تبليغاتX
این سه نفـــــــــــــــــر

شنبه باک ماشین رو پُر کردم طوری که سر ریز شد.تا امروز سیر بود اما وقتی خواستم برم دنبال حبه انگور صدای غرغرش بلند شد که من گُشنمه بنزین می خوام!!!

 با غرور رفتم پمپ بنزین چون کارت سوخت داشتم .یه نگاهی به بقیه ماشینا که کارت نداشتن و داشتن با کارکنان پمپ سر و صدا می کردن انداختم.یعنی که دلتون بسوزه من کارت دارم شما ندارین!!!

بابا بنزینی (همون که لباس آبی پوشیده و یه عالمه پول دستشه ) کارت رو ازم گرفت که بزنه تو دستگاه.

صادقانه بگویم من بلد نبودم آخه بار اول بود که می خواستم با این کارتا بنزین بزنم.

بعد از اینکه بنزین زدم هر کاری کردم کارت از تو دستگاه در نیومد.تو تموم دکمه هاش بازی کردم اما فایده نداشت.دوباره بابا بنزینی به دادم رسید و کارتو از تو دستگاه کشید بیرون.

کارتو که گرفتم سوار شدم که برم که صدای بابا بنزنی رو شنیدم:

_خانم حساب کردین؟

+ چی رو حساب کنم.من کارت داشتم.مگه این کارتا خودشون حساب نمی کنن؟

_نخیر.باید پول بدین.

 

منو بگو که دلم خوش بود نمی خواد این دفعه پول بدم.پول که دادم هیچ حسابی هم ضایع شدم.

یکی نیست بگه این کارت سوخت دیگه چه اداییه.

به قول عمو خاک تو سره.....

 

***********************

 

 عکس رو خوب نگاه کنید تا بگم جریانش چیه!!!

 

 

 

روز سه شنبه تو دانشکده مسابقه ی پخت ماکارونی برگزار شد.دخترا و پسرا درگروه های 4 نفره با هم رقابت می کردن.سال گذشته تو دخترا ما برنده شدیم.امسال هم یه روز قبل از مسابقه تصمیم گرفتیم شرکت کنیم در حالی که اون روز از صبح تا شب کلاس داشتیم!!!

ساعت 5/1که کلاسمون تموم شد سریع رفتیم خوابگاه و دست به کار شدیم.هر کسی می دیدمون فکر می کرد داریم بمب اتم می سازیم نه ماکارونی.

همه از تزیین ماکارونی خوششون اومده بود (آخه کار من بود).

در آخر هم ماکارونی توسط پسرای شکموی کلاسمون به یغما رفت

 

نتیجه مسابقه

 

خیلی ها زحمت کشیدن و تو مسابقه این دفعه ما شرکت کردن و جواب های جالبی دادن طوری که انتخاب برنده برای ما سخت شد.به همین دلیل تصمیم گرفتیم این بار همه ی شرکت کننده های عزیز رو برنده اعلام کنیم.

برنده های عزیز ما به ترتیب عبارتند از:

مریم خانومی عزیز ـ آقای هادی حسینی ـ آلاد خان ـ شبهای بی تپش ـ داش سعید که البته خانومش و دختر گلش جواب داده بودن ـ آقای پویا پولادتن ـ عارف خان ـ آقای حامد محمودی که خیلی دلش می خواد قاطی مرغا بشه!!! ـ محبوب عسل جان که مدتی است پیداش نیست ـ آقا ایمان که به جای جواب  رمان نوشته بود ـ آقا حمید از گروه چت بویز ـ آقا یا خانم در به در که کلی دلش خون بود  و آقا فرزاد

 

 

و اما جایزه:

 

چون مسابقه ی ما در مورد قاطی مرغا شدن بود و همه ی شرکت کننده های ما جوان و دم بخت بودن(به استثنای داش سعیدکه البته جایزه به درده دخترش میخوره)جایزه ما هم باید یه چیزی می بود که به این موضوع بربطط (یعنی ربط داشته باشه)

 

 

جایزه نفیس برنده ها

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 4:4  توسط شنگول  | 


 

      

سلام

خوبید یا بهترید؟بابا تورو خدا یه مدت این وبلاگاتونو آپ نکنید تا این شنگولم دست از سر کچل ما برداره منو این حبه گناه داریم تو این امتحانا آخه تمام درسام مونده واسه شب امتحان این مغز بیچاره دیگه تواناییه انجام هیچ کاری رو نداره هر چی مطلب بوده تو طول ترم ییهو می خواد وارد این مخ بیچاره بشه مگه چقدر گنجایش داره؟مسابقه هم همچنان ادامه داره تا صاحبش بیاد آخه بودجه دست شنگوله اگه به من باشه که همتون رو برنده اعلام می کنم آخه هر چی باشه همه زحمت کشیدن دوره هم که دوره ی مهربونیو عدالتو از این چرت پرتاست پس آقا همتون برنده.آها ی چیزیم تو دلم مونده بگم هفته ی گذشته بچه های انجمن اسلامی یه مراسمی تو دانشگاه گذاشته بودن و از خانم راکعی و خانم بهروزی دعوت کرده بودن واسه پرسش و پاسخ برنامشون خیلی توپ بود ولی من حرفم با دانشجوهای عزیزه که تا تونستن حرف مفت زدن بابا یخورده برید مطالعه کنید برید حرف زدن یاد بگیرید البته منظورن بیشتر آقایونه چون مراسم در مورد زن ایرانی بود دیگه خودتون می دونید چه خبر بود............راستی ۱۰ اردیبهشت روز ملی خلیج فارس گرامی باد.ی شعری از دکتر حمیدی انتخاب کردم که امیدوارم خوشتون بیاد.

 

سي بوشهر هيچكي دلش مثل مو غمگين نبيده

دل هيچكي مث مو يه كاسه ي خين نبيده

بخدا وختي كه فكرش مي كنم تش مي گيرم

هيچكه دردش مث مو اينهمه سنگين نبيده

او درياش كه مي گن شورن و خره نمكن

سي مو مثل شكرن شيرين تر از اين نبيده

تو كيچخ پس كيچه هاش وختي كه تيفون مي پيچه

هيچ غناهشتي اينجور دلكش و شيرين نبيده

اي صدوي غره طراقاش شو باروني خشن

ازو خش تر بخدا تاچين و ماچين نبيده

خيلي شهرا نبيده وختي كه بوشر بيده تش

مث بوشر زيترا شهري خوش آئين نبيده

اگه حالا ايجورن غربت غم تو دلشن

زيترا مثل حالا اينهمه دل خين نبيده

تو سوناش اگه گرمن مگه تخصير خوشن

او هواش ايجورين بيخودي همچين نبيده

تو زمسون عوضش مثل بهان زميناش

هر كجا سيل مي كني بي گل و نسرين نبيده

سي چي ميگين كيچه هاش اوشلي و پر سبخن

كيچه هاشم بخدا ايجور كه مي گن نبيده

پس افتو كه بري دل سي بوشهر پر مي زنه

خاك هيچ جوي ديگه دامنگير و سنگين نبيده

 

 

 

سي= براي                          شو= شب

خين= خون                         خش= خوش

تش=آتش                           زيترا= قديما

خره نمك = بسيار شور         زيتر = زودتر

كيچه = كو چه                    توسون= تابستان

پس كيچه= پسكو چه            سيل= نگاه تماشا

وختي= وقتي                     اوشلي= گل آلود

تيفون= توفان                     سبخ= خاك شور

غناهشت= صداي ترسناك     افتو=آفتاب

صدوي= صداي                 هيچ جوي ديگه= هيچ جاي ديگر

غره طراق = رعد                          

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 20:2  توسط منگول  | 


 

مرد جوون : ببخشين آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده ؟
پيرمرد : معلومه كه نه !
جوون : ولی چرا ؟ ! مثلا" اگه ساعت رو به من بگی چی از دست ميدی ؟ !
پيرمرد : ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم !
جوون : ميشه بگی چطور همچين چيزی ممكنه ؟ !
پيرمرد : ببين ... اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممكنه تو تشكر كنی و فردا هم بخوای دوباره ساعت رو از من بپرسی !
جوون : كاملا" امكانش هست !
پيرمرد : ممكنه ما دو سه بار ديگه هم همديگه رو ملاقات كنيم و تو اسم و آدرس من رو بپرسی !
جوون : كاملا" امكان داره !
پيرمرد : يه روز ممكنه تو بيای به خونه ی من و بگی كه فقط داشتی از اينجا رد ميشدی و اومدی كه يه سر به من بزنی! بعد من ممكنه از روی تعارف تو رو به يه فنجون چايی دعوت كنم ! بعد از اين دعوت من ، ممكنه تو بازم برای خوردن چايی بيای خونه ی من و بپرسی كه اين چايی رو كی درست كرده ؟ !
جوون : ممكنه !
پيرمرد : بعد من بهت ميگم كه اين چايی رو دخترم درست كرده ! بعد من مجبور ميشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفی كنم و تو هم دختر من رو می پسندی !
مرد جوون : لبخند ميزنه !
پيرمرد : بعد تو سعی می كنی كه بارها و بارها دختر من رو ملاقات كنی ! ممكنه دختر من رو به سينما دعوت كنی و با همديگه بيرون بريد !
مرد جوون : لبخند ميزنه !
پيرمرد : بعد ممكنه دختر من كم كم از تو خوشش بياد و چشم انتظار تو بشه ! بعد از ملاقاتهای متوالی ، تو عاشق دختر من ميشی و بهش پيشنهاد ازدواج می كنی !
مرد جوون : لبخند ميزنه !
پيرمرد : بعد از يه مدت ، يه روز شما دو تا مياين پيش من و از عشقتون برای من تعريف می كنين و از من اجازه برای ازدواج ميخواين !
مرد جوون در حال لبخند : اوه بله !
پيرمرد با عصبانيت : مردك ابله ! من هيچوقت دخترم رو به ازدواج يكی مثل تو كه حتی يه ساعت مچی هم از خودش نداره در نميارم ! ! !

 

مسابقه همچنان ادامه داره

 

چرا وقتی یه پسر زن میگیره میگن فلانی قاطی مرغا شده؟؟؟

 

 

 پرچم هاي ايران در دوران هاي گذشته از آغاز تاكنون 

 

 

 

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 0:4  توسط حبه انگور  | 


 

 

یکی بود یکی نبود.غیر از خدا هیچ کس نبود.در گذشته های دور نه در همین قرن ۲۱ سه نفر هستن به اسم شنگول و منگول و حبه ی انگور که با اون شنگول و منگول و حبه ی انگور تو قصه ها خیلی فرق دارن.مثلا : هر ۳ تاشون دخترن. یا اینکه خواهر نیستن ولی از خواهر به همدیگه نزدیکترن..... و اما مهمترین فرقشون اینه که تا حالا هیچ گرگی نتونسته حریفشون بشه!!!

 

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384

 

عشق صدای فاصله هاست
علي رضا (از همه چيز همه جا)
اين دونفر (عارف،سهيل)
ساحل
نمکپاش
ما سه نفر!!!(البته از نوع پسر)
یه این سه نفر دیگه!!!(بازم پسرن)
ما سه نفر!!!(اینا دیگه با همه فرق می کنن)
منگلهاااااااااا!!!
بت پرست
این چند نفر!!!
یواشکی بیا تو
وبلاگ بازها
پسری رو به موت!!!
چتلاگ يك معتاد
ستاره ي تهنا
عروس مرده!!!
افسانه خزان
شركت هيولاها
گورخر بالدار!!!
میگن بزرگ شدم!!!
كم آوردي سوت بزن
ياس 13و نانا
پايتخت فرهنگي ايران
دل نوشته های آلاد
گوگولي مگوليا
XXxx-mobile-xxXX
پسران چت
ماموت
سکوی قرمز
عاشق دل شكسته
کلیپ،عکس،قالب و ....

 

خاطره ها
دیر تش باد
آرزوها
فید بلاگ
نونا نینی
ردپای یک زن
لحظه های ناب
به نام خدای رفیق
خودمونی
وب نوشت مهدی موسوی
دانشجوی بدبخت
هوای شرجی
جاده های روشن
زن زمانه
وبلاگ خودم
مدار 29 درجه (آقای دهقان)
خلبوس
پسری از دیار گرم خیز جنوب
هفت
روزی روزگاری...
خاطره های سوخته
سوژه
وب نوشته های پراکنده یک استقلالی
شکوفه یاس
زندگی زیباست ای زیبا پسند
طارمه
داش سعید
روزنوشت هاي حاج عماد
دنياي قشنگ الهه
آخه دل من
نوشته های پویا پولادتن
تنهاترین ققنوس(نازنین)
خانه ي وبلاگ نويسان استان بوشهر
وبلاگ نويسان استان بوشهر
آرشيو پيوندهاي روزانه

 

امروز