سلام اول رفتیم زیارت حضرت ابوالفضل ساقی عطشان کربلا.به همراه مامان و خاله و خواهرم و خانم دوستمون.بعد از خوندن نماز زیارت و دعا از بین الحرمین رفتیم حرم اباعبدالله حسین (ع).تو بین الحرمین این شعر یادم افتاد: کاشکی یه روز بیاد که من تو رو ببینم بیام تو بین الحرمین برات بمیرم وارد حرم ابا عبدالله شدیم.دوباره همون فضای روحانی و دلنشین.چه آرامشی می گیره آدم!!! وقتی ضریح شش گوشه ی آقا رو دیدم دوباره مبهوت شدم.باورم نمیشد که کجام!اومدم دیدن کی!...نکنه خواب می دیدم...نه واقعیت بود...همه چی واقعی واقعی بود. ضریح آقا رو گرفتم. بوسیدم.به علی اکبر و علی اصغر که کنار امام هستن سلام دادم و تونستم در چند قدمی ضریح به راحتی نماز زیارت بخونم.باور کردنی نبود.... بعد از نماز و زیارت رفتم دنبال بقیه. مامان رو کنار چند تا خانم پیدا کردم.داشتن با هم حرف میزدن .رفتم کنارشون.خانم ها آشنا بودن و همشهری. از اون آشناهای قدیمی که سالهاست ما رو ندیدن.داشتن احوالپرسی میکردن که یه دفعه.... یکی از خانم ها از مامان پرسید راستی ننه ی حاجی ( یعنی مادر پدرم)کی رحمت خدا رفته؟؟؟ تا این حرفو زد منو مامان خشکمون زد.گفتیم چی؟؟؟مامان بزرگ که حالش خوب بود. گفت : نه با بابا بزرگت بودم.(اون 2 سال قبل فوت کرده بود)اشتباه کردم!!! دیگه دیر شده بود.مامان غش کرد.گرفتمش تو بغل.با صدای جیغ و دادای من خاله و خواهرم سر رسیدند.نمی دونستم چیکار کنم.هول شده بودم. با کمک خاله و بقیه خانم ها مامان رو خوابوندیم.منو خواهرم گریه می کردیم.صحنه ی وحشتناکی بود.به زور مامان رو بهوش آوردیم.همه دورمون جمع شده بودن.اون خانومه هم فرار کرد. یه ذره که حالش بهتر شد با ویلچر بردیمش هتل.تموم راه رو گریه میکرد. ساعت 12 شب بود.می ترسیدیم به بابا بگیم.نمیشد زنگ زد ایران.خدایا چیکار میکردیم؟؟؟ چهارشنبه: تموم شب رو کابوس میدیدم.چند بار از خواب بیدار شدم.یا امام حسین (ع) دروغ باشه!!! صبح به زور واسه نماز بیدار شدیم.هیچ کس حال و حوصله نداشت. با اولین تماسی که با ایران گرفتیم معلوم شد که همه ی چی دروغ بوده و مامان بزرگ حالش خوبه.خدا رو شکر.چقدر خوشحال شدیم. بعد از صبحانه به همراه بقیه اعضای کاروان و آقا سید رفتیم زیارت دوره.(مقام دست راست حضرت عباس، مقام دست چپ حضرت عباس ، نهر علقمه ،خانه امام صادق (ع) ،مسجد یا مقام امام زمان (عج) ، مقام یا محل شهادت حضرت علی اکبر ، مقام یا محل شهادت طفل 6 ماهه امام حسین ) بعد از زیارت دوره رفتیم حرم امام حسین (ع).به زیارت 72 تن که جد بزرگوار ما هم یکی از اوناست رفتیم .حبیب بن مظاهر رو هم زیارت کردیم و بعد وارد یک راهروی کوچک شدیم که در انتهای آن یک ضریح کوچک قرار داشت.اینجا گودی قتلگاه است.محل شهادت سالار شهیدان امام حسین (ع) برای نماز ظهر و عصر به صحن حرم رفتیم و با آبی که از نهر علقمه آورده بودیم وضو گرفتیم و در زیر آفتاب داغ و سوزان ظهر کربلا به نماز ایستادیم. وقتی خواستیم برگردیم هتل چون مامان پاهاش درد می کرد رفتم براش ویلچر بگیرم.هر کاری کردم که به این خادمه حالی کنم نمی فهمید.مثل قل مراد نگام می کرد می گفت :هان؟؟؟؟ خودمو تیکه تیکه کردم تا فهمید.منو برد پیش چند تای دیگه.یه دورم با اینا سروکله زدم تا فهمیدن. یکیشون گفت:پاسپورت موبایل بده امانت. گفتم:برو بینیم بابا.اصلا نخواستیم بعد از ظهر دوباره رفتیم زیارت دوره (اینبار به خیمه گاه و تل زینبیه رفتیم).مامان و یه پیرزنی چون پاهاشون درد می کرد تو گاری نشستن.تو راه آقا سید برگشته بهم میگه:خانم...یه وقت خسته شدی بشین تو گاری. گفتم:خوبه والله.فقط شیخ بهم متلک نزده بود که اینم زد. پنج شنبه: نماز صبح رفتیم حرم حضرت ابوالفضل عباس. وقت نهار تو سالن غذاخوری کاروان بهبهانی ها هم بودند.سالن رو گذاشته بودن رو سرشون.انگاری حموم زنونه!!! پسر خاله هم اومد.یه گارسن 15 یا 16 ساله ی بانمک ولی زبون نفهم.فارسی که پیشکش عربی هم حالیش نمیشد. مرتب تو آینه موهاشو درست میکنه و میخنده.بهش گفتیم آب خنک یا ماء البارد .رفت واسمون نون آورد.هر وقت خاله رو می بینه یه سلام احوالپرسی گرمی با خاله می کنه که نگو.واسه همین بهش می گفتیم پسرخاله. دیروز شهادت امام حسن عسکری بود و امروز روز تاجگذاری و آغاز امامت امام زمان (عج).حرم ها رو چراغونی می کردن و گل میزدن و غذای نذری می دادن. نماز مغرب و عشاء رفتیم حرم حضرت ابوالفضل.بعد از نماز از یه خانمی آب تبرکی گرفتیم.آبی که اطراف قبر حضرت ابوالفضل رو فرا گرفته.آبی که از نهر علقمه سرچشمه می گیره.آبی که میگن 1400 ساله نه خشک شده نه کم و نه زیاد!!! شب رفتیم بین الحرمین واسه خوندن دعای کمیل.همه ی ایرانی ها جمع شده بودند. 3 تا از مداح های ایرانی مراسم رو اجرا کردن.خیلی قشنگ خوندن. صدای ناله و ضجه همه بلند شده بود. بعد از دعا احساس سبکی و آرامش عجیبی می کردم. به قول معروف خیلی فاز داد!!! امشب شب جمعه است.میگن تو این شب حضرت فاطمه ی زهرا (س) بانوی دو عالم واسه دیدن پسرش میاد کربلا. جای همتون خالی!!! جمعه: صبح با حالت تهوع از خواب بیدار شدم.دوباره مسموم شدم.از چی خدا میدونه.سرما هم خورده بودم.همینو کم داشتم!!!تا ظهر موندم هتل و نتونستم برم حرم. ظهر رفتیم بین الحرمین عکس بگیریم.بابا به عکاسه که اسمش حیدر بود گفت:حیدر جون دی زنت یه عکس جمیل ازمون بگیر نه لاجمیل!!! بیشتر از نیم ساعت نتونستم بمونم دوباره حالم بد شد.سریع برگشتم هتل.هر چی دارو خورده بودم بالا آوردم.همه رفتن حرم واسه نماز.منو خواهرم موندیم هتل.دلم گرفت.چه مرضی بود اومد سراغم اونم تو روز آخر اقامتمون تو کربلا. این بهبهانی ها خیلی گیجن.صبحی یکی از مرداشون همین جوری اومد تو اتاق ما.فکر کرده بود اتاق خودشونه.تا دید اشتباه اومده گفت ببخشید و در رفت.ظهری هم یکی از خانوماشون درو باز کرد اومد تو.به خواهرم گفتم پاشو درو قفل کن تا سومی نیومده!!! همه از دستشون به ستوه اومدن.خاله میگه امروز گارسن هتل از دستشون میزده تو سر خودش. یکیشون هم یه پسره حدودا 10 ساله داره که انگار تا حالا آسانسور ندیده.از تو آسانسور بیرون نمیاد.کم مونده رختخوابشم ببره اون تو.هر کی میره بالا یا پایین اونم باهاش میره.مثل بختک افتاده تو آسانسور. ظهر که همه از نماز برگشتن خاله خیلی عصبانی بود.می گفت:شیخه کو 3 تا خطبه خونده.مردیم از گرما زیر آفتاب.خیس عرق شدیم.اگه دسم بهش رسیده بید کل کلش می کردُم. غروب حالم یه ذره بهتر شد. به پیشنهاد من رفتیم حرم امام حسین(ع).بعد از نماز یه دختر عرب گفت بهم کمک کنید.پدرم شهید شده.گفتیم تو جنگ با آمریکا.گفت :نه تو جنگ ایران.گفتم چند سالته؟گفت 12 سال.گفتم اگه بابات تو جنگ با ایران شهید شده پس تو کی دنیا اومدی؟ شب خونه ی دوست بابا که خادم امام حسینه دعوت بودیم.اسمش سید یونسه.فارسی رو خوب حرف میزدن شاید چون مادرش اصفهانی بود و دامادشون یه روحانی مشهدی!!! آقا سید(روحانی کاروانمون) و یکی دیگه از همراهامون با خانمش هم بودن.موقع شام من که هیچی نخوردم.می ترسیدم دوباره حالم بد بشه اما آقا سید جای همه جبران کرد.تازه سفره رو پهن کردن که برق رفت( تو عراق مرتب برق میره).گفتم خوبه سید چشم نمیخوره!!! سید یونس مرد خونگرم و شوخ و مهربونی بود.شاید چون خون ایرانی تو رگهاش بود.به زور از خونشون اومدیم بیرون.قبل از رفتن یه چیز خیلی ارزشمند نشونمون داد که آقا سید تو هوا قاپیدش.یه پارچه قرمز رنگ که روش" یا حسین" نوشته بود و روی قبر امام حسین میندازن و متبرکه که سهم آقا سید شد.خوش به حالش!!! از خونه ی سید که برگشتیم رفتیم حرم امام حسین برای زیارت وداع.دلمون گرفته بود.به همین زودی سفرمون تموم شد.مثل یک خواب یا رویا بود. تو راه برگشتن به هتل تو بین الحرمین بابا رو دیدیم که خیلی خوشحال بود.گفت رفته بودم حرم.داشتن درا رو میبستن که یکی دیگه از دوستاشو دیده بوده که کلیدداره حرمه.بابا بهش گفته می خوام برم زیارت.اونم بابا رو می بره تو حرم.در حالیکه هیچ کس نبوده و همه رو بیرون کرده بودند و بابا هم تنهایی زیارت می کنه. دل هممون سوخت. شنبه: دیشب فقط یک ساعت خوابیدم.تا ساعت 2 با مامان و بابا کوله بار می بستیم. بعد از خوندن نماز صبح و زیارت وداع با حضرت ابوالفضل برگشتیم هتل و بار و بار و بندیلامون رو برداشتیم و راه افتادیم.در حالی که دل کندن از حرمین شریف و سرزمین کربلا برامون سخت بود.تو یه چشم بهم زدن همه چی تموم شد و باید می رفتیم. واسه برگشتن 15 تا اتوبوس بودیم که ما اتوبوس 11 بودیم.دوباره تو هر اتوبوس یه محافظ قرار دادن و چند ماشین مسلح هم همراهیمون کردن.یه جا هم نزدیک بود تصادف کنیم که به خیر گذشت. غروب رسیدیم خرمشهر و بعد از نماز و شام و کمی استراحت ساعت 12 شب به سمت بوشهر حرکت کردیم و صبح زود رسیدیم. اینم عکس هایی که گرفتم محافظای عراقی که تا نجف اتوبوس ها رو همراهی می کردن. نمایی از نجف یکی از شهرهای بزرگ عراق قسمتی از حرم امیرالمومنین(ع) که به علت ترور آیت الله حکیم آسیب دیده و در حال تعمیر بود. بین الحرمین و حرم امام حسین (ع) در کربلا حرم حضرت ابوالفضل عباس(ع) ساقی عطشان کربلا دوش آخرین مدل حمام اتاق ما در هتل الرسول ( کربلا) نتایج اخلاقی: + یک توصیه ایمنی:حتما یه سفر زیارتی برید.خیلی می چسبه +به زودی من و حبه انگور ۲ نفر را خواهیم کشت +جریان این سوغاتی چیه؟؟؟من به کی سوغاتی دادم؟ + دیروز بالاخره به حرف بابام رسیدم.وقتی که پشت چراغ قرمز بودم ویه موتوری محکم زد به آینه بغل ماشین.بابا همیشه میگه هر چی که دقت کنی به کسی نزنی دیگران بهت میزنن + یک کشف جدید:وبلاگ نویسان بوشهری یا مهندس عمران هستن یا متولد فروردین + به برکت سال نو دکتر قلمبه(یکی از استادامون) بعد از سالها یک کت و شلوار جدید خریده + شنیده ها حاکی از اینه که آقا افشین دوماد شده و رفته قاطی مرغا. تبریک می گوییم سوال مسابقه: چرا وقتی یه پسر زن میگیره میگن فلانی قاطی مرغا شده؟؟؟
اینجور که از شواهد و مدارک پیداست هدیه های دوستان برنده و بازنده مورد قبولشون واقع شده
و همین استقبال پر شر و شور شماست که ما رو تشویق میکنه بازم مسابقه بذاریم
پس این شما و اینم مسابقه ی بعدی ما. اما قبلش بریم سراغ ادامه ی سفرنامه.
تا اونجا خوندین که ما به کربلا رسیدیم و آماده شدیم که بریم زیارت و.... حالا ادامه خاطرات و اون حادثه ی وحشتناک![]()
![]()
انشالله روزی همه شما باشه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(خودشون می دونن کیا هستن)
از قدیم گفتن سوغاتی رو کی داده کی گرفته
؟![]()
![]()
![]()
![]()
به قشنگترین جواب جایزه می دهیم![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 18:56 توسط شنگول |


و دادن سفارش یکی 
قبلا گفتم بازم می گم سوغاتی موغاتی خبری نیست
.حتی شما دوست 






