تبليغاتX
این سه نفـــــــــــــــــر

 سلام
اینجور که از شواهد و مدارک پیداست هدیه های دوستان برنده و بازنده مورد قبولشون واقع شدهو همین استقبال پر شر و شور شماست که ما رو تشویق میکنه بازم مسابقه بذاریمپس این شما و اینم مسابقه ی بعدی ما. اما قبلش بریم سراغ ادامه ی سفرنامه.
 
تا اونجا  خوندین که ما به کربلا رسیدیم و آماده شدیم که بریم زیارت و.... حالا ادامه خاطرات و اون حادثه ی وحشتناک

اول رفتیم زیارت حضرت ابوالفضل ساقی عطشان کربلا.به همراه مامان و خاله و خواهرم و خانم دوستمون.بعد از خوندن نماز زیارت و دعا از بین الحرمین رفتیم حرم اباعبدالله  حسین (ع).تو بین الحرمین این شعر یادم افتاد:

 

کاشکی یه روز بیاد که من تو رو ببینم      بیام تو بین الحرمین برات بمیرم

 

وارد حرم ابا عبدالله شدیم.دوباره همون فضای روحانی و دلنشین.چه آرامشی می گیره آدم!!!

وقتی ضریح شش گوشه ی آقا رو دیدم دوباره مبهوت شدم.باورم نمیشد که کجام!اومدم دیدن کی!...نکنه خواب می دیدم...نه واقعیت بود...همه چی واقعی واقعی بود.

ضریح آقا رو گرفتم. بوسیدم.به علی اکبر و علی اصغر که کنار امام هستن سلام دادم و تونستم در چند قدمی ضریح به راحتی نماز زیارت بخونم.باور کردنی نبود....

بعد از نماز و زیارت رفتم دنبال بقیه. مامان رو کنار چند تا خانم  پیدا کردم.داشتن با هم حرف میزدن .رفتم کنارشون.خانم ها آشنا بودن و همشهری. از اون آشناهای قدیمی که سالهاست ما رو ندیدن.داشتن احوالپرسی میکردن که یه دفعه....

یکی از خانم ها از مامان پرسید راستی ننه ی حاجی ( یعنی مادر پدرم)کی رحمت خدا رفته؟؟؟

تا این حرفو زد منو مامان خشکمون زد.گفتیم چی؟؟؟مامان بزرگ که حالش خوب بود.

گفت : نه با بابا بزرگت بودم.(اون 2 سال قبل فوت کرده بود)اشتباه کردم!!!

 دیگه دیر شده بود.مامان غش کرد.گرفتمش تو بغل.با صدای جیغ و دادای من خاله و خواهرم سر رسیدند.نمی دونستم چیکار کنم.هول شده بودم.

با کمک خاله و بقیه خانم ها مامان رو خوابوندیم.منو خواهرم گریه می کردیم.صحنه ی وحشتناکی بود.به زور مامان رو بهوش آوردیم.همه دورمون جمع شده بودن.اون خانومه هم فرار کرد.

یه ذره که حالش بهتر شد با ویلچر بردیمش هتل.تموم راه رو گریه میکرد.

ساعت 12 شب بود.می ترسیدیم به بابا بگیم.نمیشد زنگ زد ایران.خدایا چیکار میکردیم؟؟؟

 

چهارشنبه:

تموم شب رو کابوس میدیدم.چند بار از خواب بیدار شدم.یا امام حسین (ع) دروغ باشه!!!

صبح به زور واسه نماز بیدار شدیم.هیچ کس حال و حوصله نداشت.

با اولین تماسی که با ایران گرفتیم معلوم شد که همه ی چی دروغ بوده و مامان بزرگ حالش خوبه.خدا رو شکر.چقدر خوشحال شدیم.

بعد از صبحانه به همراه بقیه اعضای کاروان و آقا سید رفتیم زیارت دوره.(مقام دست راست حضرت عباس، مقام دست چپ حضرت عباس ، نهر علقمه ،خانه امام صادق (ع) ،مسجد یا مقام امام زمان (عج) ،  مقام یا محل شهادت حضرت علی اکبر ، مقام یا محل شهادت طفل 6 ماهه امام حسین )

 

بعد از زیارت دوره رفتیم حرم امام حسین (ع).به زیارت 72 تن که جد بزرگوار ما هم یکی از اوناست رفتیم .حبیب بن مظاهر رو هم زیارت کردیم و بعد وارد یک راهروی کوچک شدیم که در انتهای آن یک ضریح کوچک قرار داشت.اینجا گودی قتلگاه است.محل شهادت سالار شهیدان امام حسین (ع)

برای نماز ظهر و عصر به صحن حرم رفتیم و با آبی که از نهر علقمه آورده بودیم وضو گرفتیم و در زیر آفتاب داغ و سوزان ظهر کربلا به نماز ایستادیم.

وقتی خواستیم برگردیم هتل چون مامان پاهاش درد می کرد رفتم براش ویلچر بگیرم.هر کاری کردم که به این خادمه حالی کنم نمی فهمید.مثل قل مراد نگام می کرد می گفت :هان؟؟؟؟

خودمو تیکه تیکه کردم تا فهمید.منو برد پیش چند تای دیگه.یه دورم با اینا سروکله زدم تا فهمیدن. یکیشون گفت:پاسپورت موبایل بده امانت.

گفتم:برو بینیم بابا.اصلا نخواستیم

بعد از ظهر دوباره رفتیم زیارت دوره (اینبار به خیمه گاه و تل زینبیه رفتیم).مامان و یه پیرزنی چون پاهاشون درد می کرد تو گاری نشستن.تو راه آقا سید برگشته بهم میگه:خانم...یه وقت خسته شدی بشین تو گاری.

گفتم:خوبه والله.فقط شیخ بهم متلک نزده بود که اینم زد.

 

پنج شنبه:

نماز صبح رفتیم حرم حضرت ابوالفضل عباس.

وقت نهار تو سالن غذاخوری کاروان بهبهانی ها هم بودند.سالن رو گذاشته بودن رو سرشون.انگاری حموم زنونه!!!

پسر خاله هم اومد.یه گارسن 15 یا 16 ساله ی بانمک ولی زبون نفهم.فارسی که پیشکش عربی هم حالیش نمیشد. مرتب تو آینه موهاشو درست میکنه و میخنده.بهش گفتیم آب خنک یا ماء البارد .رفت واسمون نون آورد.هر وقت خاله رو می بینه یه سلام احوالپرسی گرمی با خاله می کنه که نگو.واسه همین بهش می گفتیم پسرخاله.

دیروز شهادت امام حسن عسکری بود و امروز روز تاجگذاری و آغاز امامت امام زمان (عج).حرم ها رو چراغونی می کردن و گل میزدن و غذای نذری می دادن.

نماز مغرب و عشاء رفتیم حرم حضرت ابوالفضل.بعد از نماز از یه خانمی آب تبرکی گرفتیم.آبی که اطراف قبر حضرت ابوالفضل رو فرا گرفته.آبی که از نهر علقمه سرچشمه می گیره.آبی که میگن 1400 ساله نه خشک شده نه کم و نه زیاد!!!

شب رفتیم بین الحرمین واسه خوندن دعای کمیل.همه ی ایرانی ها جمع شده بودند. 3 تا از مداح های ایرانی مراسم رو اجرا کردن.خیلی قشنگ خوندن. صدای ناله و ضجه همه بلند شده بود.

بعد از دعا احساس سبکی و آرامش عجیبی می کردم. به قول معروف خیلی فاز داد!!!

امشب شب جمعه است.میگن تو این شب حضرت فاطمه ی زهرا (س) بانوی دو عالم واسه دیدن پسرش میاد کربلا.

جای همتون خالی!!!

 

جمعه:

صبح با حالت تهوع از خواب بیدار شدم.دوباره مسموم شدم.از چی خدا میدونه.سرما هم خورده بودم.همینو کم داشتم!!!تا ظهر موندم هتل و نتونستم برم حرم.

ظهر رفتیم بین الحرمین عکس بگیریم.بابا به عکاسه که اسمش حیدر بود گفت:حیدر جون دی زنت یه عکس جمیل ازمون بگیر نه لاجمیل!!!

بیشتر از نیم ساعت نتونستم بمونم دوباره حالم بد شد.سریع برگشتم هتل.هر چی دارو خورده بودم بالا آوردم.همه رفتن حرم واسه نماز.منو خواهرم موندیم هتل.دلم گرفت.چه مرضی بود اومد سراغم اونم تو روز آخر اقامتمون تو کربلا.

این بهبهانی ها خیلی گیجن.صبحی یکی از مرداشون همین جوری اومد تو اتاق ما.فکر کرده بود اتاق خودشونه.تا دید اشتباه اومده گفت ببخشید و در رفت.ظهری هم یکی از خانوماشون درو باز کرد اومد تو.به خواهرم گفتم پاشو درو قفل کن تا سومی نیومده!!!

همه از دستشون به ستوه اومدن.خاله میگه امروز گارسن هتل از دستشون میزده تو سر خودش.

یکیشون هم یه پسره حدودا 10 ساله داره که انگار تا حالا آسانسور ندیده.از تو آسانسور بیرون نمیاد.کم مونده رختخوابشم ببره اون تو.هر کی میره بالا یا پایین اونم باهاش میره.مثل بختک افتاده تو آسانسور.

ظهر که همه از نماز برگشتن خاله خیلی عصبانی بود.می گفت:شیخه کو 3 تا خطبه خونده.مردیم از گرما زیر آفتاب.خیس عرق شدیم.اگه دسم بهش رسیده بید کل کلش می کردُم.

غروب حالم یه ذره بهتر شد. به پیشنهاد من رفتیم حرم امام حسین(ع).بعد از نماز یه دختر عرب گفت بهم کمک کنید.پدرم شهید شده.گفتیم تو جنگ با آمریکا.گفت :نه تو جنگ ایران.گفتم چند سالته؟گفت 12 سال.گفتم اگه بابات تو جنگ با ایران شهید شده پس تو کی دنیا اومدی؟

شب خونه ی دوست بابا که خادم امام حسینه دعوت بودیم.اسمش سید یونسه.فارسی رو خوب حرف میزدن شاید چون مادرش اصفهانی بود و دامادشون یه روحانی مشهدی!!!

آقا سید(روحانی کاروانمون) و یکی دیگه از همراهامون با خانمش هم بودن.موقع شام من که هیچی نخوردم.می ترسیدم دوباره حالم بد بشه اما آقا سید جای همه جبران کرد.تازه سفره رو پهن کردن که برق رفت( تو عراق مرتب برق میره).گفتم خوبه سید چشم نمیخوره!!!

سید یونس مرد خونگرم و شوخ و مهربونی بود.شاید چون خون ایرانی تو رگهاش بود.به زور از خونشون اومدیم بیرون.قبل از رفتن یه چیز خیلی ارزشمند نشونمون داد که آقا سید تو هوا قاپیدش.یه پارچه قرمز رنگ که روش" یا حسین" نوشته بود و  روی قبر امام حسین میندازن و متبرکه که سهم آقا سید شد.خوش به حالش!!!

از خونه ی سید که برگشتیم رفتیم حرم امام حسین برای زیارت وداع.دلمون گرفته بود.به همین زودی سفرمون تموم شد.مثل یک خواب یا رویا بود.

تو راه برگشتن به هتل تو بین الحرمین بابا رو دیدیم که خیلی خوشحال بود.گفت رفته بودم حرم.داشتن درا رو میبستن که یکی دیگه از دوستاشو دیده بوده که کلیدداره حرمه.بابا بهش گفته می خوام برم زیارت.اونم بابا رو می بره تو حرم.در حالیکه هیچ کس نبوده و همه رو بیرون کرده بودند و بابا هم تنهایی زیارت می کنه. دل هممون سوخت.

 

شنبه:

دیشب فقط یک ساعت خوابیدم.تا ساعت 2 با مامان و بابا کوله بار می بستیم.

بعد از خوندن نماز صبح و زیارت وداع با حضرت ابوالفضل برگشتیم هتل و بار و بار و بندیلامون رو برداشتیم و راه افتادیم.در حالی که دل کندن از حرمین شریف و سرزمین کربلا برامون سخت بود.تو یه چشم بهم زدن همه چی تموم شد و باید می رفتیم.

واسه برگشتن 15 تا اتوبوس بودیم که ما اتوبوس 11 بودیم.دوباره تو هر اتوبوس یه محافظ قرار دادن و چند ماشین مسلح هم همراهیمون کردن.یه جا هم نزدیک بود تصادف کنیم که به خیر گذشت.

غروب رسیدیم خرمشهر و بعد از نماز و شام و کمی استراحت ساعت 12 شب به سمت بوشهر حرکت کردیم و صبح زود رسیدیم.

انشالله روزی همه شما باشه

 

اینم عکس هایی که گرفتم

 

فرات رودی که بی وفایی کرد.

 

نهاری که روز اول ورودمون به عراق بین راه تو اتوبوس بهمون دادن.ما که نفهمیدیم چی بود.شاید شما بدونید!!!

 

بصره و خانه های باکلاس آن

 

 محافظای عراقی که تا نجف اتوبوس ها رو همراهی می کردن.

 

نمایی از نجف یکی از شهرهای بزرگ عراق

 

حرم حضرت علی(ع)

 

قسمتی از حرم امیرالمومنین(ع) که به علت ترور آیت الله حکیم آسیب دیده و در حال تعمیر بود.

 

بین الحرمین و حرم امام حسین (ع) در کربلا

 

حرم حضرت ابوالفضل عباس(ع) ساقی عطشان کربلا

 

دوش آخرین مدل حمام اتاق ما در هتل الرسول ( کربلا)

 

 

نتایج اخلاقی:

 

+ یک توصیه ایمنی:حتما یه سفر زیارتی برید.خیلی می چسبه

 

+به زودی من و حبه انگور ۲ نفر را خواهیم کشت(خودشون می دونن کیا هستن)

 

+جریان این سوغاتی چیه؟؟؟من به کی سوغاتی دادم؟از قدیم گفتن سوغاتی رو کی داده کی گرفته؟

 

+ دیروز بالاخره به حرف بابام رسیدم.وقتی که  پشت چراغ قرمز بودم ویه موتوری محکم زد به آینه بغل ماشین.بابا همیشه میگه هر چی که دقت کنی به کسی نزنی دیگران بهت میزنن

 

+ یک کشف جدید:وبلاگ نویسان بوشهری یا مهندس عمران هستن یا متولد فروردین

 

+  به برکت سال نو دکتر قلمبه(یکی از استادامون) بعد از سالها یک کت و شلوار جدید خریده

 

+ شنیده ها حاکی از اینه که آقا افشین دوماد شده و رفته قاطی مرغا. تبریک می گوییم

 

سوال مسابقه:

 

چرا وقتی یه پسر زن میگیره میگن فلانی قاطی مرغا شده؟؟؟

 

 به قشنگترین جواب جایزه می دهیم

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 18:56  توسط شنگول  | 


 

رسیدیم و رسیدیم کاشکی نمی رسیدیم تو را بودیم خوش بودیم....آره واقعا خوش بودیم.جاتون خالی خیلی خوش گذشت.البته چند تا اتفاق بد هم افتاد که یکیشون نزدیک بود تموم خوشیها رو نابود کنه که خدا رو شکر یک خبر اشتباه بود.

خاطرات این سفر زیاده که یه خلاصه ای از اونا رو واستون نوشتم.

در ضمن محض اطلاعتون عرض بنمایم که من به همراه بابا ( که رئیس کاروانمون هم بود) و مامانم و خواهرم و خاله جونم(مامان حبه انگور) به این سفر مقدس رفتیم.

 

جمعه:

تا ساعت 10 مهمونای شیرازیمون بودن.بعد از رفتنشون سریع و سایلمون رو جمع کردیم.ظهر ساعت 3 حرکتمون بود. پسر دایی پت ما رو برد محل حرکت که کنار نماز جمعه بود.

حبه انگورینا هم اومده بودن.سریع با همه خداحافظی کردیم و سوار شدیم.تا دیلم بیدار بودم بعدش بیهوش شدم(از بس این چند روز خسته شده بودم).

نماز مغرب عشاء رو لاهیجان خوندیم.وقتی رسیدیم اونجا حالم خیلی بد بود.انگار مسموم شده بودم.

شام رو تو سر بندر خوردیم.خواهرم مرتب می گفت:خوشگل و بانمکی اهل کجاییییییییی؟سر بندر

شب رو خرمشهر موندیم.تو یه حسینیه.یکی از همراهامون خانوادگی اومده بودن (یه 9 نفری بودن) و یه بچه ی 2 ساله ی نق نقو هم داشتن.همه می خواستن بخوابن اما مگه این فسقلی می خوابید. هی گریه می کرد و نق می زد.یکی از خانوما به مامانش گفت: خانوم بچتو خواب کن می خوایم بخوابیم.خسته ایم.

مامان بچه هم گفت: خب چیکار کنم؟نمی خوابه.مگه من دلم می خواد بچه ام گریه کنه.

خانومه دوباره گفت:خب حداقل چراغ رو خاموش کنید.

مامان بچهه گفت:دهه .خب می خوایم بچه رو عوض کنیم مگه تو تاریکی میشه؟

کم کم داشت بحثشون میشد که مامان پا در میونی کرد و صداها خوابید.

 

شنبه:

صبح زود رفتیم مرز.تا از مرز رد شدیم کلی معطل شدیم.اتوبوس ها رو تو مرز عوض کردیم و سوار اتوبوس های عراقی شدیم.9 تا اتوبوس بودیم از تهران ، شیراز و...هر اتوبوس رو یه ماشین مسلح همراهی می کرد.یه محافظ هم سوار اتوبوس می شد. همه اتوبوس ها باید با هم حرکت می کردند.

تازه خوابم برده بود که با صدای داد و فریاد از خواب بیدار شدم.دیدم اتوبوسمون داره با سرعت حرکت می کنه.نگو راننده ی ما و 2 تای دیگه تو راه با هم مسابقه گذاشتن.صدای ملت بلند شده بود.که با تذکر مامورای امنیتی مجبور شدن دست از خرگری بردارن.

ساعت 5 بعد از  ظهر برای خوردن نهار ایستادیم .البته نهار رو که یه غذای عجیب بود توی اتوبوس خوردیم و پیاده نشدیم.( به دلایل امنیتی و کمبود مکان )

آخرای غذا خوردن بابا اومد تو اتوبوس و گفت:خانم ها و آقایون.غذا هنوز هست.کسی دیگه نمی خواد؟

یه آقایی از اون آخر داد زد:برو بزن تو سرشون با ای غذاشون. همه زدن زیر خنده.

تو راه روحانیمون که بهش می گفتن آقا سید اومد برامون روضه بخونه.از بس قشنگ خوند خوابمون برد.

محافظمون (اسمش محسن ابوکرار بود)یه گوشی 6600 داشت که یه فیلم زیبا از معجزه های امام حسین توش ضبط کرده بود. به بابا نشون داده بود.بابا هم موبایلشو آورد نشون ما داد.بعد گفت ببینید این یه عراقیه و تو موبایلش همش فیلم سینه زنی و عذاداری امام حسینه اما موبایلای شما (ما نه هاااااا با شما بود) پر از آهنگ های چرت و پرته.

منو خواهرم موبایله رو برداشتیم.بین خودمون باشه ها چند تا فیلم رقص و .... هم توش بود.خواستیم با گوشیه به منگول و حبه انگور sms  بدیم که بابا دعوامون کرد.

ساعت 8.10 شب وارد شهر مقدس نجف شدیم. نجف به نسبت شهرهای تو راه بزرگتر و قشنگتر بود ولی هنوز آثار جنگ رو میشد تو این شهر هم دید.

تو هتل برکة المرتضی اقامت کردیم.یه هتل کوچک با امکانات خیلی کم.تنها مزیتش نزدیکیش به حرم حضرت علی (ع) بود.

 

یکشنبه:

واسه خوندن نماز صبح رفتیم حرم امیرالمومنین (ع).قبل از ورود 2 تا ایست بازرسی بود.وقتی وارد شدیم باورم نمی شد بعد از اون کوچه های کثیف و پر از آشغال به یه فضایی اینچنین زیبا و معنوی قدم بذارم.

بعد از نماز رفتیم زیارت.یه نیروی عجیب منو کشوند سمت ضریح.به راحتی دستم به ضریح رسید و تونستم ضریح رو ببوسم.باورم نمیشد.زیر لب به امام گفتم :ممنونم اجازه دادی

بعد از ظهر هم رفتیم مسجد سهله و بعد مسجد کمیل .

درد عجیب زانوی راستم ( که از بوشهر به جونم افتاده بود ولی خیلی کم بود) شدت گرفته.

 

دوشنبه:

برای خوندن نماز صبح دوباره رفتیم حرم.امروز ایست های بازرسی خیلی شلوغ بود.له شدیم.مثل رنگینک همه به هم چسبیده بودن و هل می دادن.

بعد از نماز پام خیلی درد گرفت.منو مامان برگشتیم.تو راه یه پارچه فروشی داد میزد.پارچه ی خوب هزار و بانصد تومان.همه پ ها رو ب تلفظ می کردن.

بعد از صبحانه به سمت کوفه حرکت کردیم.کوفه تا نجف راهی نیست.مثل بوشهر و بهمنی.اول رفتیم زیارت قبر میثم تمار.بعد رفتیم خانه ی حضرت علی (ع).خانه ای که حضرت با ام البنین در آن زندگی می کرد.

این خانه شامل مکتب امام حسن و امام حسین (ع) ، محل غسل و کفن امیرالمومنین (ع) ، خانه ی ام البنین ، چاه حضرت علی ، اتاق حضرت زینب و امام زین العابدین (ع) بود.

در نزدیکی این خانه مسجد معروف کوفه قرار داره.یک مسجد بزرگ که کلی اعمال و نماز داره.ما حدود30 رکعت نماز تو مقام های مختلف این مسجد خوندیم.من بیچاره به علت درد پام مجبور شدم تمام نمازا رو مثل پیرزنا نشسته بخونم.

نکته: محل فرود کشتی نوح و محل توبه حضرت آدم هم توی این مسجده.

بعد از خوندن نماز ظهر و عصر که تو مسجد کوفه شکسته نیست و کامله به زیارت مسلم بن عقیل و هانی بن عروه  و خدیجه دختر امیرالمومنین رفتیم.

در راه رفتن برای زیارت دختر امیرالمومنین یه خانم با ویلچر رفت رو پای راستم. همون پایی که گل بود به سبزه نیز آراسته شد.تو نماز هم کیف گنده ی یه خانم محکم خورد تو سرم.

وقتی رسیدیم هتل همه در حال غشیدن بود.تا عصر بیهوش شدیم.

نماز مغرب و عشا رفتیم حرم.بازرسی اول موبایلم رو ندید. حوصلم نشد موبایلو تحویل امانات بدم.گفتم یواشکی ببرمش تو حرم و عکس بگیرم.اما بازرسی دوم فهمیدن و کلی دعوام کردن.بهم گفتن خانم چرا خدام رو اذیت؟؟؟

تا رفتم موبایلم رو تحویل امانات بدم و برگردم نماز جماعت تمام شده بود و همه داشتن برمی گشتن.شاید یه جور تنبیه شدم به خاطر کار بدم!!!

بعد از نماز رفتیم بازار .خیلی از مغازه ها بابا رو میشناختن و باهاش احوالپرسی می کردن.به بابام می گفتن آقا معلم.تا فهمیدن ما (منو خواهرم) بچه های گل آقا معلم هستیم بهمون هدیه می دادن.

ساعت حدود 9 و ربع شب به همراه بقیه اعضای کاروان رفتیم حرم.سید نوحه خوند.نوحه اش خیلی بی معنی بود.داشت حضرت زینب رو خوار می کرد.منون مامان حرصمون گرفته بود.گفت بعدا حتما به سید میگم.

بعد از نوحه سید گفت:حالا 2 رکعت نماز به نیت پدر مادرتون بخونید.گفتم:مامان بابای من خودشون اینجا هستن بخونن.من دیگه نمی خونم.یکی گفت :خب به نیت پدر بزرگ مادر بزرگت بخون.گفتم بچه هاشون هستن بخونن.به من چه!!!مامان و خاله روم خندیدن.

تا ساعت 12 شب موندیم. به زور کردنمون بیرون.زیارت امشب خیلی حا داد.احساس می کنم خیلی با حضرت علی (ع) صمیمی شدم.دلم نمی خواست حرمش رو ترک کنم.

 

سه شنبه:

صبح زود رفتیم زیارت وداع.خیلی سخته دل کندن از این امام عزیز...از این فضا و ایوان طلای دلنشین.

سردم شده بود.با بابام و خاله زود برگشتیم.

زانوم هنوز درد می کنه.بدجور ورم کرده و قرمز شده.هر کاری کردن دکتر نرفتم.

بعد از صبحانه رفتیم بازار.یه پسر دستفروش گیر داده بود به خاله که ازم خرید کن.می خوام برم مدرسه.بابا بهش گفت کلاس چندمی؟گفت:سوم راهنمایی.بابا بهش گفت آه تو که همسن خالو حاجی هستی.گفت خب 3 سال مدرسه نرفتم.

هنوز عوارض جنگ از بین نرفته!!!

بابا کلی سر به سر عربا می ذاشت.مثلا تو مغازه ی پارچه فروشی فروشندهه صدای برادرش میزد حیدر..بابام می گفت حیدر رفته لای در یا رفتیم یه مغازه بابام می خواست فروشندهه رو صدا بزنه بهش می گفت گرگعلی

ظهر منو خاله برای خوندن آخرین نمازمون تو نجف و آخرین زیارتمون رفتیم حرم.تا برگشتیم همه نهار خورده بودن و منتظر ما بودن.سریع رفتم کمک مامان و خاله و بار و بندیلامون رو آوردیم پایین و به سمت کربلا سرزمین خون و شهادت حرکت کردیم.

ساعت حدود 5 عصر رسیدیم کربلا.اینجا هم دست کمی از نجف نداشت.خیابونا و کوچه ها کثیف و پر از آشغال و مگس.به گداهایی که واسه یه لقمه به قول خودشون طعام از سر و کولت بالا میرن.

دلم واسشون می سوخت.میگن این ملت نفرین شده هستن.به خاطر ظلم هایی که به همسر و پسر فاطمه زهرا(س) کردند.

تو هتل الرسول که روبه روی حرم حضرت ابوالفضل بود اقامت کردیم.بعد از یه استراحت کوتاه و دوش گرفتن رفتیم زیارت حضرت ابوالفضل عباس و امام حسین (ع) که اون اتفاق وحشتناک افتاد.....

 

اگه گفتید چه اتفاقی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

ادامه دارد

 

 

اما می رسیم به مسابقه و اعلام نتایج:

برنده کسانی هستن که به همه ی سوال ها جواب درست داده باشن که فقط ۲ نفر بودن.

برنده اول ما آقا افشینه

افشین اینقده نشین                پاشو بیا هدیه تو ببین

 

برنده دوم هم شبهای بی تپشه

 

اینم جایزه برنده هااااا

 

 

 اما بازنده ها که ۷ نفرن( به نیت سفره ۷ سین) عبارتند :مجتبی ، هادی ، حامد محمودی ، علیرضا ، آلاد ، مریم خانومی ، ایمان

اما واسه بازنده ها (اونایی که جواب کامل یا درست ندادن) واسه شما هم هدیه داریم.

 

اینم هدیه بازنده هااااااا

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 1:23  توسط شنگول  | 


 

 

این آپ زمانی به دست شما می رسه که من ایران نیستم.الان که دارم این نامه رو می

نویسم دقیقا ساعت ۹:۴۰دقیقه ی صبحه و حدود ۱۰ دقیقه از رفتن مهمونامون و حدود ۴

ساعت و ۶۰ دقیقه به رفتن ما مونده . مهمونای محترم دیشب طی یک عملیات غافلگیر کننده

(بعد از ۷سال دوری از صحنه) از شیراز سر رسیدند (حتما کلی هم واسه خودشون برنامه

چیده بودن )ولی بیچاره ها خیلی ضایع شدن چون مجبور شدن به همون سرعتی که اومده

 بودن اینجا رو ترک کنن . قبل از رفتن به همه ی فک و فامیل و دوست آشنا تو شهرهای

دور و نزدیک خبر دادیم که داریم می ریم تا این همه را ور ندارن بیان اما این یکی از قافله جا موند. دیشب تا دیر وقت فک و فامیل می اومدن واسه بابای کردن و دادن سفارش یکی

دعا می خواست،یکی نماز،یکی شلوار ،یکی پارچه و ...(به احتمال زیاد فکر کردن ما داریم

می ریم دبی  نه کربلا) .همه اومدن جز حبه ی انگورینا آخه هر کس می اومد دیدن ما بعد

می رفت خونه ی اونا تا با خاله هم بای بای کنن.  رسمه قبل از سفر های زیارتی از همه

 حلالیت می طلبند ،منم از همین جا از همتون حلالیت می خوام . خوبی بدی ازم دیدین

حلال کنید . مواظب منگول و حبه ی انگورم باشید. بهشون سر بزنید تا دلشون یه وقت تنگیده

نشه . قبلا گفتم بازم می گم سوغاتی موغاتی خبری نیستمواظب باش .حتی شما دوست

عزیز (منگول و حبه ی انگور) زیاد اصرار نکنید اما کادو بیاریدااااااا. واسم دعا کنید، واستون

 دعا می کنم .

 

 

چیزی شبیه وصیت نامه

 

شاید رفتم و دیگه بر نگشتم (خیلی دلتون رو خوش نکنید جو زده شدم یه

چیزی گفتم) واسه همین چند تا سفارش دارم که حتما انجام بدین .

 

 

۱ـحواستون به این منگول و حبه ی انگور باشه ها که سر وقت آپ کنن و کم

 

کاری نکنن.كه‏اينطور

 

۲ـ یه عالمه ترجمه دارم که هنوز هیچ کدوم رو انجام ندادم .اونا می رسه به

منگول که ترجمه کنه و بده تحویل استادای عزیزم

 

 

۳ـ عروسکام همه واسه حبه ی انگور جون . حبه جون مثل عروسکای

خودت ازشون نگهداری کن و بینشون فرق نذار

 

 

۴ـآکواریم و ماهی های عزیز رو هم دادم تحویل منگول ،هر چند می دونم اگه

 بدمشون  دست گربه ی همسایه بهتره تا منگول (منگول جون به ازای هر

 ۱ ماهی که بمیره ۳تا ماهی می خری واسم)

 

 

۵ـ کامپیوتر عزیزم که ماله زمانه خان قلی میرزاست رو هم بدین انجمن

وبلاگ نویسان واسه یادگاری تا همه بدونن من چقدر با این عتیقه  زجر

کشیدم .

 

 

۶ـ  هفته ای یه بار به بچه ها ی وبلاگ نویس نهار بدین .

 

 

۷ـ چپ راست می رید ازم یاد کنید و واسم فاتحه بفرستید.

 

 

۸ـ مسابقه همچنان ادامه داره جواب سوال ها رو بدید وقتی برگردم برنده ها

 

رو اعلام می کنم  . معنی کلمات والمبیده، ویه به دل و مرواتون همه سال

چیست؟

 

۹ـ واسه همتون دعا می کنم.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 1:40  توسط شنگول  | 


 

 

یکی بود یکی نبود.غیر از خدا هیچ کس نبود.در گذشته های دور نه در همین قرن ۲۱ سه نفر هستن به اسم شنگول و منگول و حبه ی انگور که با اون شنگول و منگول و حبه ی انگور تو قصه ها خیلی فرق دارن.مثلا : هر ۳ تاشون دخترن. یا اینکه خواهر نیستن ولی از خواهر به همدیگه نزدیکترن..... و اما مهمترین فرقشون اینه که تا حالا هیچ گرگی نتونسته حریفشون بشه!!!

 

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384

 

عشق صدای فاصله هاست
علي رضا (از همه چيز همه جا)
اين دونفر (عارف،سهيل)
ساحل
نمکپاش
ما سه نفر!!!(البته از نوع پسر)
یه این سه نفر دیگه!!!(بازم پسرن)
ما سه نفر!!!(اینا دیگه با همه فرق می کنن)
منگلهاااااااااا!!!
بت پرست
این چند نفر!!!
یواشکی بیا تو
وبلاگ بازها
پسری رو به موت!!!
چتلاگ يك معتاد
ستاره ي تهنا
عروس مرده!!!
افسانه خزان
شركت هيولاها
گورخر بالدار!!!
میگن بزرگ شدم!!!
كم آوردي سوت بزن
ياس 13و نانا
پايتخت فرهنگي ايران
دل نوشته های آلاد
گوگولي مگوليا
XXxx-mobile-xxXX
پسران چت
ماموت
سکوی قرمز
عاشق دل شكسته
کلیپ،عکس،قالب و ....

 

خاطره ها
دیر تش باد
آرزوها
فید بلاگ
نونا نینی
ردپای یک زن
لحظه های ناب
به نام خدای رفیق
خودمونی
وب نوشت مهدی موسوی
دانشجوی بدبخت
هوای شرجی
جاده های روشن
زن زمانه
وبلاگ خودم
مدار 29 درجه (آقای دهقان)
خلبوس
پسری از دیار گرم خیز جنوب
هفت
روزی روزگاری...
خاطره های سوخته
سوژه
وب نوشته های پراکنده یک استقلالی
شکوفه یاس
زندگی زیباست ای زیبا پسند
طارمه
داش سعید
روزنوشت هاي حاج عماد
دنياي قشنگ الهه
آخه دل من
نوشته های پویا پولادتن
تنهاترین ققنوس(نازنین)
خانه ي وبلاگ نويسان استان بوشهر
وبلاگ نويسان استان بوشهر
آرشيو پيوندهاي روزانه

 

امروز