پنج شنبه 11/5/86
صبح زود بیدار شدیم. حدود ساعت 5/3 حرکت کردیم. از کل اعضای کاروان حدود 30 نفر اومده بودن.هزینه لبنان جدا از هزینه اولی بود که ایران پرداخت کردیم.نفری 45000 تومان.
نماز صبح رو تو مرز سوریه خوندیم. هوا به شدت سرد بود.
ساعت 35/5 به شهر مصناع در مرز لبنان رسیدیم.از زینبیه که هتل ما انجا بود تا مرز سوریه 62کیلومتر و از مرز لبنان تا بیروت حدود 70 کیلومتر راه بود.
شهرهای لبنان مثل شهرهای شمال ایران همه به هم نزدیک بودن. صبحانه رو تو یکی از شهرهای بین راه خوردیم. و به سمت بیروت راه افتادیم.
لبنان کشوری کوچیکه با جمعیتی حدود 4 میلیون و خورده ای.در لبنان حدود 9 میلیون ماشین وجود داره یعنی به ازای هر نفر 2 ماشین!!!!
لبنان از شمال و جنوب و غرب به دریا راه داره و دارای یک دره به نام بقاع است. آب و هوای خیلی خوبی داره و مثل شمال سر سبز و حاصلخیزه.بیشتر درآمدشون هم از توریست و گردشگری است.
مذهب این کشور شامل اسلام ، مسیحیت و ارامنه است.رئیس جمهورشون مسیحی و رئیس مجلسشون مسلمونه!!!
از مصناع ، برلیاس ، شتورا ، حمانه و ... گذشتیم تا به بیروت رسیدیم.شهری که روزگاری عروس خاورمیانه نامیده میشد!!!
بیروت و دیگر شهر های لبنان مثل سوریه پر از آپارتمان بود.آپارتمان هایی ساده ، قدیمی و دود گرفته!!!
اول از همه ما رو بردن یک فروشگاه بزرگ به اسم حراج بزرگ. اجناسش همه گرون و بعضی وسایلش مشخص بود که دست دومه!!!
بعد از دیدن این فروشگاه مزخرف رفتیم کلیسای حضرت مریم بزرگترین کلیسای خاورمیانه!!!
برای رفتن به کلیسا که روی کوهها قرار داشت سوار تله کابین شدیم.واقعا منظره ی زیر پامون دیدنی بود.
از تله کابین که پیاده شدیم سوار آسانسوری شدیم که بیشتر شبیه یه مینی بوس کوچولو بود و بعد به بالای کوه رسیدیم.جایی که کلیسا قرار داشت.
قبل از اینکه وارد کلیسا بشیم آقای علوی راهنمای کاروان گفت که تا می تونید ساکت باشید.چون مسیحی ها مشغول نماز و عبادتن و خوششون نمیاد صدایی باشه!!!
کلیسا خیلی جالب و دیدنی بود.در وسط حیاط کلیسا یه راه پله مارپیچ بود که در بالای آن مجسمه ای از حضرت مریم قرار داشت.
از کلیسا که اومدیم بیرون دیگه ظهر شده بود.رفتیم یکی از رستوران های kfc . می خواستیم تو رستوران روبروی دریا بشینیم و نهار بخوریم که روحانی و مادرش زودتر از ما اونجا نشستن. منظره کنار دریا هم که واقعا دیدنی بود.همه مشغول شنا و حمام آفتاب گرفتن!!!
راستی یادم رفت بگم روحانی کاروان امروز که اومد لبنان عبا و عمامه اش رو درآورده بود. وبدون عبا و عمامه می چرخید.
بعد از نهار رفتیم مسجد امام جعفر صادق(ع) که نماز بخونیم. برای رفتن به مسجد از محله های مسلمان نشین رد شدیم.راهنما میگفت بیشتر این قسمت ها و ساختمان ها تو جنگ 33 روزه پارسال خراب شدن ولی سریع به جای اونا ساختمان های جدید ساختند.
واقعا جالب بود در عرض 1 سال همه ی خرابی رو آباد کرده بودن اون وقت بم ما بعد از چند سال هنوز ویرانه!!!
بعد از نماز باز رفتیم یه فروشگاه چند طبقه بزرگ دیگه به اسم discovery . و بعد ا دیدن منظره های کنار دریا و صخره مرگ.
واقعا لبنان دیدنی و سر سبز بود.
دیگه کم کم داشت عصر میشد.پیشنهاد کردیم که دیگه برگردیم سوریه تا زود برسیم و بتونیم دعای کمیل تو حرم حضرت زینب باشیم.
راهنما از اعضای کاروان سوال کرد که برگردیم سوریه یا بریم فروشگاه چینی؟؟؟
خیلی ها حرفی نزدن .راهنما هم گفت همه باید راضی باشن . این بود که رفتیم فروشگاه چینی و ظرف و ظروف و خیلی ها هنوز اتوبوس نایستاده سریع پریدن پایین تا یه وقت ظرفا تموم نشه و به اونا نرسه!!!
خسته و کوفته برگشتیم سوریه.نماز مغرب و عشا رو تو همون مسجد مرزی صبح خوندیم.وقتی رسیدیم هتل ساعت 10 بود و دعا و زیارت تموم شده بود و ما باید یه عمر حسرت دعایی رو که از دست داده بودیم می خوردیم.
جمعه 12/5/86
ساعت 3 به زور از خواب بلند شدم.شب قبل خیلی بد خوابیده بودم.تا دیر وقت مشغول جمع کردن وسایل و بستن چمدونامون بودیم.بعدشم که اومدم بخوابم (رو کاناپه تو هال)مگه سر و صدای مسافرا که نصف شبی داشتن چمدوناشون رو می بردن پایین گذاشت.
وضو گرفتیم و لباس پوشیدیم و رفتیم حرم .بعد از نماز صبح زیارت وداع حضرت زینب (س) خوندیم و بعد توی صحن نشستیم تا دعای ندبه بخونیم.اون روز آهنگران با صدای قشنگش دعای کمیل رو خوند. تو فضای معنوی حرم و با زیبایی صبح زود چقدر دعای ندبه دلنشین و زیبا بود.
تا آخر دعا نمی تونستیم بمونیم چون گفته بودن باید زود حرکت کنیم تا ساعت 10 فرودگاه باشیم.
نیمه های دعا من و منگول و دوستم بلند شدیم تا بریم سر قبر دکتر شریعتی.تمام صحن حرم رو گشتیم.از هر کس پرسیدیم اظهار بی اطلاعی می کرد.
به منگول و دوستم گفتم فایده نداره باید از خادم ها بپرسیم.به زور حالیه یکی از خدام ها کردیم که دنبال قبر دکتر شریعتی هستیم.گفت از حرم برید بیرون سمت چپ تو قبرستان کنار حرم ولی الان بسته و ساعت 7 باز میشه.
یک ساعت وقت داشتیم.چند دقیقه ای توی صحن و روبه روی ضریح حضرت زینب نشستیم و با حضرت درد دل و وداع کردیم.فضای حرم تو اون موقع روز خیلی دلنشین و زیبا بود.طوری که دلم نمی خواست بریم.دلم می خواست ساعت ها همون جا بشینیم و به ضریح نگاه کنم!!!
از حرم اومدیم بیرون و تو کوچه سمت چپ دنبال قبرستان گشتیم.اما هیچ نشانه ای از قبرستان نبود.دیوارهای بلند و درهای بسته.گفتیم حتما اشتباه آدرس دادن.مجبور شدیم برگردیم هتل چون داشت دیر میشد.
وسایل و چمدونامون رو آوردیم پایین و آماده حرکت بودیم.و من ناراحت از اینکه نتونستم قبر دکتر شریعتی نویسنده ی مورد علاقه ام رو ببینم.رئیس کاروان که اومد گفت یک ساعت دیگه یعنی ساعت 9 حرکت می کنیم.انگار دنیا رو بهم داده بودن.سریع با منگول و دوستم و دختر داییه منگول راه افتادیم.این بار آدرس رو دقیق پرسیده بودیم.
وارد همون کوچه قبلی شدیم.یکی از درها باز بود و از لای در قبرها مشخص بود.قبر دکتر در سمت چپ در ورودی در گوشه ای ، کنار دیوار و درون اتاقکی دربسته قرار داشت.ساده و بی پیرایه مثل نوشته هایش.
در و دیوار اتاقک پر از شعرها و نوشته های دکتر بود که علاقه مندانش با هر چه به دستشان رسیده بود نوشته بودند.
شریعتی عاشق خلوت و تنهایی بود.اکنون هم تنها و غریب در گوشه ای آرام خوابیده بود ولی باز هم خدا با او بود!!!
ساعت 9 به سمت فرودگاه حرکت کردیم.چند کاروان دیگه هم قبل از ما بودن.فرودگاه دمشق بی نظم ترین فرودگاهیه که تا حالا دیدم.کلی معطل شدیم.هر دفعه یه جا صف تشکیل میشد.بازرسی ها قر و قاطی .یکی بازرسی میشد ده تا نمیشد.بعد از کلی این ور و اون ور دویدن وارد سالن انتظار شدیم.تا ساعت2 معطل شدیم تا هواپیما پرواز کرد.باز هم همون هواپیمای مسخره ی قبلی.این بار پروازمون 2 ساعت طول کشید می گفتند چون باد موافق بوده.
کلی از فک و فامیلا اومده بودن استقبال.دلم برای همه مخصوصا بابام و شهر عزیزم تنگ شده بود.
راستی یه بنده خدایی(از وبلاگ نویسان بزرگ) هم با دسته گل تو فرودگاه رویت شد.