دوشنیه شب خوابگاه، پیش دوستام یودم.حوصله ی همه مون سر رفته بود که اعلام کردن یه مناسبت میلاد حضرت معصومه (س) جشنی در خوابگاه برگزار میشه.ما هم ازخداخواسته سریع رفتیم سالن مجری که از بچه های بسیجی سال سومی بود شروع کرد به خوش آمد گویی و اعلان برنامه.یکی از برنامه ها مولودی خوانی توسط یکی از خانم های روضه خون یا به عبارتی خانم مجلسی بود. همین که نوبت به خانمه رسید و پاشد که بره پشت میز یکی از دوستام بلند گفت: آوردیمش ، آوردیمش!!! ما هم شروع کردیم به دست زدن.یه عده هم سوت و کل وسطای خوندن خانمه یکی دیگه از بچه ها بلند شد رفت یه تشت پلاستیکی آورد و رفت یه گوشه دور از چشم خانمه و شروع کرد به تمبک زدن. خانمه ناراحت شد و گفت بچه ها لطفا صدای اونو در نیارید. یه چند دقیقه ای که گذشت یهو یکی دیگه از بچه ها الکی جیغ زد: وای سوسک!!! تا اسم سوسک اومد چندتا از دخترا پا گذاشتن به فرار و خلاصه فضای مجلس یه چند دقیقه ای متشنج شد. بگذریم که بچه ها چه شیطونی هایی کردن واسه جواب دادن به مولودی طوری که صدای خانمه دراومد که : بیچاره استاداتون از دست شما چی می کشن؟؟؟و ... همین که مولودی خوانی تموم شد همه با هم شروع کردیم به دست زدن و خوندنه: ای ول ای ول، حاج خانمو ای ول!!! هنوز حاج خانم ننشسته بود که یکی از دوستام که اهل آبادانه شروع کرد به خوندن: بشکن بشکنه ، بشکن... همه شروع کردن به جواب دادن.اونم که تشت آورده بود شروع کرد به تمبک زدن.این وسط یه عده هم کل می زدن و سوت می زدن .... خلاصه اینکه تو روز قشنگ دختر یه مجلسی درست کردیم که بیا و ببین و چقدر خوش گذشت و چقدر خندیدیم. اما حاج خانمه بیچاره معلوم نشد کی در رفت، فقط نمی دونم تا عمر داره دیگه تو چنین جاهایی خواهد خوند یا نه؟؟؟ _ امسال هر3 نفرمون به نوعی سال آخری هستیم.از حالا احساس دلتنگی می کنم واسه روزای خوب و بد دانشگاه!!! _ نمره ی کارآموزیم رو دادن.حیف اون همه حمالی!!! _ دفترچه کارشناسی ارشد هم گرفتم.ماشالله اعتماد به نفس!!!
.وارد که شدیم چندتا دیگه از دوستای باحالم رو دیدم.دور هم نشستیم و مشغول حرفیدن و احوال پرسی بودیم که مراسم آغاز شد.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 1:13 توسط شنگول |







