شنبه باک ماشین رو پُر کردم طوری که سر ریز شد.تا امروز سیر بود اما وقتی خواستم برم دنبال حبه انگور صدای غرغرش بلند شد که من گُشنمه بنزین می خوام!!! با غرور رفتم پمپ بنزین چون کارت سوخت داشتم .یه نگاهی به بقیه ماشینا که کارت نداشتن و داشتن با کارکنان پمپ سر و صدا می کردن انداختم.یعنی که دلتون بسوزه من کارت دارم شما ندارین!!! بابا بنزینی (همون که لباس آبی پوشیده و یه عالمه پول دستشه ) کارت رو ازم گرفت که بزنه تو دستگاه. صادقانه بگویم من بلد نبودم آخه بار اول بود که می خواستم با این کارتا بنزین بزنم بعد از اینکه بنزین زدم هر کاری کردم کارت از تو دستگاه در نیومد.تو تموم دکمه هاش بازی کردم اما فایده نداشت.دوباره بابا بنزینی به دادم رسید و کارتو از تو دستگاه کشید بیرون. کارتو که گرفتم سوار شدم که برم که صدای بابا بنزنی رو شنیدم: _خانم حساب کردین؟ + چی رو حساب کنم.من کارت داشتم.مگه این کارتا خودشون حساب نمی کنن؟ _نخیر.باید پول بدین. منو بگو که دلم خوش بود نمی خواد این دفعه پول بدم.پول که دادم هیچ حسابی هم ضایع شدم. یکی نیست بگه این کارت سوخت دیگه چه اداییه. به قول عمو خاک تو سره..... *********************** عکس رو خوب نگاه کنید تا بگم جریانش چیه!!! روز سه شنبه تو دانشکده مسابقه ی پخت ماکارونی برگزار شد.دخترا و پسرا درگروه های 4 نفره با هم رقابت می کردن.سال گذشته تو دخترا ما برنده شدیم.امسال هم یه روز قبل از مسابقه تصمیم گرفتیم شرکت کنیم در حالی که اون روز از صبح تا شب کلاس داشتیم!!! ساعت 5/1که کلاسمون تموم شد سریع رفتیم خوابگاه و دست به کار شدیم.هر کسی می دیدمون فکر می کرد داریم بمب اتم می سازیم نه ماکارونی. همه از تزیین ماکارونی خوششون اومده بود (آخه کار من بود در آخر هم ماکارونی توسط پسرای شکموی کلاسمون به یغما رفت ![]()
.![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
).![]()
نتیجه مسابقه
خیلی ها زحمت کشیدن و تو مسابقه این دفعه ما شرکت کردن و جواب های جالبی دادن طوری که انتخاب برنده برای ما سخت شد.به همین دلیل تصمیم گرفتیم این بار همه ی شرکت کننده های عزیز رو برنده اعلام کنیم.
برنده های عزیز ما به ترتیب عبارتند از:
مریم خانومی عزیز ـ آقای هادی حسینی ـ آلاد خان ـ شبهای بی تپش ـ داش سعید که البته خانومش و دختر گلش جواب داده بودن ـ آقای پویا پولادتن ـ عارف خان ـ آقای حامد محمودی که خیلی دلش می خواد قاطی مرغا بشه!!! ـ محبوب عسل جان که مدتی است پیداش نیست ـ آقا ایمان که به جای جواب رمان نوشته بود ـ آقا حمید از گروه چت بویز ـ آقا یا خانم در به در که کلی دلش خون بود و آقا فرزاد
و اما جایزه:
چون مسابقه ی ما در مورد قاطی مرغا شدن بود و همه ی شرکت کننده های ما جوان و دم بخت بودن(به استثنای داش سعید![]()
![]()
که البته جایزه به درده دخترش میخوره)جایزه ما هم باید یه چیزی می بود که به این موضوع بربطط (یعنی ربط داشته باشه)
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 4:4 توسط شنگول |






