تبليغاتX
این سه نفـــــــــــــــــر

 

سلام

خوبید؟خوشید؟نماز روزه هاتون قبول باشه

راستش شنگول یه مدتیه رفته تهران و به زودی بر می گرده البته در نبودش حبه دوبار شرمنده کردن و آپیدن من هم شرمنده کردم و رفتم نظر دادم حتما شنگول بیاد کلی خوشحال می شه شایدم خفمون کنه خدا می دونه راستی شنگول گفت که همگی واسش دعا کنیم من که واسش نذر کردم به خودشم گفتم که نذر کنه  سیستمشو بده به من آخه سیستمشو گذاشته پیش من می دونم که شنگول این کاررو می کنه چون خیلیییییییییییییی مهربونه شنگول دوست دارم خیلی زیاد.

 

اه اه اه از هفته ی آینده هم بدبختی شروع می شه دارم دق می کنم خیلی نامردیه خیلی زود تموم شد آخه چرا اینقدر کم بود خدا کنه که امسال دیگه راحت شیم ملت که نشستن واسه کنکور می خونن از حالا بابا چه خبره وقت زیاده کو تا کنکور بچه های کلاس ما که خیلی جوگیر شدن حتی درس عمومی هم این ترم نگرفتن که  مثلا واسه کنکور بخونن.کنکور امسال که خیلی پر خیر و برکت بودهر کی بود امسال قبول شد هیچکی دست خالی بر نگشته بود خلاصه ،تبریک می گم به همه ی اونایی که قبول شدن موفق باشید.راستی یادتون نره مارو و مخصوصا شنگول رو دعا کنید.

خوش باشید

 

پ.ن.پسوردمو یادم رفته بود از حبه پرسیدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 0:45  توسط منگول  | 


 

      

بدون شرح

قبل از جنایت

بعد از جنایت

مکان : خانه ی منگول

زمان : سه شنبه

ساعت: ۱۹:۴۵

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 2:55  توسط حبه انگور  | 


 

سلام

هر چی فکر کردم که چی بنویسم هیچی به ذهنم نرسید نیست که خیلی وقته آپ نکردم دیگه نوشتنم یادم رفته   .شنگول جمعه ی هفته ی پیش رفت تهران فکر کنم تو ماه رمضون بر می گرده دیگه قسمت آخر سفر نامه سوریه رو نوشته بود به من گفت آپش کن که منم آپش کردم دیروز که با هم صحبت می کردیم  گفت وب رو  آپ کردین یا نه؟بزار فكر كنم گفتم ها؟ گفت زود باشین دیگه شما دوتا اونجا چی کار می کنین؟  گفتم باشه ترسيدم. منگول که قربونش برم وقت نداره فعلا دیگه مجبور شدم من آپ کنم . خوب چه خبرا؟  بچه کنکوری ها چطورن؟ امروز نتیجه هاتون رو  می دن امیدوارم همگی موفق باشید . ماه رمضونم که دیگه نزدیکه باید تو این گرما اوووهکم کم خودمونو آماده کنیم واسه روزه گرفتن چه شود تو این گرما اوووه.خوب دیگه من برم راستی یه چیز بگم دیگه آپ نمی کنیم تا شنگول برگرده  حالا اگه منگول خواست آپ کنه ولی من آپ نمی کنم .  بای تا های

 

از پدری پرسيدند آيا درست است كه ميگويند "زماني فرا خواهد رسيد كه پسر ها بزرگتر از پدرشان خواهند شد؟"

گفت:" اتفاقا اين موضوع سخت ذهن مرا به خود مشغول داشته است. البته كاري به استعداد و نبوغشان ندارم منظور من سن و سال آنهاست!"

پرسيدند:" به چه دليل؟"

گفت:"به اين دليل كه برايتان شرح خواهم داد:

 

وقتي 30 ساله بودم فرزندمان متولد شد. يعني 30 برابر او سن داشتم.

 

وقتي 2 ساله شد من 32 سال داشتم . يعني 16 برابر او سن داشتم.

 

وقتي 3 ساله شد من 33 سال داشتم. يعني 11 برابر او سن داشتم.

 

 وقتي 5 ساله شد من 35 سال داشتم. يعني 7 برابر او سن داشتم .

 

وقتي 10 ساله شد من 40 سال داشتم. يعني 4 برابر او سن داشتم.

 

وقتي 15 ساله شد من 45 سال داشتم. يعني 3 برابر او سن داشتم.

 

وقتي 30 ساله شد من 60 سال داشتم. يعني فقط 2 برابر او سن داشتم.

 

ميترسم اگر به منوال پيش برود به زودي از من جلو بزند و او بشود پدر من و من بشوم پسر او!!!"


 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 13:24  توسط حبه انگور  | 


 

پنج شنبه 11/5/86  

 صبح زود بیدار شدیم. حدود ساعت 5/3 حرکت کردیم. از کل اعضای کاروان حدود 30 نفر اومده بودن.هزینه لبنان جدا از هزینه اولی بود که ایران پرداخت کردیم.نفری 45000 تومان.

نماز صبح رو تو مرز سوریه خوندیم. هوا به شدت سرد بود.

ساعت 35/5 به شهر مصناع در مرز لبنان رسیدیم.از زینبیه که هتل ما انجا بود تا مرز سوریه 62کیلومتر و از مرز لبنان تا بیروت حدود 70 کیلومتر راه بود.

شهرهای لبنان مثل شهرهای شمال ایران همه به هم نزدیک بودن. صبحانه رو تو یکی از شهرهای بین راه خوردیم. و به سمت بیروت راه افتادیم.

لبنان کشوری کوچیکه با جمعیتی حدود 4 میلیون و خورده ای.در لبنان حدود 9 میلیون ماشین وجود داره یعنی به ازای هر نفر 2 ماشین!!!!

لبنان از شمال و جنوب و غرب به دریا راه داره و دارای یک دره به نام بقاع است. آب و هوای خیلی خوبی داره و مثل شمال سر سبز و حاصلخیزه.بیشتر درآمدشون هم از توریست و گردشگری است.

مذهب این کشور شامل اسلام ، مسیحیت و ارامنه است.رئیس جمهورشون مسیحی و رئیس مجلسشون مسلمونه!!!

از مصناع ، برلیاس ، شتورا ، حمانه و ... گذشتیم تا به بیروت رسیدیم.شهری که روزگاری عروس خاورمیانه نامیده میشد!!!

بیروت و دیگر شهر های لبنان مثل سوریه پر از آپارتمان بود.آپارتمان هایی ساده ، قدیمی و دود گرفته!!!

 اول از همه ما رو بردن یک فروشگاه بزرگ به اسم حراج بزرگ. اجناسش همه گرون و بعضی وسایلش مشخص بود که دست دومه!!!

بعد از دیدن این فروشگاه مزخرف رفتیم کلیسای حضرت مریم بزرگترین کلیسای خاورمیانه!!!

برای رفتن به کلیسا که روی کوهها قرار داشت سوار تله کابین شدیم.واقعا منظره ی زیر پامون دیدنی بود.

از تله کابین که پیاده شدیم سوار آسانسوری شدیم که بیشتر شبیه یه مینی بوس کوچولو بود و بعد به بالای کوه رسیدیم.جایی که کلیسا قرار داشت.

قبل از اینکه وارد کلیسا بشیم آقای علوی راهنمای کاروان گفت که تا می تونید ساکت باشید.چون مسیحی ها مشغول نماز و عبادتن و خوششون نمیاد صدایی باشه!!!

کلیسا خیلی جالب و دیدنی بود.در وسط حیاط کلیسا یه راه پله مارپیچ بود که در بالای آن مجسمه ای از حضرت مریم قرار داشت.

از کلیسا که اومدیم بیرون دیگه ظهر شده بود.رفتیم یکی از رستوران های kfc . می خواستیم تو رستوران روبروی دریا بشینیم و نهار بخوریم که روحانی و مادرش زودتر از ما اونجا نشستن. منظره کنار دریا هم که واقعا دیدنی بود.همه مشغول شنا و حمام آفتاب گرفتن!!!

راستی یادم رفت بگم روحانی کاروان امروز که اومد لبنان عبا و عمامه اش رو درآورده بود. وبدون عبا و عمامه می چرخید.

بعد از نهار رفتیم مسجد امام جعفر صادق(ع) که نماز بخونیم. برای رفتن به مسجد از محله های مسلمان نشین رد شدیم.راهنما میگفت بیشتر این قسمت ها و ساختمان ها تو جنگ 33 روزه پارسال خراب شدن ولی سریع به جای اونا ساختمان های جدید ساختند.

واقعا جالب بود در عرض 1 سال همه ی خرابی رو آباد کرده بودن اون وقت بم ما بعد از چند سال هنوز ویرانه!!!

بعد از نماز باز رفتیم یه فروشگاه چند طبقه بزرگ دیگه به اسم discovery . و بعد ا دیدن منظره های کنار دریا و صخره مرگ.

واقعا لبنان دیدنی و سر سبز بود.

دیگه کم کم داشت عصر میشد.پیشنهاد کردیم که دیگه برگردیم سوریه تا زود برسیم و بتونیم دعای کمیل تو حرم حضرت زینب باشیم.

راهنما از اعضای کاروان سوال کرد که برگردیم سوریه یا بریم فروشگاه چینی؟؟؟

خیلی ها حرفی نزدن .راهنما هم گفت همه باید راضی باشن . این بود که رفتیم فروشگاه چینی و ظرف و ظروف و خیلی ها هنوز اتوبوس نایستاده سریع پریدن پایین تا یه وقت ظرفا تموم نشه و به اونا نرسه!!!

خسته و کوفته برگشتیم سوریه.نماز مغرب و عشا رو تو همون مسجد مرزی صبح خوندیم.وقتی رسیدیم هتل ساعت 10 بود و دعا و زیارت تموم شده بود و ما باید یه عمر حسرت دعایی رو که از دست داده بودیم می خوردیم.

 

 

 

 

 

جمعه 12/5/86

ساعت 3 به زور از خواب بلند شدم.شب قبل خیلی بد خوابیده بودم.تا دیر وقت مشغول جمع کردن وسایل و بستن چمدونامون بودیم.بعدشم که اومدم بخوابم (رو کاناپه تو هال)مگه سر و صدای مسافرا که نصف شبی داشتن چمدوناشون رو می بردن پایین گذاشت.

وضو گرفتیم و لباس پوشیدیم و رفتیم حرم .بعد از نماز صبح زیارت وداع حضرت زینب (س) خوندیم و بعد توی صحن نشستیم تا دعای ندبه بخونیم.اون روز آهنگران با صدای قشنگش دعای کمیل رو خوند. تو فضای معنوی حرم و  با زیبایی صبح زود چقدر دعای ندبه  دلنشین و زیبا بود.

تا آخر دعا نمی تونستیم بمونیم چون گفته بودن باید زود حرکت کنیم تا ساعت 10 فرودگاه باشیم.

نیمه های دعا من و منگول و دوستم بلند شدیم تا بریم سر قبر دکتر شریعتی.تمام صحن حرم رو گشتیم.از هر کس پرسیدیم اظهار بی اطلاعی می کرد.

به منگول و دوستم گفتم فایده نداره باید از خادم ها بپرسیم.به زور حالیه یکی از خدام ها کردیم که دنبال قبر دکتر شریعتی هستیم.گفت از حرم برید بیرون سمت چپ تو قبرستان کنار حرم ولی الان بسته و ساعت 7 باز میشه.

یک ساعت وقت داشتیم.چند دقیقه ای توی صحن و روبه روی ضریح حضرت زینب نشستیم و با حضرت درد دل و وداع کردیم.فضای حرم تو اون موقع روز خیلی دلنشین و زیبا بود.طوری که دلم نمی خواست بریم.دلم می خواست ساعت ها همون جا بشینیم و به ضریح نگاه کنم!!!

از حرم اومدیم بیرون و تو کوچه سمت چپ دنبال قبرستان گشتیم.اما هیچ نشانه ای از قبرستان نبود.دیوارهای بلند و درهای بسته.گفتیم حتما اشتباه آدرس دادن.مجبور شدیم برگردیم هتل چون داشت دیر میشد.

وسایل و چمدونامون رو آوردیم پایین و آماده حرکت بودیم.و من ناراحت از اینکه نتونستم قبر دکتر شریعتی نویسنده ی مورد علاقه ام رو ببینم.رئیس کاروان که اومد گفت یک ساعت دیگه یعنی ساعت 9 حرکت می کنیم.انگار دنیا رو بهم داده بودن.سریع با منگول و دوستم و دختر داییه منگول راه افتادیم.این بار آدرس رو دقیق پرسیده بودیم.

وارد همون کوچه قبلی شدیم.یکی از درها باز بود و از لای در قبرها مشخص بود.قبر دکتر در سمت چپ در ورودی در گوشه ای ، کنار دیوار و درون اتاقکی دربسته قرار داشت.ساده و بی پیرایه مثل نوشته هایش.

در و دیوار اتاقک پر از  شعرها و نوشته های دکتر بود که  علاقه مندانش  با هر چه به دستشان رسیده بود نوشته بودند.

شریعتی عاشق خلوت و تنهایی بود.اکنون هم تنها و غریب در گوشه ای آرام خوابیده بود ولی باز هم خدا با او بود!!!

ساعت 9 به سمت فرودگاه حرکت کردیم.چند کاروان دیگه هم قبل از ما بودن.فرودگاه دمشق بی نظم ترین فرودگاهیه که تا حالا دیدم.کلی معطل شدیم.هر دفعه یه جا صف تشکیل میشد.بازرسی ها قر و قاطی .یکی بازرسی میشد ده تا نمیشد.بعد از کلی این ور و اون ور دویدن وارد سالن انتظار شدیم.تا ساعت2 معطل شدیم تا هواپیما پرواز کرد.باز هم همون هواپیمای مسخره ی قبلی.این بار پروازمون 2 ساعت طول کشید می گفتند چون باد موافق بوده.

کلی از فک و فامیلا اومده بودن استقبال.دلم برای همه مخصوصا بابام و شهر عزیزم تنگ شده بود.

 

راستی یه بنده خدایی(از وبلاگ نویسان بزرگ) هم با دسته گل تو فرودگاه رویت شد.

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 12:4  توسط شنگول  | 


 

 

چهارشنبه 10/5/86

برای نماز صبح قرار بود ما رو ببرن حرم حضرت رقیه .ساعت 2:30 شب همه بیدار شدیم و لباس پوشیدیم.ساعت 3 همه تو لابی هتل جمع شدن و منتظر آقا غلام و اتوبوس ها .تا ساعت 4 هیچ خبری نشد.روحانی گفت بهتره بریم حرم حضرت زینب.چون دیگه دیر شده و چیزی تا اذان صبح نمونده. (فاصله حرم حضرت زینب با حرم حضرت رقیه 15 کیلومتر بود.)

اذان صبح ساعت 4:30 گفته می شد.تا بخواستند نماز بخونند 3 بار اذان می گفتند.جونمون در رفت تا نماز صبح خوندیم، از بس خوابمون می اومد.

حدود ساعت 9 صبح رفتیم زیارت حضرت هابیل.با همون اتوبوس های کهنه و قدیمی مشتی مندلی.

از اونجا که هر چی سنگه پیش پای لنگه تو راه اتوبوس ما خراب شد.اونم 2 بار.تا رسیدیم ساعت 12 شده بود.2 تا اتوبوس دیگه داشتند برمی گشتن در حالیکه ما تازه رسیده بودیم.

هابیل پسر بزرگ حضرت آدم است که به دست برادر خود قابیل کشته می شود و در حقیقت اولین شهید عالم محسوب می شود.قبر هابیل در 35 کیلومتری غربی سوریه جاده لبنان و در بالای کوه قرار دارد.این قبر 7 متر طول و 1 متر عرض دارد و گفته می شود درازی قبر به این علت است که انسان های اولیه بسیار بلند قد بوده اند.در ضمن آرامگاه حضرت هابیل اولین بار توسط اسکندر مقدونی ساخته می شود.

روحانی کاروان به ما گفت که در پایین کوه غار اصحاب کهف قرار دارد ولی چون اون منطقه نظامیه نمی تونیم بریم زیارت.(که بعدا مشخص شد اشتباه گفته)

بعد از زیارت چون اتوبوس ما دوباره خراب شده بود کلی معطل شدیم.خیلی ها از این فرصت استفاده کردن و زدن به دل بازاری که همون اطراف بود.ما هم یه گوشه ای زیر سایه بان یه ساندویچی یا به قول خودشون ساندویشی نشستیم.

اتوبوس درست نشد.اتوبوس جدید فرستادند.تا اتوبوس جدید اومد و و رئیس کاروان زنا رو تو بازار جمع کرد و حرکت کردیم و رسیدیم به آرامگاه حضرت سکینه دختر حضرت علی(ع) و حضرت فاطمه(س) ساعت 3 شده بود.نماز ظهر و عصرمون رو خوندیم و راه افتادیم به طرف هتل.از 12 نفری که با هم بودیم 2 نفر یعنی دوستای مامانم با اتوبوس های دیگه رفته بودن.یکی از اون 2 نفر ناراحتی قلبی و فشار خون داشت.مامانم مرتب خدا رو شکر می کرد و می گفت خوب شد دوستام با اون اتوبوس ها رفتند و با ما نیومدند چون حتما اون یکی حالش بد میشد.

رسیدیم هتل ساعت 4 بعد از ظهر بود. همه در حال غش کردن بودن.دیدیم دوستای مامان هم تازه اومدن!!!تعجب کردیم گفتیم شما که خیلی وقته باید رسیده باشین؟؟

گفتن:چی چی خیلی وقته!!! تازه رسیدیم.تو حضرت سکینه اتوبوس ها ما رو جا گذاشتند.یه 7_8 نفری بودیم.شانس آوردیم که معاون کاروان باهامون بود.3 تا تاکسی عوض کردیم تا رسیدیم هتل.

دوست مامانم که مریض بود حالش خیلی بد بود.از حال رفت.به زور دکتر کاروان رو راضی کردیم اومد بالای سرش.

قبل از غروب تصمیم گرفتیم بریم حرم حضرت رقیه تا هم نماز مغرب و عشا رو اونجا بخونیم هم زیارت وداع.چون فردا قراره بریم لبنان . صبح جمعه هم که بر می گردیم ایران.

یکی از کارکنان هتل برامون ماشین گرفت. نماز مغرب و عشا رو تو حرم خوندیم.ساعت نزدیک 9 بود که اعلام کردن می خوایم در حرم رو ببندیم.باید حرم رو ترک می کردیم.یاد شب آخری که کربلا و تو حرم امام حسین(ع) بودیم افتادم.شب آخری که درها رو یکی یکی بستند و خادم ها داد می زدند که حرم رو ترک کنید و ما دلمون نمی خواست بریم.الانم همچین حسی داشتیم.دلمون نمی خواست بریم.یه قدم که می رفتیم بر می گشتیم تا ضریح حضرت رقیه رو ببینیم.

از حرم که اومدیم بیرون رفتیم یه مغازه که هم شیرینی و کاکائو داشت هم لوازم صوتی و تصویری. تو مغازه دو جوان کار می کردند. یکی صاحب مغازه که اهل سوریه بود و دیگری  ایرانی. کلی کاکائو و قهوه و اینجور چیزا خریدیم.موقعی که می خواستیم حساب کنیم هر کاری کردیم تخفیف ندادند.

 ایرانیه می گفت شما که چیزی نخریدین!!!

گفتم پس اینایی که خریدیم چیه؟؟؟

گفت: ما مشتری داشتیم 1.2 میلیون ازمون خرید کرده.اینا که چیزی نیست!!!

خلاصه پولشون رو دادیم و اومدیم بریم که مامان به ابرانیه گفت:اما تخفیف ندادینا.یعنی هموطن بودیم!!!

من گفتم: هموطنامون بدترن!!!(بس که مغازه های ایرانی اونجا سر آدم رو کلاه میذارن!!!)

تا این حرف رو زدم پسر ایرانیه با عصبانیت گفت: خانم چرا توهین می کنی؟؟؟

گفتم: من توهین نکردم.

گفت : چرا توهین کردی!!!من بهم گفتن دزد بدم نیومده ولی این حرفتون خیلی بهم برخورد.خواهر من یکی از گردن کلفتای حج و زیارته!!!کاری نکنین بگم دیپورتتون کنن تو هیچ کشور زیارتی راتون ندنا!!!

گفتم: تو می خوای ما رو دیپورت کنی؟؟؟فکر کردی ما بی کس و کاریم که بشینیم تو ما رو بندازی بیرون؟؟؟

مامانم گفت: پارتی ما کلفتر از این حرفاست!!!پارتی ما حضرت زینبه.

گفت: حضرت زینب کیه؟؟؟!!! و شروع کرد به داد و بیداد.

دیدیم واقعا مخش تاب داره. صاحب مغازه هم پریده بود وسط و هی به ایرانیه می گفت بسه و از ما هم عذر خواهی می کرد.

از مغازه اومدیم بیرون.در حالی که هم عصبانی بودم و هم احساس خجالت می کردم. خجالت از اینکه یکی از هموطنانم تو یک کشور غریب با ما اینجوری رفتار کرد ولی صاحب مغازه که یک غریبه بود اینجور احترام گذاشت و از ما عذر خواهی کرد.

برای برگشت به هتل می خواستیم تاکسی بگیریم که  دیدیم یه اتوبوس ایرانیا دارن برمی گردن هتلشون. وقتی فهمیدن ما کدوم هتل می خواهیم بریم ما رو هم سوار کردن.چقدر هم تو راه احترام گذاشتن.اینا هموطن بودن اون ایرانیه هم...

 

 

 

ادامه دارد....

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 2:14  توسط شنگول  | 


 

 

یکی بود یکی نبود.غیر از خدا هیچ کس نبود.در گذشته های دور نه در همین قرن ۲۱ سه نفر هستن به اسم شنگول و منگول و حبه ی انگور که با اون شنگول و منگول و حبه ی انگور تو قصه ها خیلی فرق دارن.مثلا : هر ۳ تاشون دخترن. یا اینکه خواهر نیستن ولی از خواهر به همدیگه نزدیکترن..... و اما مهمترین فرقشون اینه که تا حالا هیچ گرگی نتونسته حریفشون بشه!!!

 

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384

 

عشق صدای فاصله هاست
علي رضا (از همه چيز همه جا)
اين دونفر (عارف،سهيل)
ساحل
نمکپاش
ما سه نفر!!!(البته از نوع پسر)
یه این سه نفر دیگه!!!(بازم پسرن)
ما سه نفر!!!(اینا دیگه با همه فرق می کنن)
منگلهاااااااااا!!!
بت پرست
این چند نفر!!!
یواشکی بیا تو
وبلاگ بازها
پسری رو به موت!!!
چتلاگ يك معتاد
ستاره ي تهنا
عروس مرده!!!
افسانه خزان
شركت هيولاها
گورخر بالدار!!!
میگن بزرگ شدم!!!
كم آوردي سوت بزن
ياس 13و نانا
پايتخت فرهنگي ايران
دل نوشته های آلاد
گوگولي مگوليا
XXxx-mobile-xxXX
پسران چت
ماموت
سکوی قرمز
عاشق دل شكسته
کلیپ،عکس،قالب و ....

 

خاطره ها
دیر تش باد
آرزوها
فید بلاگ
نونا نینی
ردپای یک زن
لحظه های ناب
به نام خدای رفیق
خودمونی
وب نوشت مهدی موسوی
دانشجوی بدبخت
هوای شرجی
جاده های روشن
زن زمانه
وبلاگ خودم
مدار 29 درجه (آقای دهقان)
خلبوس
پسری از دیار گرم خیز جنوب
هفت
روزی روزگاری...
خاطره های سوخته
سوژه
وب نوشته های پراکنده یک استقلالی
شکوفه یاس
زندگی زیباست ای زیبا پسند
طارمه
داش سعید
روزنوشت هاي حاج عماد
دنياي قشنگ الهه
آخه دل من
نوشته های پویا پولادتن
تنهاترین ققنوس(نازنین)
خانه ي وبلاگ نويسان استان بوشهر
وبلاگ نويسان استان بوشهر
آرشيو پيوندهاي روزانه

 

امروز