قبل از اینکه برید سراغ قسمت دوم سفرنامه بگم که چرا آپ این قسمت یه ذره طول کشید:
اول : بعد از ظهر همون روزی که قسمت اول رو آپ کردم تلفن خونمون قطع شد.
دوم: ۳ روز بعد یعنی روز جمعه رفتیم شیراز برای شرکت در مراسم عقد یکی از عزیزانم
روز یکشنبه هم حبه انگورینا به ما ملحق شدن.دایینا هم با داداش منگول شیراز بودند. ۲روز پیش یعنی روز سه شنبه هم همه برگشتیم.
سوم:منگول و حبه انگور هم اگه آپ نکردن ...
دوشنبه 8/5/86
نماز صبح رو با مامان و خاله جون و منگول و دوستم رفتیم حرم حضرت زینب.بعد از صبحانه ساعت 9 با بقیه اعضای کاروان رفتیم مسجد اموی.مسجدی بسیار بزرگ و تاریخی!!
مکان این مسجد در 4000 سال پیش معبد آتش پرستان بود و خدای آنان یعنی آذر مورد پرستش قرار می گرفته است.در طول تسلط مصری ها این مسجد به معبد خدایان ایشان یعنی رامون و آمون تبدیل شده است.سپس به معبد یونانیان تبدیل شد و آنرا به محل عبادت خدای خود ژوپیتر دادند.
با گسترش مسیحیت قسمت کوچکی از آن به کلبه ی قدسین و یوحنا تبدیل شد. با فتح دمشق در سال17 هجری نصف آن و در زمان ولید بن عبدالملک تمام آن به مسجد تبدیل می شود.
در صحن مسجد سه قبه به نام قبة المال و قبة الغواره و قبة الساعات وجود دارد و بر فراز شبستان قبة النبر یا قبة عقاب است که از سنگ مرمر می باشد.
مسجد دارای 4 باب (باب الزیاره در جنوب و در کنار کاخ سبز معاویه و باب جیرون در شرق و باب الناطقین در شمال و باب الساعات در شرق مسجد) است.
قبر حضرت هود(ع) ، مقام حضرت خضر (ع) ، مکان نزول حضرت عیسی(ع) ، مکان دفن سر یحیی (ع) و محل دعوای هابیل و قابیل نیز در این مسجد است.
در شبستان مسجد چهار محراب مذاهب چهارگانه اهل سنت قرار دارد.در همین شبستان است که کاروان اسیران کربلا و اهل بیت امام حسین(ع) را با یزید روبه رو می کنند و حضرت زینب و امام سجاد با خطبه های غرای خود یزیدیان را رسوا می کنند.
در گوشه ای از این مسجد محراب و مسجد امام زین العابدین(ع) در داخل اطاقی کوچک قرار دارد و در کنار آن مقام رأس الحسین(ع) به صورت ضریحی کوچک و دارای یک سوراخ بزرگ که مردم سر خود را داخل آن می کردند.
زمانی که ما به این قسمت رسیدیم خیلی شلوغ شد.چند کاروان دیگه هم همزمان با ما رسیدند. داشتم خودم رو تو جمعیت جا می کردم که برسم به رأس الحسین که یهو یه عرب دشداشه ای چاق و هیکل دار مثل تریلی جمعیت رو شکافت و اومد جلو. سریع خودم رو از بین جمعیت کشیدم بیرون. چون اگه می موندم لت و پار می شدم.
بعد از مسجد اموی که در نزدیکی حرم حضرت رقیه(س) قرار دارد رفتیم بازار.
نماز ظهر و عصر را در حرم خوندیم.قبلا اعلام کرده بودند که ساعت 2 همه جمع شوند برای برگشت به هتل.از 3 اتوبوس فقط یکی اومده بود و خبری از بقیه اتوبوس ها نبود.یک ساعت معطل شدیم.اما بازم خبری نشد.همه عصبانی و خسته بودند.هوا گرم و آفتابی.جایی برای نشستن هم نبود.تو این وضعیت دستفروش ها هم ول کن نبودن و مثل پروانه گرد ما می چرخیدند.
صدای اعتراض ها بلند شده بود.گفتن تاکسی براتون می گیریم.اما مگه تاکسی گیر می اومد!!!به زور 2-3 تا تاکسی گرفتند اما کافی نبود.نزدیک به 30 یا 40 نفر دیگه مونده بودیم.
در همین اوضاع و احوال و بعد از 2 ساعت یکی از اتوبوس ها رسید.راهنمای بی مصرفمون که ما بهش غلام می گفتیم هم با اتوبوس بود.معلوم شد که یکی از اتوبوس ها تصادف کرده .این یکی هم نمی دونسته کجا بیاد دنبالمون!!!سوار اتوبوس نه ببخشید ماشین مشت مندلی شدیم.تا راننده ترمز می گرفت صندلی زیر پاهامون در می رفت!!!
رسیدیم هتل.کسی دیگه حال نداشت.فقط حمام و استراحت می چسبید.
سه شنبه 9/5/86
همه نماز صبح خواب موندیم و نتونستیم بریم حرم.نماز رو تو هتل خوندیم!!!
قبل از ظهر با منگول و دوستم یه چرخی تو بازار زدیم.چیز خاصی نخریدیم.آخه قیمت خیلی از اجناس از ایران گران تره!!
برگشتیم هتل تا وسایلمون رو بذاریم و وضو بگیریم و برای نماز ظهر بریم حرم حضرت زینب.دیدیم بقیه حاضر نیستن.اگه بخواستیم منتظرشون بمونیم به نماز نمی رسیدیم.سریع با منگول و دوستم رفتیم حرم.نماز شروع شده بود..منگول سریع یه جا پیدا کرد و ایستاد ولی من و دوستم تا جا پیدا کردیم و چادرامون رو پوشیدیم همه رفتن رکوع و به نماز جماعت نرسیدیم.
وقتی برگشتیم هتل دیدیم عروس و داماد با رئیس کاروان بحث می کنند.خیلی عصبانی بودند.از وضعیت هتل و کولرهاش که بیشتر اوقات خاموشه و برق که مرتب میره.عروس خانم گفت که شاه دوماد رفته دستشویی اما چون برق نبوده و چشمش ندیده پاش رفته تو چاه دستشویی!!!
گفتند رسیدیم بوشهر حتما شکایت می کنیم!
بعد از ظهر رفتیم زیارت حجربن عدی. حجر در دوران حکومت حضرت علی (ع) نقش موثری در حکومت حضرت داشته و در جنگ های جمل و صفین امیر و فرمانده نیروهای قبیله کنده بود و در رکاب مولا فداکاریها و جانفشانی های فراوانی کرد.گفته اند هر شبانه روز هزار رکعت نماز می خوانده. به دستور معاویه حجر و یارانش را دستگیر می کنند و در این منطقه به نام مرج عذرا به شهادت می رسانند و همگی در این مکان دفن می شوند.
بعد از زیارت حجربن عدی هر کاری کردیم ما رو ببرن حرم حضرت رقیه نبردن.آخه آهنگران تو حرم برنامه داشت.گفتند به جاش صبح برای نماز میریم.
تا برگشتیم هتل و نماز خوندیم و شام خوردیم ساعت 10 شب شد و نتونستیم بریم زیارت حضرت زینب.چون ساعت 10 شب در حرم رو می بندند.
با خاله جون و منگول و خواهرم و دوستم و دختر دوستمون رفتیم بازار.خیابونها شلوغ.ماشین ها که اکثرا تاکسی و پراید ساخت ایران بودند سرسام آور بوق می زدند.خسته و عصبانی بودم. وارد یک پارچه فروشی شدیم.دستم رو سرم بود به خاله جون گفتم: وای خاله سر درد گرفتم.چقدر بوق می زنند!!
فروشنده که یک جوان با قیافه ی اروپایی بود و سرش رو از ته زده بود حرفامون رو شنید.گفت خانم اینجا اکثرا خر هستند!!
شاگردش سریع برای ما صندلی آورد تا بشینیم.خیلی خوش برخورد و مودب بودند.گفت که اهل عراق و شهر کربلاست ولی دمشق زندگی میکنه و دلش برای کربلا خیلی تنگ شده.
چند مغازه دیگه که صبح رفته بودیم هم سر زدیم.خیلی از قیمت هایی که صبح گفته بودن الان زیادتر شده بود.از قدیم گفتند :دروغگو کم حافظه است!!!
یه جا یه تاپ قیمت کردیم.پسره کلی فکر کرد بعد گفت 2500 در حالیکه بیشتر از 1000 تومان نمی ارزید و مشخص بود داره الکی قیمت میگه.گفتم گرونه بیشتر از 1000 تومان نمی ارزه.گفت به سلامت. سوریه ای خر، کثافت!!!
آدم های عجیبی هستند.با خودشون درگیرن!
اینجا هم مثل کربلا وقتی زیاد چونه بزنی می گن اصفهانی هستی؟؟!ولی در کل آدم های بی ادب و هیزتری هستند.
ساعت حدود 11_12 بود که برگشتیم هتل.خاله و خواهرم و دختر دوستمون سوار یه آسانسور شدند.
من و منگول و دوستم هم سوار یکی دیگه. در کل منگول خیلی کم سوار آسانسور میشد.چون مرتب برق میرفت و گیر می کردیم ترجیح میداد با پله 4 طبقه رو بالا بره.
خلاصه با اصرار ما منگول سوار شد.همین که در آسانسور بسته شد برق رفت!!!منگول عصبانی شد.منتظر موندیم تا برق اومد.اما آسانسور به جای اینکه بره بالا رفت پایین!!!دوباره برق رفت.بار دوم که برق اومد آسانسور حرکت نمی کرد.در هم باز نمی شد.صادقانه بگویم: ما تو آسانسور گیر کرده بودیم.
سه نفری تو در کوبیدیم و کمک خواستیم.یه نفر گفت: بایستید اومدم.گفتم: ایستادیم.سریعتر بیا.
از بیرون هر کاری می کردن در باز نمی شد.دوباره همون صدا گفت:بزنید طبقه 1. تا دکمه رو زدیم آسانسور حرکت کرد و رفت طبقه 1.تا رسید طبقه اول و در باز شد ما پریدیم بیرون.
کارکنان هتل هر کاری کردند که ما دوباره سوار آسانسور بشیم قبول نکردیم.گفتند : درست شد.بیاید سوار.ولی ما راضی نشدیم.
ترجیح دادیم 4 طبقه رو با پله بریم بالا.چقدر جون آدمیزاد عزیزه!!!
ادامه دارد....