خیلی سخته که بعد از یه مدت ننوشتن بخوای بنویسی یه جورایی سر در گم می شی که از کجا شروع کنی و از چی بنویسی .مسائل و مشکلاتی که اخیرا برایم پیش اومد باعث شد تصمیم بگیرم یه مدت ننویسم و وبلاگ رو بسپارم به اون دوتا و...
اما تو این یه هفته آخر ماه رمضان چه گذشت؟ شب دوشنبه دعوت شدیم افطاری خانه وبلاگ نویسان.دیدن دوباره ی مریم خانومی و زن زمانه و آشنایی با دانشجوی بدبخت و دیگران خیلی خوب بود. خیلی از بچه ها اومده بودن : بعضی ها که خیلی ساکت و آروم شده بودن /بعضی ها که حسابی زحمت کشیدن /بعضی ها که اصلا حرف نمی زدن فقط عکس می گرفتن /بعضی ها که سعی می کردن به همه خوش بگذره بعضی ها که ناشناس باقی موندن /بعضی ها که همش ادعا و لاف بودن /بعضی ها که انگاری از دماغ فیل افتاده بودن... شب چهارشنبه افطاری دعوت مادر بزرگ (مادر مادری)بودیم همه ی دایی ها و خاله ها و عموهاونوه ها و نتیجه ها و ....بودن حدود ۶۰ نفری بودیم البته جای بعضی ها خیلی خالی بود مثل خاله کوچیکه.در آخر مراسم هم که دایی کوچیکه بیشتر زحمتها رو اون کشیده بود بلند شد و از همه تشکر کرد(مدل داش سعید)کاش مسابقه هم گذاشته بود اینم یه مچ گیری از پسردایی ام شب پنجشنبه هم جمع شدیم خونه ی مادر بزرگ جون .به زور خودمون رو تو خونه ی فسقلی مادر بزرگ جا کردیم شب جمعه هم دایی سومیه(بابای منگول)همه رو دعوت کرد قوام. کلی خندیدیم و خوش گذشت.بعد از افطاری رفتیم پارک tvتا مثلا فیلم ها رونگاه کنیم اما از شانس بد ما کنترل تلویزیون گم شده بود مونده بودیم که همگی بریم کجا که دایی چهارمی زنگ زد گفت بیاین اونجا ملت هم از خدا خواسته همگی خراب شدیم اونجا پ.ن۱.عید سعید فطر بر همه مبارک. پ.ن۲.یک تشکر ویژه از اعضای خانه ی وبلاگ نویسان خصوصا آقای نوذری و آقای زیارتی و آقای دشتی و آقای مهیمنی و...برای برگزاری خیلی خوب مراسم. پ.ن۳.جای شکوفه ی یاس هم خالی بود.ازآقای نوید مهرپویا هم تشکر می شودواسه زحمت های زیادی که کشیدن. پ.ن۴.می شما بوشهری نیسین؟سیچه نمی فمین لگیمات چنن؟ پ.ن۵. یه هدیه ناقابل خدمت حاج آقا زیارتی.شب افطاری سرشون خیلی شلوغ بود فرصت نشد تقدیمشون کنم. پ.ن۶.امروز سالروز یه اتفاق بد و غم انگیز ه واسه من.اتفاقی که سال به سال عذاب آورتر می شه.شاید یکی از دلایلی که باعث شد امروز دوباره شروع به نوشتن کنم واسه این بود که قدری آروم بشم هر چند نوشتن برای فراموش کردن نیست برای به یاد آوردن است برایم دعا کنید. پ.ن۷.دوباره عازم تهرانم٬این دفعه هم معلوم نیست کی برگردم. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

. نیم وجبی مدتیه خیلی آروم و ساکت شده.
جدیدا هم رفته تو خط نوارهای امید و معین!!!!یعنی.....![]()
دیگه کم کم قصد رفع زحمت داشتیم که دیدیم پسر دایی بزرگه با ارگش وارد شد و مجلس شب نشینی تبدیل شد به جشن عید فطر.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 20:13 توسط شنگول |








