تبليغاتX
این سه نفـــــــــــــــــر

 

 

 از دیروز محل کارمون عوض شد.چون مسئول بخش قبلی رفت مسافرت و تو این یک هفته ای که نیستش بخش هم تعطیله!!!

مسئول این قسمت(برخلاف قبلی که خانم بود) یه آقاییه که اسمشو گذاشتم آقای جعل سند.چون هر وقت دیدمش داره با کامپیوتر ور میره و چندتا کارت و ...اسکن میکنه و خدا میدونه چه بلایی سرشون میاره!!!

صبح اول وقت رفتیم دفترش و خودمونو معرفی کردیم.گفت شما برید پایین و از نگهبانی کلید بگیرید منم الان میام.ما هم رفتیم ولی چند ساعت الاف شدیم و چندبار بهش زنگ زدیم و رفتیم دنبالش تا بالاخره تشریف آوردن!!!

یه نیم ساعتی در مورد نحوه کارش توضیح داد و توصیه اکید کرد که تو این بخش همیشه از روپوش و دستکش استفاده کنیم.چون آلوده است و هیچ خوردنی هم نخوریم.بعد یه اتاق نشونمون داد و گفت که این اتاق شدیدا آلوده است و سعی کنید خیلی توش نمونید و با وسایلش تماس پیدا نکنید.اون ماده ای هم که رو میزه سمی و سرطان زاست.پس نزدیکش نشید!!!کارتون هم از الان آغاز میشه. برای شروع باید تموم نمونه های سال قبل رو بندازین دور.تا سه شنبه هم باید اینجا آماده بشه چون میخوام نمونه جدید بیارم.

بعد از سخنرانی گهربارشون تشریف بردن و ما موندیم و یک عالمه نمونه ی کثیف.

گفتیم خوبه والا!!! اومدیم کارآموزی یا حمالی!!! حالا اینا هیچ یه وقت سرطان نگیریم

 

بعد از کار یه سر رفتم دانشگاه پیش یکی از استادام.خیلی آدم باحالیه.(تو پست های بعد درموردش کامل می نویسم)قرار بود یه کتاب برام بیاره.ازم پرسید: خب چه خبر از کارآموزی؟؟

گفتم:خوبه.بد نیست.از امروزم رفتیم پیش آقای...

تا اسمشو گفتم استاد گفت :کی؟؟؟این؟؟؟یک مارمولکیه که نگو!!!خیلی مواظب باشید.تا حالا چندتا از کارآموزا رو به بهونه ازدواج گول زده.خیلی آدم کثیفیه!!!سعی کنید اگه میشه جاتون رو عوض کنید.

گفتم:نمیشه.دست ما نیست که

گفت:خب سعی کنید هیچ وقت باهاش تنها نباشید.خیلی هم محلش نذارید.من این مارمولک رو می شناسم.می دونم چه غلطایی کرده.چه گندایی بالا آورده!!!خیلی مواظب باشید.

 

اینم از شانس ما!!!به دوستام هیچی نگفتم ولی باید یه جوری بهشون بفهمونم که جناب جعل سند آدم درستی نیست و باید خیلی مواظب باشیم.

هر چند تو محیط کار آدم جدی ای هستم ولی از فردا باید جدی تر و خشک تر باشم!!!خیلی  باید مواظب رفتارم و نحوه ی برخوردم باشم.

 

هر گونه خنده و شیطونی تا اطلاع ثانوی تعطیل!!!

 

پی نوشت:

- هیچ وقت نباید همه ی آدم ها رو به یک چشم دید.همه مثل هم نیستند! همه خوب نیستند!!!

 

- موبایلم دوباره خراب شده.sms نه ببخشید پیامک نمیگیره.زودم باطری خالی میکنه.فورمت هم فایده نداره.دو سه روز بعد دوباره خراب میشه

 

 

پروانه اگر سوخت به درك !!! دور شمع چه غلطي مي كرد...؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 2:13  توسط شنگول  | 


 

 

بابای بنده یکی از بزرگترین آلوده کننده های محیط زیست بود ولی الان دیگه نیست.حتما می پرسید چرا؟؟؟

چون از اون دسته آدم هایی بود که تا دم در حیاط هم که می رن عادت دارن با ماشین می رن!!!ولی الان به لطف عمو ممود عزیز دیگه این عادت رو کنار گذاشته!!!

از روزی که بنزین سهمیه بندی شد بابا جون یه 2 روزی ماشینش رو خوابوند گوشه پارکینگ و با تاکسی و خط 11 می رفت دنبال کار و بارش.اما همه اینا فقط واسه چند روز اول سهمیه بندی بود.

روزای بعد بابا دید نه فاید نداره، نمی تونه.این بود که ماشین رو از گوشه نشینی در آورد اما خوب مثل روزای قبل نمی تونست همه جا باهاش بره.

کم کم بابا نتیجه گرفت که اگه بخواد هر روز با ماشینش دنبال کاراش بره بعد از مدتی مجبوره خونه و زندگیش رو بفروشه و بنزین بخره.بدون ماشین و وسیله هم که نمی تونه.پس چیکار کنه؟؟؟

اینجا بود که یه تصمیم بزرگ گرفت.حتی بزرگتر از تصمیم کبری!!!

 

اما تصمیم بابا جون:

بابایی تصمیم گرفت موتور سیکلت بخره.این چنین بود که به یکی از آشناها که موتور فروشی داره سفارش داد که یه موتور نقره ای(مدلش رو بلد نیستم) واسش بیاره.

گذشت و گذشت تا پریشب که مادربزرگ و عمو کوچیکه و خانومش و 2تا خنگولاش خونه مون بودند.من تو آشپزخونه مشغول ظرف شستن بودم و بقیه هم مشغول گفتگوی تمدن ها که دیدم از تو حیاط صدای بوق موتور میاد.

همه مثل موتور ندیده ها پریدیم تو حیاط.صحنه ای رو تصور کنید که اولین موتور دنیا ساخته شده و به نمایش گذاشته میشه و مردم اونو می بینن و متعجب و ذوق زده میشن.ما هم درست چنین حالتی بهمون دست داد.مخصوصا وقتی رنگش رو دیدیم.

آخه رنگش یه جوریه.نه این که زشت باشه ها.نههههه فقط خیلی جیغه.بابا که قرار بود رنگ نقره ایش رو بخره وقتی این رنگ رو دیده بود نظرش عوض میشه.بهش میگم:بابا این رنگش یه جوریه.واسه این پسر جغله ها خوبه.

میگه :نخیر .خیلی هم قشنگه. تو بوشهر تکه!!!هر جا میرم همه جذبش میشن!!!

 

اینم از مزایای سهمیه بندی بنزین!!!

 

 

پی نوشت:

 

- می خواستم عکس موتور رو بزنم اینجا.ولی به دلایل امنیتی پشیمون شدم.آخه نه موتوره مثل گاو پیشونی سفیده فردا هر کدومتون تو خیابون دیدین میگین :سی ای بوهی شنگولن!!! 

 

- دو روزه سر کار بهمون بستنی میدن.شانس من که دیروز بستنیم له له بود.وقتی هم بازش کردم نصفش افتاد.امروز هم که بستنی لیوانی دادن اما قاشق نداشت!!!

 

- دیروز 2 تا از مولی ها و یکی از تایگرام مردن.بدجور حالم گرفته شد.امروز تلافیش رفتم 1 اسکار و 3 تا مولی گرفتم!!!

 

- دلم برای شب بیداریهام تنگ شده!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 1:25  توسط شنگول  | 


 

  

 عرضم به حضورتون خیلی وقته اینجا رو به روز نکردیم و به وبلاگ دوستان هم سر نزدیم.

بذارید بگم چرا:

 

دلیل اول:

این روزا سر من حسابی شلوغه.هر روز( به جز پنجشنبه وجمعه) از ساعت 7 صبح تا  2 بعد از ظهر می رم کارآموزی.بعد از ظهرها هم میرم شرکت تا ساعت 8 یا 9 شب.دیگه وقتی می رسم خونه حال ندارم . مثل یه جسد می افتم . به عبارتی می غشم!!!و فرداش دوباره روز از نو و روزی از نو!!!

با این وضع و اوضاع دیگه وقتی واسه هیچ کاری نمی مونه.اهه ‏اهه

 

منگول هم امروز تشریف برد سفر!!!هر چند وقتی هم باشه انگار که نیست. و هیچ وقت نمیشه روش حساب کرد!!!

 

  و اما حبه انگور .اونم مثل من بدبخت صبح ها تا ظهر کارآموزی داره.بعد از ظهرها هم معمولا میره کلاس.آخه بلانسبت شما،دور از جونتون کنکور داره و در حال آمادگی و تمرین برای غلبه بر این غولک می باشد!!!

 

دلیل دوم:

 یه اتفاقاتی افتاد که اعصاب ما 3 نفر رو حسابی به هم ریخت.طوری که من به اون 2 تا گفتم بهتره وبلاگ رو بی خیال بشیم و در اینجا رو تخته کنیم!!!

 

پی نوشت:

- جایی که میرم کارآموزی چندتا نگهبان داره یکی از یکی جالبتر!!! یکیشون هست خیلی کلاس میذاره و خودشو میگیره.روز اولی طوری با من رفتار کرد که انگار رئیس اونجاست.گیر داده بود که تو نامه نداری نمیشه بری سر کار.هر چی بهش گفتم بابا آقای فلانی و فلانی هماهنگی کردن رئیس بخش هم اجازه داده قبول نمی کرد.بهش گفتم خوب زنگ بزن بهشون.تا زنگ زد نمی دونم چی بهش گفتن که تا تلفن رو قطع کرد گفت بفرمایید بفرمایید مشکلی نیست!!!

 

- امروز بابام کدبانو شده بود.می خواست دوغ درست کنه.شش ساعت گرفتار بود.آخرشم یه چیزی  به خورد ما داد که مزه ی همه چیز می داد جز دوغ!!!

 

 

- بعضی ها هم خیلی بی معرفتن.خیلیییییییییییییییییییییییییییییییی!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 1:12  توسط شنگول  | 


 

 

 

مسافرت ، کلاس نقاشی ، کلاس ورزش ، کنار دریا ، کار آموزی ، و... به طور کلی زندگی ==> پر

 

 معلومه دیگه به الطاف مسئولین عزیزمون  که قراره از این به بعد مثل قطره فلج اطفال بهمون بنزین بدن بهتره بریم بمیریم!!!

 

آخه یکی نیست بگه آقایون کت قشنگ شما که چنین طرحی می ریزید فقط تهرون خودتون رو دیدین که هم آب و هواش خوبه هم مترو داره هم شونصدتا اتوبوس و کوفت و زهر و مار دیگه.

تازه تو تهران اصلا به نفعه آدمه که ماشینش رو از خونه در نیاره .با اون ترافیک عظیم الجثه اش!!!

 

اما جنابان کت قشنگ:
آیا شما شهرهای جنوبی مثل همین بوشهر خودمون رو دیدین؟؟؟

این قدر هوا گرمه و آفتابش داغ که تا دم در حیاط که بخوای بری قلبت میاد تو حلقت!!!

پیاده روی هم که قربونش برم انگار داری رو آتیش راه میری!!!

اتوبوس هم که همه مسیرها نداره!!!

تاکسی هم که همون موقع به زور گیر میومد چه برسه با الان؟؟؟

دوچرخه هم که واسه دخترا (استغفرالله این حرفا چیه می زنی دختر!!!)

 

 با این شرح و تفاصیل تکلیف ما چیه؟؟؟بهتر نیست بریم بمیریم ؟؟؟

 

پی نوشت:

 

ـ امروز۱۱تیره.من و منگول الان باید سوریه باشیم(۹ تیر پروازمون بوده!!!) ولی به لطف آژانس نامهربان به مدیریت لایق آقایان مهربان و غریبی هنوز در بوشهر به سر می بریم!!!سوریه که نبردنمون هیچ چند روزه میریم پولمون رو هم پس نمی دن!!!

 

- با این اوضاع و احوال فقدان بنزین باید خر و گاری بخریم.کسی خر یا گاری خوب با قیمت مناسب سراغ داره خبر بده!!!

 

- می خوام یه وبلاگ یا سایت در مورد آکواریوم بزنم. از دوستای وبلاگ نویس علاقمند و آکواریم دار دعوت به همکاری می شود.

 

 

- قفسي بايد ساخت هرچه در دنيا گنجشك و قناري هست با پرستوها و كبوترها همه را بايد يكجا به قفس انداخت روزگاري ست كه پرواز در فضا ممنوع است.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 9:35  توسط شنگول  | 


 

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند . بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چه قدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست . شما به زودی خواهید مرد .

دو قورباغه این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند . اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید ، چون نمی توانید از گودال خارج شوید ، به زودی خواهید مرد
  
بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد
 
اما قورباغه ی دیگر با حدکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد . بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار ،‌ اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد
  
وقتی از گودال بیرون آمد ،‌ بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟
 
معلوم شد که قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند

 

 

 

تست پيش دبستاني!

 

 

اينو چطوري حلش مي کني؟

 

 

 فقط يک سؤاله، پس وقت بذار و درباره اش فکر کن.

 

 

از بچه هاي پيش دبستاني اين سؤال پرسيده شد :

 

 

«اتوبوس توي اين شکل به کدوم طرف ميره؟» 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

با دقت به شکل نگاه کن.

 

 

مي توني جواب بدي

.

 

.

 

.

 

.

 

.

.

 

.

 

.

 

(جواب هاي ممکن چپ يا راست هست)

 

 

درباره اش فکر کن

.

.

.

.

.

 

 

هنوز نمي دوني؟

.

.

.

.

باشه، من بهت ميگم.

.

.

بچه هاي پيش دبستاني همگي جواب دادند : «چپ»

 

.

.

.

 

وقتي ازشون پرسيدن : «چرا فکر مي کنيد اتوبوس داره

 

 

 به طرف چپ ميره؟»

 

 

اونا جواب دادن :

.

.

.

.

«چون تو نمي توني در رو ببيني.»

.

.

.

.

.

.

.

الآن چه احساسي داريد؟؟؟ )))))))

 

  

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 2:36  توسط حبه انگور  | 


 

 

تموم شد.به هر خفت و خواری ، هر بدبختی ، هر بی خوابی، هر زجر و مصیبتی که بود.فقط تموم شد و دیگه از شرشون راحت شدم.

خیلی انتظار کشیدم.چه خون دلها که نخوردم ، چه شب هایی که بیدار نموندم و...، تا بالاخره دیروز ساعت 3 بعد از ظهر امتحانای منم تموم شد.

خدا نصیب گرگ بیابون هم نکنه امتحان!!!

دلم خوش که امتحانام تموم شده و حالا می تونم یه نفس راحتی بکشم و آسوده خاطر باشم و فقط بشینم  منتظر اعلام نمره هام که یکی از یکی چپلترن اما مگه شد!!!

بعد از امتحان با دوستام واسه یه نقشه ی 2 نمره ای هی اینور برو هی اونور برو.به این زنگ بزن با اون دعوا کن.به یکی التماس کن  و یه ماجرای طولانی که اگه بخوام تعریف کنم میشه شاهنامه!!!آخرشم نفهمیدیم چی به چی شد و بعد از این همه تلاش نمره می گیریم یا نه؟؟؟

 عصبانی و خسته اومدم خونه.گفتم برم یه سری به آکواریومم بزنم و یه ذره روحیه ام عوض شه اما صحنه ای دیدم که روحیه ام رو بدتر که کرد هیچ نزدیک بود از حال برم!!!

ماهی گلدفیش قشنگم آش و لاش و زخمی و خونی افتاده بود یه گوشه و داشت جون می داد.سریع درش آوردم.حالا هم تو بخش مراقبت های ویژه است ولی هیچ امیدی بهش نیست!!!

اگه بدونم کار کدوم یک از ماهیاست خودم خفش می کنم !!!

 

پی نوشت:

 

- دبروز که رفتم دانشگاه بچه ها گفتن دگدر (همون دکتر منتها به زبان ترکی) نمره های زبان تخصصی رو حاضر کرده.هر کی بره پیشش بهش می گه.بالاترین نمره 15 بوده وحدود 40 نفر هم افتادن!!!بعد از امتحان رفتم در اتاقش.عجله داشت می خواست بره.گفتم دکتر من چند شدم.خندید گفت:افتادی!!! بعد گفت شوخی کردم بعدا بهت می گم.گفتم دکتر الان بگو آخه می خوام برم.

قرار شد بعد به دوستم بگه.

غروب دوستم اس ام اس داد.پاس بودم.خدا رو شکر

 

- منگول مفقودالاثر شده.نه به اس ام اس ها جواب میده.نه وقتی زنگ می زنم هستش!!! احتمالا به خاطر خرخونی زیاد خفه شده!!!

 

- من از فرقه ی شب بیدارام.به قول بابام کفتارا!!!ولی نمی دونم چرا تو موقع امتحانا همین که ساعت 10 یا 11 می شد غش می کردم!!!

 

- به زودی دوباره مسابقه می ذاریم.از حالا خودتونو آماده کنید.

 

- اضطراب و نگرانی من برای قبولی:

 

در انتظار امیدم ،

 

             در انتظار امید

 

طلوع پاک فلق را ،

 

                   چه وقت آیا من

 

به چشم _ غوطه ورم در سرشک _

 

                                       خواهم دید؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 10:18  توسط شنگول  | 


 

 

یکی بود یکی نبود.غیر از خدا هیچ کس نبود.در گذشته های دور نه در همین قرن ۲۱ سه نفر هستن به اسم شنگول و منگول و حبه ی انگور که با اون شنگول و منگول و حبه ی انگور تو قصه ها خیلی فرق دارن.مثلا : هر ۳ تاشون دخترن. یا اینکه خواهر نیستن ولی از خواهر به همدیگه نزدیکترن..... و اما مهمترین فرقشون اینه که تا حالا هیچ گرگی نتونسته حریفشون بشه!!!

 

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384

 

عشق صدای فاصله هاست
علي رضا (از همه چيز همه جا)
اين دونفر (عارف،سهيل)
ساحل
نمکپاش
ما سه نفر!!!(البته از نوع پسر)
یه این سه نفر دیگه!!!(بازم پسرن)
ما سه نفر!!!(اینا دیگه با همه فرق می کنن)
منگلهاااااااااا!!!
بت پرست
این چند نفر!!!
یواشکی بیا تو
وبلاگ بازها
پسری رو به موت!!!
چتلاگ يك معتاد
ستاره ي تهنا
عروس مرده!!!
افسانه خزان
شركت هيولاها
گورخر بالدار!!!
میگن بزرگ شدم!!!
كم آوردي سوت بزن
ياس 13و نانا
پايتخت فرهنگي ايران
دل نوشته های آلاد
گوگولي مگوليا
XXxx-mobile-xxXX
پسران چت
ماموت
سکوی قرمز
عاشق دل شكسته
کلیپ،عکس،قالب و ....

 

خاطره ها
دیر تش باد
آرزوها
فید بلاگ
نونا نینی
ردپای یک زن
لحظه های ناب
به نام خدای رفیق
خودمونی
وب نوشت مهدی موسوی
دانشجوی بدبخت
هوای شرجی
جاده های روشن
زن زمانه
وبلاگ خودم
مدار 29 درجه (آقای دهقان)
خلبوس
پسری از دیار گرم خیز جنوب
هفت
روزی روزگاری...
خاطره های سوخته
سوژه
وب نوشته های پراکنده یک استقلالی
شکوفه یاس
زندگی زیباست ای زیبا پسند
طارمه
داش سعید
روزنوشت هاي حاج عماد
دنياي قشنگ الهه
آخه دل من
نوشته های پویا پولادتن
تنهاترین ققنوس(نازنین)
خانه ي وبلاگ نويسان استان بوشهر
وبلاگ نويسان استان بوشهر
آرشيو پيوندهاي روزانه

 

امروز