم کمکش کنم دست تنهاست خوب بود نمی خواستم چیزی بنویسم سه کیلو متر پیام شد راستی فردا تولدمه نمی خواد زیاد شرمنده کنید ها بعدا شماره حساب و آدرسو واستون می زارم .
البته بابام که از حالا می گه من خوابم
و برای سال تحویل صدام نکنید
فکر کنم می خواد از زیر عیدی دادن در بره ها ولی من که نمی زارم بابام امشب بخوابه ![]()
.امیدوارم که دیگه این سال جدید واقعا سال خوبی برای همه باشد تو په توپ باشه و به همه ی آرزو هاتون برسید ![]()
![]()
![]()
![]()





![]()
![]()
اینجانب حبه ی انگور گزارشگر شبکه ی جهانیه![]()
![]()
این سه نفر گزارشات خود را به سمع و نظر شما می رسانم![]()
.
اونجا رفتیم خیلی خوب بود راستش اصلا فکرش رو هم نمی کردم جمع اینقدر راحت صمیمی باشه
دست داش سعید هم درد نکنه که خنده رو لباشون آورد با صدای گرمش
خداییش با حال خوند. واینم قابل تو جه شنگول
بعضی ها که
نمی زندن لابد چیزی دستشون بود وسایل شما دست بنده بود نمی تونستم
بزنم . و در آخر از همه ی کسانی که واسه ی این دیدار زحمت کشیدن تشکر می کنم .
دارم دیگه دیپلم می گیرم
و کم کم قاطی بچه های دانشجو می شم
و مهمتر از همه از دست این مدرسه راحت می شم
خداییش مدرسه نبود که پادگان بود
واسه کوچیکترین کار باید جواب پس می دادی حتی واسه گوشی موبایل (داستانس طولانیه )مجبورشدم تعهد کتبی بدم
خدا بگم چی کارشون کنه
که یه روز خوش واسه ما نذاشتن
. یه اتفاق دیگه که هفته ی پیش تو باشگاه واسم افتاد حمله کردن بچه ها به طرف من برای گرفتن توپ که مثل دعوای برره ای بود بنده خوردو خمیر شدم
ولی حاظر به ول کردن توپ نبودم و بالاخره موفق به گل زدن شدم . و در آخر گروه ما برنده شد![]()



. و آخرین اتفاق مهم که از همه مهم تر بود آشنایی با بچه های وبلاگ![]()
![]()
![]()
۳. بله و بالاخره به همین زودی........................... یک سال گذشت به سرعت برق باد ![]()
![]()
باورتون می شه؟ چقدر عمر آدمی زود می گذره کیه که قدر این لحظه ها رو بدونه که الکی به بطالت نگذره و بعد که می شینیم فکرشو می کنیم افسوس گذشته رو می خوریم ولی به قول معین
گذشته ها گذشته به فکر آینده باش . (یعنی همون سال ۸۶ ). مامانم سوم می خواد با شنگولینا بره کربلا
اول اینکه التماس دعا دارم دوم اینکه شنگول می خواد قصر در بره سوغاتی نیاره
اما فکر کرده اگه بدون سوغاتی اومد حالشو می گیرم
خوب بسه دیگه خیلی چرت پرت گفتم
امیدوارم امسال سال خوب و پر خیر برکت واسه شما و خانوادتون باشه ![]()
![]()
همه به آرزو ها و خواسته هاشون برسن واسه ما ۳نفرم دعا کنید . ![]()
![]()
![]()
راستی عیدی ما ۳نفر یادتون نره![]()
![]()
![]()
خبر گزار شبکه ی اینترنتی : حبه ی انگور ![]()





محصول مشترک این سه نفر:
خیلی وقت بود که مسابقه نذاشته بودیم.گفتیم دم عیدی یه حالی بهتون بدیم![]()
![]()
.به ما بگید معنی کلمات والمبیده ( valombide) و ویه به دل ( voye be del ) و مرواتون همه سال ( morvaton hame sal ) چیست؟ جایزه داره هااااااااااااا![]()
![]()
![]()
از قدیم گفتن آشپز که 2 تا شد غذا یا شوره یا بی نمک.وای به حال روزی که 3 تا بشن ![]()
![]()
![]()
خدایا این سال نویی یه عقلی به بعضیا بده یه پولی هم به ما.![]()
![]()
![]()
میگن عیدی فقط مال بچه هاست.ما که همیشه بچه ایم اما اینجور موقع ها جز آدم بزرگ ها حساب می شیم.![]()
![]()
![]()
توپ تانک لواشک عید همه مبارک
مُرواتون همه سال

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 14:50 توسط شنگول |







