تبليغاتX
این سه نفـــــــــــــــــر

       اردوی قم

سلام

این پست هم مثل پست قبل در راستای هدف شنگول زداییه وبلاگ انجام می گیرد

جاتون خالی با بچه ها یه اردوی چند روزه رفتیم که باعث شد حال و هوای هممون عوض شهاز بچه های کلاس ما چهار نفر اومده بودن که همگی به جز مناز بچه های شیطون کلاس بودنکه احتمالا باعث بشه این آخرین اردوی ما باشه.

شب اول که خیلی سخت گذشت چون اصلا نتونستم بخوابم و با حسرت به بچه هایی که خواب بودن نگاه می کردمو اینکه نماز صبح رومجبور شدیم کنار جاده وسط برفها بخونیم و همون جا هم وضو گرفتیم آخه لوله های آب یخ زده بودتازه سر شام هم راننده برگشت به دوستم گفت چرا این همه بنک ریخته بودی زیر پاتچون راننده نسبت به ماشینش حساس بود جای همه رو شناسایی کرده بوددوستم هم به روی خودش نیاورد و با کمال پرروییاز ساعت ۴ صبح تا ۹ صبح تونست بنک ها رو تموم کنهالبته من نخوردما.خلاصه همزمان با تموم شدن بنک ها به مقصد رسیدیم و اون روز رو تقریبا استراحت کردیم.روز بعد که جمعه بود برای دعای ندبه رفتیم جمکران موقع دعاتقریبا همه خواب بودن ولی بعد که بچه ها فهمیدن دارن صبحانه می دن همه خواب از سرشون پرید و با سرعت هرچه تمام تر به سوی صف حلیم شتافتند یکی از دوستام هم که از شدت سرما پتوی مسافرتی مثل دامن دور خودش پیچیده بود گفت منم حلیم می خوام گفتیم همه رفتن سوار شدن ولمون می کننا گفت نههههههههههههههههه من حلیم می خوام خلاصه ما رو کشوند تو صف از دور دیدم یکی از بچه ها داره میاد دنبال ما چهار نفر گفتم بچه ها قایم شید که الان ضایع می شیمولی پیدامون کرد و ما رو با خودش بردوقتی رفتیم سوار شدیم دیدیم همه حلیم دستشونهدلشون سوخت به ما هم تعارف کردنولی من که حلیم دوست نداشتم

ظهر برای نماز جمعه رفتیم حرم و باز بچه ها بین خطبه ها و بین دونمازخواب بودن که باعث شد دوباره وضو بگیرنمن نمی دونم اینا چه جوری اینقد می خوابیدنآخه شب همش مشغول دعوا سر جا بودن.

یه روز که برای بازدید از یکی از دانشگاهها رفته بودیم من چون مقنعه ام رو گم کرده بودممجبور شدم یه مقنعه مدل همونهایی که دانشجوهای اونجا سرشون بود بخرم هیچ کدوم از بچه ها منو نمی شناخت منو دوستامم کلی سر به سرشون گذاشتیم و با همین تیپ تونستیم به خوابگاهاشون نزدیک شیم آخه اجازه ی ورود به اون قسمت رو نداشتیمبعد از اینکه از خوابگاشون دیدن فرمودیم در راه بازگشت دیدیم که یه دست غذا روی پله ها گذاشته دوستم به شوخی سینی رو بلند کرد که با خودش بیاره که ناگهان متوجه شدیم صاحب غذا پشت سرمون ایستادههمه پا گذاشتیم به فرارهمین جور که از پله ها بالا می رفتیم دوستم بادوم پیدا کرد ولی مشکل اینجا بود که چه جوری بشکنیمشبرای نماز ظهر رفتیم مسجد دانشگاه وقتی وارد شدیم من با دیدن محراب نمازشون بسی متعجب شدم آخه دورتا دورشو پوشونده بودن که هیچکس نتونه حاج آقا رو ببینه و حاج آقا پیدا نباشنبا دوستام رفتیم تو محراب و من داشتم به جا نماز نگاه می کردم که با سلیقه تزیین شده بود که ناگهان دیدم دوستم اون مهر بزرگ وسطی رو برداشت و مشغول شکوندن بادوم شدمن همونجا از شدت خنده افتادم رو زمینغافل از اینکه بچه ها همه داشتن مارو نگاه می کردن آخه پرده با زمین فاصله داشتبیچاره حاج آقا هم اون روز حتما کلی تو ذوقش خورده بود که چرا اینقد جانمازش نامرتبه

بخدا ما اینقدم بچه های بدی نبودیما همش تقصیر شیطونه بود خیلی کارای دیگه هم انجام دادیما ولی تو این محیط فرهنگی جاش نیست که بگمالبته ما نسبت به یکی از بچه ها که با این سنش کتاب هری پاتر از دستش نمی افتاد خیلی بهتر بودیم یعنی به خودمون امیدوار شدیم واقعاولی با دیدن کتاب تست دست یکی دیگه دوباره ناامید شدیموااااااااااااااااااااای چقد حرف زدمدیگه حوصله ندارم بقیشو بگم عکس ببینید

السلام علیک یا فاطمه ی معصومه 

 

محلی که حضرت معصومه(س)در قم در آنجا سکونت داشتند و در این اتاق عبادت می کردند(بیت النور)

 

                                              قبر آیت الله مرعشی نجفی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 10:0  توسط منگول  | 


 

       زمستان

همزمان با دهه فجر و پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی ، یک پیک نیک با حضور عده ای از دختران وبلاگ نویس در پارک شغاب و در کنار ساحل نیلگون خلیج همیشه فارس برگزار شد.

این مراسم در سرمای 9 درجه بالای صفر و با حضور چای و شیرینی آغاز و با چیپس و پفک و کرانچی و آلوچه ادامه یافت و در پایان با صرف شام خاتمه یافت.

قبل از مراسم شرکت کنندگان با تهدید جدی یک عامل آشنا و باج گیر مواجه شدند ولی با وجود این مشکلات مراسم به خوبی و خوشی برگزار شد و مشت محکمی بر دهان آمریکای جنایتکار کوبیده شد.

لازم به ذکر می باشد که این مراسم باز هم برگزار خواهد شد.

همچنین به دلایل امنیتی از گذاشتن عکس معذوریم.

 

 

وبلاگ های شرکت کننده :

این سه نفر(شنگول ، منگول ، حبه ی انگور)

زن زمانه

رد پا

 روزی روزگاری

 

با تشکر از تمامی کسانی که برای برگزاری مراسم زحمت کشیدند .

 

 

 

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به کراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

 

(اخوان ثالث)

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 23:56  توسط منگول  | 


 

دیروز آخرین امتحانم رو دادم .اما چه امتحانـــــــــــــی!!!این یکی رو از اونا قشنگتر دادم.بعد از امتحان هم با دوستام سریع روانه آموزش شدیم تا آخرین انتخاب واحدمون رو انجام بدیم غافل از اینکه آخرین انتخاب واحد سخت ترین و بدترین انتخاب واحد عمرم میشه!!!

رفتیم آموزش واز رو میز، برگه انتخاب واحد برداشتیم و اومدیم بیرون.اما قبل از اینکه چیزی بنویسم برای پرسیدن یه سوال دوباره رفتم تو آموزش که دیدم یکی از همکلاسی هام داره با یکی از کارمندان آموزس چک و چونه میزنه.جناب کارمند تا منو دید گفت:کی به تو برگه داده؟؟؟

گفتم: خودم ورداشتم.چطور مگه؟؟؟

با یک خنده ی موذیانه گفت: شما( من و همکلاسیم که داشت بحث می کرد) و چند تای دیگه اجازه انتخاب واحد ندارین.یعنی ممنوع الخروجین!!!

با تعجب پرسیدم آخه چرا؟؟؟

-  این دستور دکتره (مدیر گروهمون).گفته اینا بدهی دارن.اجازه ندیدن انتخاب واحد کنن.مگر اینکه 200.000 تومان بدن.

- آخه بدهی چی؟؟؟

- من چه می دونم.با دکتر صحبت کنین.دکتر هم الان نیستش.

 

همکلاسیم سریع با دکتر تماس گرفت.دکتر بهش گفته بود شما پول کتاب هایی رو که 3 ترم قبل برای انجمن علمی گرفته بودین هنوز ندادین.منم گفتم بهتون اجازه انتخاب واحد ندن.تا نیم ساعت دیگه میام دانشگاه.بیاین اتاقم کارتون دارم.

 

اعصابم خیلی بهم ریخت.من و3 تای دیگه از همکلاسی هام پارسال عضو انجمن علمی بودیم.کلی واسه انجمن زحمت کشیدیم و دوندگی کردیم. اما دانشگاه خیلی باهامون همکاری نکرد.خیلی از برنامه هامون رو به بهانه های الکی کنسل می کرد.

برای برپایی نمایشگاه بچه ها از جون مایه گذاشتن.تا ساعت 12 و بعضی وقت ها تا 3 شب می موندیم و کار می کردیم.چقدر بچه ها از جیب خودشون خرج کردن اما دریغ از یه تشکر خشک و خالی از بچه ها.حتی لوح تقدیرایی رو که امورفرهنگی به اسممون نوشته بود بهمون ندادن.

تنها کمکی که کردن 50.000 پول بهمون بود با چندتا کتاب که از تهران آوردن که کاش نداده بودن.

کتاب ها فقط مربوط به رشته ی ما نبود.بقیه ی انجمن ها در غیاب ما کتاب هایی رو که به خودشون مربوط میشد بدون اجازه برداشتن.چند تا از کتاب ها و وسایل رو هم که دانشجوها دزدیدند.

این وسط مسئول انجمن هم خیلی پیگیر نمیشد.(بیچاره عاشق یکی از دخترای سال پایینی بود و هر جا میرفت رو در دیوار شعر می نوشت. همون روزا  شکست عشقی هم خورده بود.آدم عاشق هم که حال و روزش معلومه!!!)  وقتی اومد با انتشاراتیه حساب کتاب کنه کلی گیچ بازی درآورد و نتیجه این شد که انتشاراتی هم مدعی شد که دانشگاه حدود 200.000 بهش بدهکاره و مدیر گروه هم این پول رو از ما می خواست!!!

 

تو این گیر و دار که نمی دونستیم چه خاکی به سرمون بریزیم مسئول انجمن رو با قیافه ای خوشحال و خندان دیدم که داره انتخاب واحد میکنه.رفتم  گفتم: خیلی زحمت نکشین.ما اجازه ی انتخاب واحد نداریم.و بعد کل جریان رو واسش تعریف کردم.

با خنده گفت: بی خیال.خب پولشو می دیم.

حسابی حرصم گرفت. از این اعتماد به نفسش.از اینکه تاوان گیج بازی اونو ما  باید بدیم خودشم عین خیالش نیست!!!

 

دکتر که اومد رفتیم پیشش.بحث کردن باهاش هیچ فایده ای نداشت.حرفش این بود:من کتاب ها رو به شما دادم.پولشم از شما می خوام.تا پول ندین از انتخاب واحد خبری نیست.

 

مونده بودیم چیکار کنیم.مسئول انجمن گفت: یه تعداد از کتابا و یه مقدار از پولا پیش منه.فکر کنم حدود 100.000 بشه.بقیه اش هم خودمون می دیم.بقیه می گفتند ما نمی دیم.تو مگه با انتشاراتیه حساب کتاب نکردی.پس چرا اینجوری شده.

بچه ها داشتند بحث می کردن که من یه دفعه مدل ای کیوسان یه فکری زد به سرم.سریع با یکی از دوستای بابام که یکی از مسئولان دولت خدمتگذاره و پارسال تا حالا قول داده بود که یه مقدار کمک مالی به انجمن های دانشگاه کنه تماس گرفتم و جریان رو با آب و تاب و بغض و آه براش تعریف کردم و گفتم همش تقصیر شماست.اگه همون موقع به انجمن کمک کرده بودین ما الان تو این وضع نبودیم.

 

اما پایان ماجرا :

مسئول مهربون 250.000 به ما پول داد. کتاب های باقی مونده رو هم فروختیم به کتابخونه. به دکتر هم 200.000 رو دادیم.یه مقدار هم پول اضافه آوردیم .ایشون هم لطف کرد اجازه انتخاب واحد رو به ما داد اما چون ساعت اداری داشت تموم میشه ادامه ی انتخاب واحد و تاییدیه افتاد واسه امروز.که امروز هم بعد از کلی دوندگی و سر وکله زدن با همه حتی با نگهبانا تا ساعت 3  بعد از ظهرانتخاب واحد ترم آخرمون به پایان رسید.(البته یه قسمت هم اینترنتی هست که خیلی مهم نیست.)

 

صحنه ای  فجیع از درس خواندن من!!!

 

 

پ.ن 1 : از این ماجرا یه درس بزرگ گرفتم.شما چی؟؟؟

 

پ.ن 2 :طبق توافق با بقیه بچه ها قراره باقیمانده پولا رو بدیم به انجمن امسال.البته به وقتش.

 

پ.ن 3 :امروز نمره ی اولین امتحانمون رو که با فرزاد خان بود زدن تو برد.اما یکی از پسرا لیست نمره ها رو دزدید.مجبور شدیم از خود استاد نمره هامون رو بگیریم.به تمام معنا نمره ام افتضاح بود.فقط خوبیش این بود که پاس شدم.

 

پ. ن 4 :تا 20 در تعطیلات میان ترم به سر می بریم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 23:55  توسط شنگول  | 


 

 

یکی بود یکی نبود.غیر از خدا هیچ کس نبود.در گذشته های دور نه در همین قرن ۲۱ سه نفر هستن به اسم شنگول و منگول و حبه ی انگور که با اون شنگول و منگول و حبه ی انگور تو قصه ها خیلی فرق دارن.مثلا : هر ۳ تاشون دخترن. یا اینکه خواهر نیستن ولی از خواهر به همدیگه نزدیکترن..... و اما مهمترین فرقشون اینه که تا حالا هیچ گرگی نتونسته حریفشون بشه!!!

 

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384

 

عشق صدای فاصله هاست
علي رضا (از همه چيز همه جا)
اين دونفر (عارف،سهيل)
ساحل
نمکپاش
ما سه نفر!!!(البته از نوع پسر)
یه این سه نفر دیگه!!!(بازم پسرن)
ما سه نفر!!!(اینا دیگه با همه فرق می کنن)
منگلهاااااااااا!!!
بت پرست
این چند نفر!!!
یواشکی بیا تو
وبلاگ بازها
پسری رو به موت!!!
چتلاگ يك معتاد
ستاره ي تهنا
عروس مرده!!!
افسانه خزان
شركت هيولاها
گورخر بالدار!!!
میگن بزرگ شدم!!!
كم آوردي سوت بزن
ياس 13و نانا
پايتخت فرهنگي ايران
دل نوشته های آلاد
گوگولي مگوليا
XXxx-mobile-xxXX
پسران چت
ماموت
سکوی قرمز
عاشق دل شكسته
کلیپ،عکس،قالب و ....

 

خاطره ها
دیر تش باد
آرزوها
فید بلاگ
نونا نینی
ردپای یک زن
لحظه های ناب
به نام خدای رفیق
خودمونی
وب نوشت مهدی موسوی
دانشجوی بدبخت
هوای شرجی
جاده های روشن
زن زمانه
وبلاگ خودم
مدار 29 درجه (آقای دهقان)
خلبوس
پسری از دیار گرم خیز جنوب
هفت
روزی روزگاری...
خاطره های سوخته
سوژه
وب نوشته های پراکنده یک استقلالی
شکوفه یاس
زندگی زیباست ای زیبا پسند
طارمه
داش سعید
روزنوشت هاي حاج عماد
دنياي قشنگ الهه
آخه دل من
نوشته های پویا پولادتن
تنهاترین ققنوس(نازنین)
خانه ي وبلاگ نويسان استان بوشهر
وبلاگ نويسان استان بوشهر
آرشيو پيوندهاي روزانه

 

امروز