تبليغاتX
این سه نفـــــــــــــــــر

بر فراز ابرها
 

بیروت

 

قبر حضرت هابیل
 

حرم حضرت زینب (س)

 

قبر بلال حبشی
 

قبر دکتر شریعتی
 

مسجد اموی
 

قبر یزید ملعون

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 0:10  توسط منگول  | 


 

قبل از اینکه برید سراغ قسمت دوم سفرنامه بگم که چرا آپ این قسمت یه ذره طول کشید:

اول : بعد از ظهر همون روزی که قسمت اول رو آپ کردم تلفن خونمون قطع شد.

دوم: ۳ روز بعد یعنی روز جمعه رفتیم شیراز برای شرکت در مراسم عقد یکی از عزیزانمروز یکشنبه هم حبه انگورینا به ما ملحق شدن.دایینا هم  با داداش منگول شیراز بودند. ۲روز پیش یعنی روز سه شنبه هم  همه برگشتیم.

سوم:منگول و حبه انگور هم اگه آپ نکردن  ...

 

دوشنبه 8/5/86

نماز صبح رو با مامان و خاله جون و منگول و دوستم رفتیم حرم حضرت زینب.بعد از صبحانه ساعت 9 با بقیه اعضای کاروان رفتیم مسجد اموی.مسجدی بسیار بزرگ و تاریخی!!

مکان این مسجد در 4000 سال پیش معبد آتش پرستان بود و خدای آنان یعنی آذر مورد پرستش قرار می گرفته است.در طول تسلط مصری ها این مسجد به معبد خدایان ایشان یعنی رامون و آمون تبدیل شده است.سپس  به معبد یونانیان تبدیل شد و آنرا به محل عبادت خدای خود ژوپیتر دادند.

با گسترش مسیحیت قسمت کوچکی از آن به کلبه ی قدسین و یوحنا تبدیل شد. با فتح دمشق در سال17 هجری نصف آن و در زمان ولید بن عبدالملک تمام آن به مسجد تبدیل می شود.

در صحن مسجد سه قبه به نام قبة المال و قبة الغواره و قبة الساعات وجود دارد و بر فراز شبستان قبة النبر یا قبة عقاب است که از سنگ مرمر می باشد.

مسجد دارای 4 باب (باب الزیاره در جنوب و در کنار کاخ سبز معاویه و باب جیرون در شرق و باب الناطقین در شمال و باب الساعات در شرق مسجد) است.

قبر حضرت هود(ع) ، مقام حضرت خضر (ع) ، مکان نزول حضرت عیسی(ع) ، مکان دفن سر یحیی (ع) و محل دعوای هابیل و قابیل نیز در این مسجد است.

در شبستان مسجد چهار محراب مذاهب چهارگانه اهل سنت قرار دارد.در همین شبستان است که کاروان اسیران کربلا و اهل بیت امام حسین(ع) را با یزید روبه رو می کنند و حضرت زینب و امام سجاد  با  خطبه های غرای خود یزیدیان را رسوا می کنند.

در گوشه ای از این مسجد محراب و مسجد امام زین العابدین(ع) در داخل اطاقی کوچک قرار دارد و در کنار آن مقام رأس الحسین(ع) به صورت ضریحی کوچک و دارای یک سوراخ بزرگ که مردم سر خود را داخل آن می کردند.

زمانی که ما به این قسمت رسیدیم خیلی شلوغ شد.چند کاروان دیگه هم همزمان با ما رسیدند. داشتم خودم رو تو جمعیت جا می کردم که برسم به رأس الحسین که یهو یه عرب دشداشه ای چاق و هیکل دار مثل تریلی جمعیت رو شکافت و اومد جلو. سریع خودم رو از بین جمعیت کشیدم بیرون. چون اگه می موندم لت و پار می شدم.

بعد از مسجد اموی که در نزدیکی حرم حضرت رقیه(س) قرار دارد رفتیم بازار.

نماز ظهر و عصر را در حرم خوندیم.قبلا اعلام کرده بودند که ساعت 2 همه جمع شوند برای برگشت به هتل.از 3 اتوبوس فقط یکی اومده بود و خبری از بقیه اتوبوس ها نبود.یک ساعت معطل شدیم.اما بازم خبری نشد.همه عصبانی و خسته بودند.هوا گرم و آفتابی.جایی برای نشستن هم نبود.تو این وضعیت دستفروش ها هم ول کن نبودن و مثل پروانه گرد ما می چرخیدند.

صدای اعتراض ها بلند شده بود.گفتن تاکسی براتون می گیریم.اما مگه تاکسی گیر می اومد!!!به زور 2-3 تا تاکسی گرفتند اما کافی نبود.نزدیک به 30 یا 40 نفر دیگه مونده بودیم.

 در همین اوضاع و احوال و بعد از 2 ساعت یکی از اتوبوس ها رسید.راهنمای بی مصرفمون که ما بهش غلام می گفتیم هم با اتوبوس بود.معلوم شد که یکی از اتوبوس ها تصادف کرده .این یکی هم نمی دونسته کجا بیاد دنبالمون!!!سوار اتوبوس نه ببخشید ماشین مشت مندلی شدیم.تا راننده ترمز می گرفت صندلی زیر پاهامون در می رفت!!!

رسیدیم هتل.کسی دیگه حال نداشت.فقط حمام و استراحت می چسبید.

 

 

 

 

سه شنبه 9/5/86

همه نماز صبح خواب موندیم و نتونستیم بریم حرم.نماز رو تو هتل خوندیم!!!

قبل از ظهر با منگول و دوستم یه چرخی تو بازار زدیم.چیز خاصی نخریدیم.آخه قیمت خیلی از اجناس از ایران گران تره!!

برگشتیم هتل تا وسایلمون رو بذاریم و وضو بگیریم و برای نماز ظهر بریم حرم حضرت زینب.دیدیم بقیه حاضر نیستن.اگه بخواستیم منتظرشون بمونیم به نماز نمی رسیدیم.سریع با منگول و دوستم رفتیم حرم.نماز شروع شده بود..منگول سریع یه جا پیدا کرد و ایستاد ولی من و دوستم تا جا پیدا کردیم و چادرامون رو پوشیدیم همه رفتن رکوع و به نماز جماعت نرسیدیم.

وقتی برگشتیم هتل دیدیم عروس و داماد با رئیس کاروان بحث می کنند.خیلی عصبانی بودند.از وضعیت هتل و کولرهاش که بیشتر اوقات خاموشه و برق که مرتب میره.عروس خانم گفت که شاه دوماد رفته دستشویی اما چون برق نبوده و چشمش ندیده پاش رفته تو چاه دستشویی!!!

گفتند رسیدیم بوشهر حتما شکایت می کنیم!

بعد از ظهر رفتیم زیارت حجربن عدی. حجر در دوران حکومت حضرت علی (ع) نقش موثری در حکومت حضرت داشته و در جنگ های جمل و صفین امیر و فرمانده نیروهای قبیله کنده بود و در رکاب مولا فداکاریها و جانفشانی های فراوانی کرد.گفته اند هر شبانه روز هزار رکعت نماز می خوانده. به دستور معاویه حجر و یارانش را دستگیر می کنند و در این منطقه به نام مرج عذرا به شهادت می رسانند و همگی در این مکان دفن می شوند.

بعد از زیارت حجربن عدی هر کاری کردیم ما رو ببرن حرم حضرت رقیه نبردن.آخه آهنگران تو حرم برنامه داشت.گفتند به جاش صبح برای نماز میریم.

تا برگشتیم هتل و نماز خوندیم و شام خوردیم ساعت 10 شب شد و نتونستیم بریم زیارت حضرت زینب.چون ساعت 10 شب در حرم رو می بندند.

با خاله جون و منگول و خواهرم و دوستم و دختر دوستمون رفتیم بازار.خیابونها شلوغ.ماشین ها که اکثرا تاکسی و پراید ساخت ایران بودند سرسام آور بوق می زدند.خسته و عصبانی بودم. وارد یک پارچه فروشی شدیم.دستم رو سرم بود به خاله جون گفتم: وای خاله سر درد گرفتم.چقدر بوق می زنند!!

فروشنده که یک جوان با قیافه ی اروپایی بود و سرش رو از ته زده بود حرفامون رو شنید.گفت خانم اینجا اکثرا خر هستند!!

شاگردش سریع برای ما صندلی آورد تا بشینیم.خیلی خوش برخورد و مودب بودند.گفت که اهل عراق و شهر کربلاست ولی دمشق زندگی میکنه و دلش برای کربلا خیلی تنگ شده.

چند مغازه دیگه که صبح رفته بودیم هم سر زدیم.خیلی از قیمت هایی که صبح گفته بودن الان زیادتر شده بود.از قدیم گفتند :دروغگو کم حافظه است!!!

یه جا یه تاپ قیمت کردیم.پسره کلی فکر کرد بعد گفت 2500 در حالیکه بیشتر از 1000 تومان نمی ارزید و مشخص بود داره الکی قیمت میگه.گفتم گرونه بیشتر از 1000 تومان نمی ارزه.گفت به سلامت. سوریه ای خر، کثافت!!!

آدم های عجیبی هستند.با خودشون درگیرن!

اینجا هم مثل کربلا وقتی زیاد چونه بزنی می گن اصفهانی هستی؟؟!ولی در کل آدم های بی ادب و هیزتری هستند.

ساعت حدود 11_12 بود که برگشتیم هتل.خاله و خواهرم و دختر دوستمون سوار یه آسانسور شدند.

من و منگول و دوستم هم سوار یکی دیگه. در کل منگول خیلی کم سوار آسانسور میشد.چون مرتب برق میرفت و گیر می کردیم ترجیح میداد با پله 4 طبقه رو بالا بره.

خلاصه با اصرار ما منگول سوار شد.همین که در آسانسور بسته شد برق رفت!!!منگول عصبانی شد.منتظر موندیم تا برق اومد.اما آسانسور به جای اینکه بره بالا رفت پایین!!!دوباره برق رفت.بار دوم که برق اومد آسانسور حرکت نمی کرد.در هم باز نمی شد.صادقانه بگویم: ما تو آسانسور گیر کرده بودیم.

سه نفری تو در کوبیدیم و کمک خواستیم.یه نفر گفت: بایستید اومدم.گفتم: ایستادیم.سریعتر بیا.

از بیرون هر کاری می کردن در باز نمی شد.دوباره همون صدا گفت:بزنید طبقه 1. تا دکمه رو زدیم آسانسور حرکت کرد و رفت طبقه 1.تا رسید طبقه اول و در باز شد ما پریدیم بیرون.

کارکنان هتل هر کاری کردند که ما دوباره سوار آسانسور بشیم قبول نکردیم.گفتند : درست شد.بیاید سوار.ولی ما راضی نشدیم.

ترجیح دادیم 4 طبقه رو با پله بریم بالا.چقدر جون آدمیزاد عزیزه!!!

 

 

ادامه دارد....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 2:20  توسط شنگول  | 


 

 

ما آمده ایم لای لای ما آمده ایم  خیلی هم خوش آمدیم، صفا آوردیم.

جامون خیلی خالی بود.مگه نه؟؟؟نیازی نیست بگید خودمون می دونیم.

ما جمعه اومدیم.خواستم زودتر از اینا آپ کنم اما نشد.خودتون رسم و رسوم بوشهری ها رو دیگه می دونید.وقتی یکی از زیارت میاد تا چند هفته همینجور مهمون میره میاد.طوری که فرصت سر خاروندن نداریم.

 

جمعه 5/5/86  

پنج شنبه عصر تو مسجد شهید عاشوری برامون کلاس گذاشته بودند.همون جا اعلام کردند که جمعه ساعت 5/2 ظهر فرودگاه باشید.

ظهر ناهار خونه ی خاله جون(خونه حبه انگورینا) دعوت بودیم.بعد از ناهار دایی و زندایی و منگول هم اومدن .حدود ساعت 3 رفتیم فرودگاه.بقیه همسفرامون هم اومده بودن.روی هم رفته می شدیم 12 نفر.من و مامان و خواهرم و خاله جون (مامان حبه انگور ) و منگول و دوستم و زندایی منگول و 3 تا بچه هاش و 2 تا از دوستای مامانم.

6 و ربع کم پرواز کردیم.صندلی های ما ردیف آخر بود.کنار در خروج اضطراری و دستشویی.هواپیما هم که صد رحمت به اتوبوس های شرکت واحد!!!

سمت راست ما پشت سر مامان و خاله یه جفت عروس و داماد عشقولانه نشستند.تموم طول راه رو یا از خودشون عکس می گرفتند یا آهنگ گوش می دادند.نزدیک های سوریه دیدیم از جاشون بلند شدن.مهماندار گفت چرا بلند شدین؟؟؟

گفتند: آب رو سرمون می ریزه!!!(یعنی سقف هواپیما چکه می کنه  )

ساعت 9 شب رسیدیم فرودگه دمشق.کلی معطل شدیم تا پاسپورتامون مهر بخوره. اسم منم آخر همه بود.تا نوبت من شد ماموره از رئیس کاروان درخواست پول کرد.

با 3 تا اتوبوس کهنه ما رو بردند هتل.هتل محل اقامت ما هتل ولی عصر تو زینبیه بود.یعنی نوساز بود.بیشتر شبیه یه مجتمع مسکونی بود تا هتل.2 تا آسانسور درب و داغون هم داشت.تا منو مامان سوار شدیم و رسیدیم بالا 3 بار برق رفت و ما گیر کردیم.

به ما یه سوئیت 3 خوابه دادن که 11 تا تخت و 1 سرویس بهداشتی داشت.12 نفر و 11 تخت!!!

همیشه قبل از هر مسافرتی من مریض می شم.این بارم از بوشهر سرماخورده بودم.به همین خاطر تصمیم گرفتم جدا از بقیه رو کاناپه تو هال بخوابم!!! کنار یخچال و ظرفشویی و کابینت و لباسشویی!!!

 

  

شنبه 6/5/86

صبح قرار بود برای نماز صبح بریم حرم حضرت زینب(س).قبل از اذان همه منتظر بودیم تا با تلفن یا در زدن بیدارمون کنند.اما خبری شد.در نتیجه خواب موندیم و نماز صبح همه قضا شد.

بعد از صبحانه حدود ساعت 9 و ربع رفتیم حرم حضرت رقیه.تا ساعت 1 و ربع اجازه دادن بمونیم.اینجا برخلاف کربلا و مکه میشه دوربین یا موبایل داخل حرم برد.

ورودی حرم اجازه ندادن وسایل سفره حضرت رقیه رو که شب قبل آماده کرده بودیم و نذر زندایی و یکی از همراهامون بود داخل ببریم.مجبور شدیم همه رو بدیم امانت.

حرم حضرت رقیه برخلاف حرم های دیگه خیلی کوچیک بود.2 یا 3 تا صحن کوچیک هم بیشتر نداشت. ولی با این وجود دلنشین و زیبا بود.بعد از زیارت و نماز خوندن رفتیم به قسمتی که نماز جماعت برپا میشد.

امروز 13 رجب روز تولد حضرت علی (ع) و روز پدر بود.به همین خاطر قبل از نماز ظهر و عصر مولودی خوندند.تمام مراسم اینجا و نماز جماعت توسط ایرانی ها اجرا میشه.

بعد از نماز همه جمع شدیم و منتظر اتوبوس ها.خیابون های دمشق مخصوصا خیابون های نزدیک حرم ها تنگ و باریک و شلوغه.اتوبوس می ایستاد همین که 2 یا 3 نفر سوار می شدند پلیس سوت می زد.اتوبوس مجبور میشد حرکت می کنه. اونایی که داشتند سوار می شدند بین زمین و هوا معلق می موندند.بقیه هم دنبال اتوبوس بدو!!!

هم خنده دار بود هم عصبی کننده!!!همه عصبانی شده بودن.خیلی ها از خانواده هاشون جدا موندند.ما هم به هر خفت و خواری بود سوار شدیم و برگشتیم هتل.

شب رفتیم حرم حضرت زینب که نزدیک هتلمون بود.اینجا هم مثل حرم حضرت رقیه کوچک بود.نماز های جماعت یومیه هم فقط تو مصلی 2 طبقه که کهنه و قدیمی و گرم بود خونده می شد.

صحن حرم حضرت زینب از حرم حضرت رقیه بزرگتر بود ولی در مقایسه با کربلا یا امام رضا و حضرت معصومه خیلی کوچیکتر بود.

 

 

یکشنبه 7/5/86

صبح موقع نماز نتونستم برم حرم.حالم خیلی بد بود.گیچ گیچ بودم.منگولم بیدار نشد.فقط مامان و 2 تا دوستاش رفتند حرم.وقتی از خواب بیدار شدیم از وقت صبحانه گذشته بود.رفتیم آب جوش آوردیم .مثل کارگرا وسط اتاق سفره پهن کردیم و یه مقدار خوردنی هایی که از ایران آورده بودیم خوردیم.

قبل از نماز ظهر با منگول و دوستم و خاله و یکی از همراهامون یه دوری تو بازار بین هتل و حرم زدیم.جنس ها همه گرون و به درد نخور.فکر کردن ببو گیر آوردن!!!

تو یه مغازه کیف فروشی کلی ب فروشنده اش که یه پسرک 13 یا 14 ساله بود چونه زدیم.بهمون گفت شما تبریزی هستید؟

گفتم :نههه!تبریزی ها ترکن.ترکا هم خرن!!!
گفت: منم ایران بودم.مادرم ایرانیه.اهل تبریزه!!!

همه اینجوری  شدیم.بعد خنده مون گرفت.بهش گفتم: دروغ می گی.تو اگه ایرانی بودی به ما که هموطنت بودیم تخفیف می دادی.

نماز ظهر رو تو حرم حضرت زینب خوندیم.امام جماعت اینجا برخلاف حرم حضرت زینب که ایرانی بود و شکسته می خوند عربه و نماز رو کامل می خونه.

ساعت 4 بعد از ظهر رفتیم قبرستان باب الصغیر.اینجا مدفن دهها نفر از امامزادگان و صحابه گرانقدر رسول خدا و سرهای شهدای کربلاست.همچنین افرادی مثل ام سلمه از همسران باوفای پیامبر، ام حبیبه دختر ابوسفیان و از همسران پیامبر ،عبدالله بن زین العابدین ،حضرت سکینه(س) دختر امام حسین (ع)، حضرت ام کلثوم (س) دختر حضرت علی (ع) ،اسماء همسر جعفر طیار، عبدالله بن حعفر طیار شوهر حضرت زینب(س) ، بلال حبشی و فضه کنیز حضرت زهرا (س) نیز در این قبرستان دفن شده اند.

قبر یزید نکبتی هم نزدیک قبر بلال حبشی بود.یک کلبه چوبی و کثیف که یزید و چندتا از تیر و طایفه اش اونجا تمرگیده.همه تف کردن.بعضی ها هم چند تا لگد محکم نثار در مقبره اش کردند.

تو راه برگشت به هتل چند تا ماشین دیدیم پر از جوان های عرب که پرچم عراق تو دستشون بود.همون روز بازی فوتبال بود و تیم عراق به عربستان زده بود.

موقع نماز مغرب که می رفتیم حرم حضرت زینب (س) هم دم در بعضی مغازه ها پسرا پرچم عراق دورشون کرده بودند و می رقصیدند.

امشب شب وفات حضرت زینب هم بود.تو خیابونا صدای نوار و رقص ، تو حرم هم عزاداری!!!

بعد از شام تو هتل زیارت عاشورا برگزار کردند.

 

 

 

 ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 10:0  توسط شنگول  | 


 

 

اومدم خداحافظی.آخه امروز دارم میرم سوریه اونم با کیییییییییییی؟اگه فهمیدین؟؟؟غریبه نیست، آشناست.فهمیدین کیه؟؟؟هنوز نه؟؟؟اصلا خودم می گم:

با منگول!!!

اول قرار نبود ببریمش.آخه اصولا سفرهای زیارتی جای بچه ها نیست.ولی خب چون دیگه خیلی اصرار کرد و گریه کرد و قول داد بچه ی خوبی باشه قبول کردم ببرمش(منم حساس )

خلاصه اینکه خوبی، بدی از ما دیدین حلال کنید.این منگولم یه وقت حرفی زده یا کاری کرده که ناراحتتون کرده ببخشیدش.بچه است دیگه نمی فهمه!!!

 اما سفرمون:

 یک هفته طول میکشه.ساعت 3.5 یا 4 امروز پروازمونه. هفته دیگه جمعه هم برمی گردیم.لبنان هم نمی ریم.چون جنگه!!!

کاری داشتید، چیزی لازم داشتید حتما بگین.تعارف نکنیداااااااا.

 

دلمون براتون تنگ میشه.

منتظر ما و سفرنامه مون باشید.

حلالمون کنید.

 

 

 پی نوشت:

 

- حبه انگور امروز کنکور داره.همه دستا به بالا برای قبولی حبه انگور و تمامی وبلاگ نویسان کنکوری دعا کنیم.

 

- شنبه تولد حضرت علی (ع) و روز پدر یا روز باباییه!!!به بابای خودم و تمامی بابایی ها مخصوصا باباهای وب نویس که یک نمونه بارز و آشکارش جناب داش سعید نوذری است تبریک می گوییم.بقیه آقایون وب نویس بر شما هم مبارک.درسته حالا بابا نیستین ولی آخرش که چی؟!!!

 

- تا جوراب ها تموم نشده برید بخرین!!!  

 

- در اولین فرصت محل کارم رو عوض کردم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 9:26  توسط شنگول  | 


 

 

یکی بود یکی نبود.غیر از خدا هیچ کس نبود.در گذشته های دور نه در همین قرن ۲۱ سه نفر هستن به اسم شنگول و منگول و حبه ی انگور که با اون شنگول و منگول و حبه ی انگور تو قصه ها خیلی فرق دارن.مثلا : هر ۳ تاشون دخترن. یا اینکه خواهر نیستن ولی از خواهر به همدیگه نزدیکترن..... و اما مهمترین فرقشون اینه که تا حالا هیچ گرگی نتونسته حریفشون بشه!!!

 

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384

 

عشق صدای فاصله هاست
علي رضا (از همه چيز همه جا)
اين دونفر (عارف،سهيل)
ساحل
نمکپاش
ما سه نفر!!!(البته از نوع پسر)
یه این سه نفر دیگه!!!(بازم پسرن)
ما سه نفر!!!(اینا دیگه با همه فرق می کنن)
منگلهاااااااااا!!!
بت پرست
این چند نفر!!!
یواشکی بیا تو
وبلاگ بازها
پسری رو به موت!!!
چتلاگ يك معتاد
ستاره ي تهنا
عروس مرده!!!
افسانه خزان
شركت هيولاها
گورخر بالدار!!!
میگن بزرگ شدم!!!
كم آوردي سوت بزن
ياس 13و نانا
پايتخت فرهنگي ايران
دل نوشته های آلاد
گوگولي مگوليا
XXxx-mobile-xxXX
پسران چت
ماموت
سکوی قرمز
عاشق دل شكسته
کلیپ،عکس،قالب و ....

 

خاطره ها
دیر تش باد
آرزوها
فید بلاگ
نونا نینی
ردپای یک زن
لحظه های ناب
به نام خدای رفیق
خودمونی
وب نوشت مهدی موسوی
دانشجوی بدبخت
هوای شرجی
جاده های روشن
زن زمانه
وبلاگ خودم
مدار 29 درجه (آقای دهقان)
خلبوس
پسری از دیار گرم خیز جنوب
هفت
روزی روزگاری...
خاطره های سوخته
سوژه
وب نوشته های پراکنده یک استقلالی
شکوفه یاس
زندگی زیباست ای زیبا پسند
طارمه
داش سعید
روزنوشت هاي حاج عماد
دنياي قشنگ الهه
آخه دل من
نوشته های پویا پولادتن
تنهاترین ققنوس(نازنین)
خانه ي وبلاگ نويسان استان بوشهر
وبلاگ نويسان استان بوشهر
آرشيو پيوندهاي روزانه

 

امروز