تبليغاتX
این سه نفـــــــــــــــــر

گند زدم.به معنای واقعی گند زدم.دلم خوش بود این ترم 4 تا درس بیشتر ندارم و موقع امتحانات نمی خوام خیلی زجر بکشم وشب زنده داری کنم و جونم بالا بیاد تا 2 کلام درس بخونم ولی زهی خیال باطل

این ترم  به خاطر مرخصی 1 ماهه ای که اول ترم داشتم وسر خیلی از کلاس ها نرفتم موفق نشدم جزوه بنویسم .یعنی جزوه داشتم ولی کامل نبود.واسه همین آخر ترم مجبور شدم به یکی از خرخونای کلاسمون رو بندازم و با کلی منت کشی ازش جزوه بگیرم و کپی بزنم.

شبای امتحان فرا رسید و دور از جون شما باید درس می خوندم اما مگه با این جزوه های کذایی میشد؟؟؟

دختره برعکس ظاهر زیبای دستخطش اونقدر فشرده و و خط بسته نوشته بود انگاری ترسیده بود برگه هاش تموم بشه.سر و ته مطلبا پیدا نبود.تیتر میتر هم که بی خیال.

منم یه عادت گندی دارم و اونم اینه که فقط می تونم از رو جزوه های خودم درس بخونم یا جزوه هایی که خیلی مرتب و تمیز باشند.به همین خاطر شبای امتحان اولش کلی فحش و بد بیراه  نثار خودم میکردم بعد  می گفتم حقته!!!آدمی که جزوه ننویسه حقشه چنین بلایی سرش بیاد.زجر بکش تا جونت دربیاد!!!

از طرفی  هر کدوم از درسای این ترم هم واسه خودشون شاهنامه ای بودن و من خبر نداشتم.

اولین امتحان و سومین امتحان با یک استاد بود.معروف به مهندس فرزاد خان!!!که از بس تو طول ترم بچه ها اذیتش کرده بودن انتقام گرفته بود نه امتحان.اولی رو تشریحی گرفته بود با سوالای افتضاع.یکی دیگه رو هم تستی با نمره منفی!!!

دومین امتحان با اون دکتره بود که تو پست های قبلی در موردش نوشتم.

چهارمین امتحان هم که 28 بود اما به علت خنگول بازی آموزش لغو شد و افتاد واسه 1 بهمن.آخه اومده بودن تو روز تاسوعا امتحان گذاشته بودن!!!

 

 

 

 پ.ن ۱: سر کلاسای فرزاد خان خیلی شلوغ می کردیم.بیچاره دلش خیلی خون بود از کلاس ما.یه بار یکی در زد باهاش کار داشت.همین که رفت بیرون همه شروع کردن به ور زدن و خندیدن. اومد داخل با یه حالت نیمه عصبانیتی گفت:چیه سنگ پاتون گم شده؟؟؟!!!

 

پ.ن ۲: اولین روز امتحانات هم یه اتفاقی افتاد.بیژو (از کارکنان آموزش دانشگاه) همین که اومد سر جلسه گفت هر کس با خودش موبایل داشته باشه تقلب محسوب میشه.تا بچه ها اومدن بفهمن چی به چیه موبایل 2 تا از بچه ها رو گرفت و اسمشون رو ، تو کاغذ نوشت و چسبوند به برگه هاشون!!!

 

 

پ.ن ۳: این قدر تابستونا هوا گرم میشه که می پزیم و می خوایم خفه بشیم و نمیشه از خونه بیای بیرون. برق هم که بیشتر اوقات تو تابستون قطع میشه.اون وقت نه کسی یادش به ما بدبخت هاست نه خودمون صدامون در میاد.حالا  این بالای نقشه ای ها چند روز هواشون سرد شده  و گازشون قطع شد مملکت رو گذاشتن رو سرشون.کت قشنگ ها  هم که دلشون واسه اونا بیشتر سوخت.ندیدین چطور خودشون رو رسوندن اونجا واسه حل بحران!!!

 

پ.ن ۴: محرم رسیده...ماه حسین...و امسال این محرم واسه من یه جور دیگه است...شاید واسه اینکه عید کربلا بودم...پیش امام حسین(ع)...پیش حضرت عباس(ع)...تو بین الحرمین....یادش بخیر....

 

 

در کلاس عاشقی عباس غوغا می کند

 

                                  در دل هر عاشقی عباس ماٴوا می کند

 

                                                          هر کسی خواهد رود در مکتب عشق حسین

 

                                                                                  ثبت نامش را فقط عباس امضا می کند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 2:10  توسط شنگول  | 


 

بابام رو روابط اجتماعی خیلی حساسه.همیشه هم سر ما غر میزنه که:  شما ها اصلا اجتماعی نیستین!!...چرا سلام کردنتون اینقدر ضعیفه؟...چرا خونه ی دوستان و آشناها نمی یاین؟چرا......

اینجوریه که اگه مهمونی و عروسی چیزی باشه که دلمون نخواد بریم یا باید غرغرای بابا رو تحمل کنیم یا مثل یه بچه + و باتربیت لباس بپوشیم  بریم.

اما این روزها حاجی ها از حج اومدن و همه مشغول مهمونی و شام و نهار  دادنن.بابایی هم از اونجا که کلی رفیق و دوست و آشنا وفک و فامیل داره روزی چند جا دعوت میشه اونم  نه تنها بلکه به اتفاق خانواده ی محترم.

مثلا امروز 4 جا نهار دعوت بودیم 3 جا هم شام.ازچند روز قبل تو فکر این بودم که به یک بهونه ی قابل قبول از زیراین مهمونی ها در برم. تا دیروز صبح :

در خواب ناز بودم که بابایی صدام زد: پاشو دیگه،چقدر می خوابی.پاشوکه تا بخوای حاضر شی 2 ساعت طول میکشه.با چشمای خواب آلود و نیمی باز و نیمی بسته یه نگاه به ساعت کردم.نزدیکای 30/9 صبح بود.

غر زدم که حالا چه وقت مهمونیه؟...مگه صبحونه دعوتیم که الان بریم...نمیشه من نیام...یه عالمه درس دارم به خدا...هیچی نخوندم.....

جواب بابا : نه نمیشه.باید بیای.زود حاضرشو که دیر شده.تا بخوایم برسیم برازجون دیر میشه.

برازجون؟؟؟ این همه جا چرا برازگون!!!

منو خواهرم هر کاری کردیم نریم نشد.جالب اینجاست که این بار بابا کوتاه اومد اما مامان  میگفت حتما باید بیاین.زشته.فردا نمیگن کو دخترات؟تازه دختر عموهاتون هم دارن به خاطر شما میاین!!!( 2 تا عموهام هم دعوت بودن)

دیگه هیچ راه گریزی نمونده بود.مجبور شدیم بریم به سوی برازگون سیتی.

بعد از فلکه ی گنجی برازگون، تو راه دالکی چند تا سالن چسبیده به هم هستند که همه ی اونا امروز توسط حاجی ها اشغال شده بود.

جا و راه نبود.ماشین بود که از رو ماشین رد میشد.تو این گیر و بیری بارش هم بارون باعث شده بود جاده خاکی اون قسمت شلی بشه.هر کسی از ماشین پیاده میشد بلافاصله میرفت تو شل!!!

سالن هم که قربونش برم  یه سوله بود که توش چند تا صندلی و میزگذاشته بودن.

یه جای خالی پیدا کردیم و نشستیم.قبل از اینکه غذا بیارن یه خانومه بچه بغل اومد روبه روی ما بچه اش رو گذاشت رو میز و در کمال خونسردی کهنه ی بچه اش رو عوض کرد و بعد از بهم زدن حالمون پاشد رفت!!!

جا قاشق  چنگالی سالنه هم قوطی روغن جامد بود که بهش یه دسته وصل کرده بودن!!!

 

مثلا جا قاشق چنگالی

 

به زور تونستیم چندتا  لقمه غذا بخوریم .

 

با دختر عموهام کلی خندیدیم به اینکه این همه جا امروز دعوت بودیم چرا اومدیم برازجون!!!

 

از سالن که اومدیم بیرون بابا گفت می خواد بره دیدن یکی از دوستاش تو وحدتیه. عمو دومی هم با خانوادش با ما اومدن.مناظر تو راه بی نظیر بودن.همه جا سبز و قشنگ بود.با وجود این همه علف و سبزه یه گاوی ایستاده بود تو آشغالا داشت سفره ی یک بارمصرف می خورد.

 

نخلستان های کنار جاده

 

دوست بابا و خانمش آدم های مهربون وگرمی بودن.اولین بار بود می دیدمشون.دعوتمون کردن یه روز باهاشون بریم کوه چادر بزنیم و 2 یا 3 شب بمونیم.کلی هم نون محلی و خرما بهمون دادن.

 

نون محلی

 

عصر خسته و کوفته برگشتیم خونه.دلم خوش که می تونم بخوابم که بابا گفت: نماز بخونید که باید بریم خانه معلم شام دعوتیم.وای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

 

پ.ن1: اینجور که معلومه امروز هم همین آش و همین کاسه است.

 

پ.ن 2: به 1 عدد همسن و سال خودم که این روزا به جای من بره مهمونی نیازمندم.

 

پ.ن3: حاجی که از مکه میاد ریش داره ولی مو نداره!!!

 

پ.ن 4: بارون دیشب رو حال کردین.من که تا صبح  بیدار بودم.دلم نمی خواست ترانه ی باریدن بارون رو از دست بدم.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 4:5  توسط شنگول  | 


 

 

استاد یکی از درس های تخصصی این ترممون پروازیه. در طول ترم فقط 3 بار اومد.هر وقت هم میاد لطف می کنه از صبح تا عصر کلاس میذاره.

یکشنیه(که آخرین جلسه بود) هم قرار بود مثل دفعه های قبل ساعت 8 صبح کلاس تشکیل بشه.ما بدبخت ها هم مثل بچه مثبت ها صبح زود رفتیم دانشگاه.

از اونجا که استاد محترم علاقه خاصی  به حضور و غیاب داره همه ی بچه های کلاس چه پسرچه دختر با قیافه های خواب آلود از ترس حذفیده شدن زحمت کشیده بودن تشریف آورده بودند.

اما هر چی نشستیم و چرت زدیم خبری از دکتر نشد.پسرا که حسابی عصبی شده بودند هی میرفتن هی میومدن.گفتیم اگه کلاس تشکیل نمیشه بریم.گفتند نه تشکیل میشه. آموزش گفته الان استاد میاد.

حدودای ساعت 10 بود که دکی جون تشریف فرما شدن .

گفتیم استاد چرا دیر اومدین؟؟؟ ما از ساعت 8 صبح اینجا هستیم.

گفت : چرا 8 صبح؟؟ من تازه رسیدم.با پرواز صبح اومدم. آموزش هم خبر داشته.باید بهتون میگفته.

بیچاره نمی دونست اینجا شهر هرته.اگر کلاسی نخواد تشکیل بشه تا نیم ساعت قبلش به ما خبر نمیدن!!!

 

اما سر کلاس، یکی از پسرا اومد مثلا سوال کنه.نه خودش فهمید چی میگه نه ما نه دکتر.

دکتر بهش گفت:تو یه چیزی خوندی اما درست نفهمیدیش.ببینم بچه کجایی؟؟؟

پسره جواب داد:شهرکرد.

دکتر گفت: خب معلومه لری دیگه.

تا استاد این حرف رو زد کلاس از خنده منفجر شد.گفتیم الان لرای کلاس غیرتی میشن پا میشن دکتر رو میزنن.اما مثل اینکه دکترمتوجه خطرشد چون سریع گفت:البته من خودمم هم لر هستم.

و بدین وسیله خودش رو از مرگ حتمی نجات داد.

 

 

اما موضوع دیگه ای که این هفته کلی تو دانشگاه باعث خنده وسرگرمی همه شده بود  ماجرای عقدکنون بود.

اطلاعیه زده بودن که :به مناسبت اعیاد مقدس قربان وغدیر عقد اخوت(خواهر برادری) بین دانشحویان بسته می شود.علاقمندان به دفتر نهاد رهبری مراجعه کنند.

همه از هم می پرسیدن جریان این عقد چیه؟؟؟هر کسی یه چیزی می گفت.رفتم از یکی از دختر بسیجی های نهاد پرسیدم: قضیه این عقد چیه؟؟؟

گفت: یعنی بین تو و دوست صمیمیت یه صیغه می خونند اونوقت شما مثل خواهر میشین.

گفتم ما که الان هم مثل 2 تا خواهریم.عقد نمی خواد که.اگه اینجوریه ما میایم طلاق می گیریم.

خلاصه اینکه اون روزبا دوستام وقتی همدیگر رو میدیدم می گفتیم: بیا بریم عقدت کنم یا خواهر من میشی؟و...

وقتی اومدم خونه جریان عقدکنون رو برای مامان تعریف کردم.خندید گفت: عقد اخوت یه پیمان برادری بین شیعه و سنیه.نه اون چیزی که دختر بسیجیه گفته!!!

 

 عقدکنون

 

پ.ن1 : فردا شب بله برون یکی از  پسر داییامه.دلم برای عروس خانم که باید پسر دایی کلوی ما رو تحمل کنه میسوزه.به خانواده  محترم عروس از همین جا تسلیت  میگیم .

 

پ.ن 2:  هفته ای که گذشت مثلا آخرین هفته بود که باید می رفتیم دانشگاه. اما یکی از استادای عزیز تهدید کرده که اگه این هفته تشریف نبریم دانشگاه 1 نمره از پایان ترممون کم میکنه.منم که اصلا غیبت ندارم یعنی فقط 3 تا دارم که چیزی نیست.

 

پ.ن 3:جشنواره ی فیلم ایرانسل:

1- من علی ، دیگه شارژ ندارم.

2- در جستجوی آنتن.

3- اعتباری ها

4- چند میگیری sms  ندی؟

5- دیشب آنتن نمی داد آِیدا!

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 2:25  توسط شنگول  | 


 

       یلدای بد...

 

هر سال شب یلدا همه دایی ها و خاله ها و نوه ها و نتیجه ها و...جمع می شدند خونه ی یکی.هر کسی هم یه چیزی با خودش می آورد و دور هم می نشستیم و می خوردیم و می خندیدیم.امسال هم منتظر بودیم مثل هر سال یکی بشه بانی این کار خیر و باز...

 

اما امسال خبری نبود.هر کسی به نوعی گرفتار بود.آخر سر هم فوت یکی از فامیل های نزدیک اونم درست ظهر امروز باعث شد امسال مراسم شب یلدا مثل هر سال نباشه.

ما رفتیم خونه ی خاله ایینا(خونه ی حبه انگورینا).مامان بزرگ و دایی کوچیکه هم اومدن.بعدش هم یه دایی دیگه ام اومد.طبق عادت هرسال هر کسی یه چیزی آورده بود.واسه منم کرانچی اختصاصی آوردن.

یه سفره انداختیم این سر تا اون سر پر از خوردنی .منم که تازه دندونم خوب شده بود واین چند روز رو واقعا عذاب کشیده بودم حسابی از خجالت خودم دراومدم.

کاش بقیه هم اومده بودن.

 

اما آخرین اخبار ازوضعیت دندونم:

فردا بخیه هاش رو می کشم.هنوزم درد دارم اما کمتر از قبل.روزای خیلی بدی رو گذروندم.از شب تا صبح از دهنم خون رفت.2 روز نمی تونستم حرف بزنم.ارتباطم با بقیه مکاتبه ای بود.تا 3 روز هم جز آب و آب میوه هیچ چیزی نخوردم.تا 5 روز هم نمی تونستم برنج بخورم.خلاصه اینکه بهاری بود و بگذشت.

نمونه ای از مکاتبات من در روزهای خاموشی




 

پ.ن ۱:امشب علاوه بر سهمیه بنزین خدا هم سهمیه بارونمون رو داد.هر چند کم بود اما بازم بهتر از هیچ بود. خدایا به سهمیه بنزین که اضافه کردند، تو هم بر سهمیه باران ما بیفزا.

 

پ.ن ۲ :عید قربان و شب یلدا با تاخیربر شما مبارک.

 

پ.ن ۳: آلبوم جدید شجریان :

 1- صاحبدلان باید برقصن

 2- ساقی تو دیگه کی هستی

3- مرغ سحر (ریمیکس)

 4- هی نگار کجا کجا

 5- غم مخور فدای سرت

 6- ستارمو با خودت نبر

 

پ.ن ۴: مي دوني اگه توي يک جيبت 80هزار تومان و توي جيب ديگرت يه چک پول باشه چي مي شه؟ بابات داد مي زنه مي گه: پدرسوخته! چرا شلوار منو پوشيدي؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 1:44  توسط شنگول  | 


 

 

یکی بود یکی نبود.غیر از خدا هیچ کس نبود.در گذشته های دور نه در همین قرن ۲۱ سه نفر هستن به اسم شنگول و منگول و حبه ی انگور که با اون شنگول و منگول و حبه ی انگور تو قصه ها خیلی فرق دارن.مثلا : هر ۳ تاشون دخترن. یا اینکه خواهر نیستن ولی از خواهر به همدیگه نزدیکترن..... و اما مهمترین فرقشون اینه که تا حالا هیچ گرگی نتونسته حریفشون بشه!!!

 

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384

 

عشق صدای فاصله هاست
علي رضا (از همه چيز همه جا)
اين دونفر (عارف،سهيل)
ساحل
نمکپاش
ما سه نفر!!!(البته از نوع پسر)
یه این سه نفر دیگه!!!(بازم پسرن)
ما سه نفر!!!(اینا دیگه با همه فرق می کنن)
منگلهاااااااااا!!!
بت پرست
این چند نفر!!!
یواشکی بیا تو
وبلاگ بازها
پسری رو به موت!!!
چتلاگ يك معتاد
ستاره ي تهنا
عروس مرده!!!
افسانه خزان
شركت هيولاها
گورخر بالدار!!!
میگن بزرگ شدم!!!
كم آوردي سوت بزن
ياس 13و نانا
پايتخت فرهنگي ايران
دل نوشته های آلاد
گوگولي مگوليا
XXxx-mobile-xxXX
پسران چت
ماموت
سکوی قرمز
عاشق دل شكسته
کلیپ،عکس،قالب و ....

 

خاطره ها
دیر تش باد
آرزوها
فید بلاگ
نونا نینی
ردپای یک زن
لحظه های ناب
به نام خدای رفیق
خودمونی
وب نوشت مهدی موسوی
دانشجوی بدبخت
هوای شرجی
جاده های روشن
زن زمانه
وبلاگ خودم
مدار 29 درجه (آقای دهقان)
خلبوس
پسری از دیار گرم خیز جنوب
هفت
روزی روزگاری...
خاطره های سوخته
سوژه
وب نوشته های پراکنده یک استقلالی
شکوفه یاس
زندگی زیباست ای زیبا پسند
طارمه
داش سعید
روزنوشت هاي حاج عماد
دنياي قشنگ الهه
آخه دل من
نوشته های پویا پولادتن
تنهاترین ققنوس(نازنین)
خانه ي وبلاگ نويسان استان بوشهر
وبلاگ نويسان استان بوشهر
آرشيو پيوندهاي روزانه

 

امروز