سلام
این پست هم مثل پست قبل در راستای هدف شنگول زداییه وبلاگ انجام می گیرد جاتون خالی با بچه ها یه اردوی چند روزه رفتیم که باعث شد حال و هوای هممون عوض شه شب اول که خیلی سخت گذشت چون اصلا نتونستم بخوابم و با حسرت به بچه هایی که خواب بودن نگاه می کردم ظهر برای نماز جمعه رفتیم حرم و باز بچه ها بین خطبه ها و بین دونمازخواب بودن یه روز که برای بازدید از یکی از دانشگاهها رفته بودیم من چون مقنعه ام رو گم کرده بودم بخدا ما اینقدم بچه های بدی نبودیما همش تقصیر شیطونه بود السلام علیک یا فاطمه ی معصومه محلی که حضرت معصومه(س)در قم در آنجا سکونت داشتند و در این اتاق عبادت می کردند(بیت النور)![]()
![]()
![]()
از بچه های کلاس ما چهار نفر اومده بودن که همگی به جز من
از بچه های شیطون کلاس بودن
که احتمالا باعث بشه این آخرین اردوی ما باشه
.
و اینکه نماز صبح رومجبور شدیم کنار جاده وسط برفها بخونیم و همون جا هم وضو گرفتیم آخه لوله های آب یخ زده بود
تازه سر شام هم راننده برگشت به دوستم گفت چرا این همه بنک ریخته بودی زیر پات
چون راننده نسبت به ماشینش حساس بود جای همه رو شناسایی کرده بود
دوستم هم به روی خودش نیاورد و با کمال پررویی
از ساعت ۴ صبح تا ۹ صبح تونست بنک ها رو تموم کنه
البته من نخوردما
.خلاصه همزمان با تموم شدن بنک ها به مقصد رسیدیم و اون روز رو تقریبا استراحت کردیم.روز بعد که جمعه بود برای دعای ندبه رفتیم جمکران موقع دعاتقریبا همه خواب بودن ![]()
ولی بعد که بچه ها فهمیدن دارن صبحانه می دن همه خواب از سرشون پرید و با سرعت هرچه تمام تر به سوی صف حلیم شتافتند
یکی از دوستام هم که از شدت سرما پتوی مسافرتی مثل دامن دور خودش پیچیده بود
گفت منم حلیم می خوام
گفتیم همه رفتن سوار شدن ولمون می کننا گفت نههههههههههههههههه من حلیم می خوام خلاصه ما رو کشوند تو صف
از دور دیدم یکی از بچه ها داره میاد دنبال ما چهار نفر گفتم بچه ها قایم شید که الان ضایع می شیم
ولی پیدامون کرد و ما رو با خودش برد
وقتی رفتیم سوار شدیم دیدیم همه حلیم دستشونه
دلشون سوخت به ما هم تعارف کردن
ولی من که حلیم دوست نداشتم![]()
![]()
که باعث شد دوباره وضو بگیرن
من نمی دونم اینا چه جوری اینقد می خوابیدن
آخه شب همش مشغول دعوا سر جا بودن.
مجبور شدم یه مقنعه مدل همونهایی که دانشجوهای اونجا سرشون بود بخرم هیچ کدوم از بچه ها منو نمی شناخت منو دوستامم کلی سر به سرشون گذاشتیم و با همین تیپ تونستیم به خوابگاهاشون نزدیک شیم آخه اجازه ی ورود به اون قسمت رو نداشتیم
بعد از اینکه از خوابگاشون دیدن فرمودیم در راه بازگشت دیدیم که یه دست غذا
روی پله ها گذاشته دوستم به شوخی سینی رو بلند کرد که با خودش بیاره که ناگهان متوجه شدیم صاحب غذا پشت سرمون ایستاده
همه پا گذاشتیم به فرار
همین جور که از پله ها بالا می رفتیم دوستم بادوم پیدا کرد ولی مشکل اینجا بود که چه جوری بشکنیمش
برای نماز ظهر رفتیم مسجد دانشگاه وقتی وارد شدیم من با دیدن محراب نمازشون بسی متعجب شدم آخه دورتا دورشو پوشونده بودن که هیچکس نتونه حاج آقا رو ببینه و حاج آقا پیدا نباشن
با دوستام رفتیم تو محراب و من داشتم به جا نماز نگاه می کردم که با سلیقه تزیین شده بود که ناگهان دیدم دوستم اون مهر بزرگ وسطی رو برداشت و مشغول شکوندن بادوم شد![]()
من همونجا از شدت خنده افتادم رو زمین![]()
غافل از اینکه بچه ها همه داشتن مارو نگاه می کردن آخه پرده با زمین فاصله داشت![]()
بیچاره حاج آقا هم اون روز حتما کلی تو ذوقش خورده بود که چرا اینقد جانمازش نامرتبه![]()
خیلی کارای دیگه هم انجام دادیما ولی تو این محیط فرهنگی جاش نیست که بگم
البته ما نسبت به یکی از بچه ها که با این سنش کتاب هری پاتر از دستش نمی افتاد خیلی بهتر بودیم یعنی به خودمون امیدوار شدیم واقعا
ولی با دیدن کتاب تست دست یکی دیگه دوباره ناامید شدیم![]()
وااااااااااااااااااااای چقد حرف زدم
دیگه حوصله ندارم بقیشو بگم
عکس ببینید![]()



قبر آیت الله مرعشی نجفی
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 10:0 توسط منگول |








