تو دوران گهربار دانشجوییم
بس که استادای منظم و دقیق داشتیم که به خاطر غیبت که چه عرض کنم واسه تاخیر هم نمره کم می کردند و نمی ذاشتن یه آب خوش از گلومون پایین بره ،همیشه آرزو داشتم یک عدد از این استادای شل و وارفته و به عبارتی سرخوش که یه خط درمیون میان سر کلاس داشته باشم .این آرزو تو این سالها برآورده نشد و دیگه امیدی هم به برآورده شدنش نداشتم تا این ترم آخر که خدای مهربون دلش به حالم سوخت و....
یکشنبه بعد از ظهر 4 ساعت کلاس داشتیم.2 تا 4 و 4 تا 6.دو درس با یک استاد.
هفته قبل که کلاسا تشکیل نشد.این هفته هم بعد ازچند دقیقه که معطل شدیم و استاد نیومد خواستیم آهنگ رفتن کنیم که یکی از پسرها معروف به بِزی(bezi) که مبصر کلاس هم خوانده میشه اومد گفت: با آموزش تماس گرفتم گفتن استاد با چند دقیقه تاخیر میاد.منتظر باشید.
حدودای ساعت 3 بود که دیدیم یک شخص ناشناس
با یک عالمه پوشه و مقواهای لوله شده در حال نزدیک شدن یه کلاس می باشد.فورا احساس خطر کردیم و وارد کلاس شدیم و در صندلی های خود مستقر شدیم.
شخص ناشناس وقتی به کلاس ما رسید سرش رو داخل کلاس کرد گفت: شماها با کی کلاس دارین؟؟؟؟
گفتیم با دکتر...
گفت: خودمم و تشریف آورد سر کلاس.
از قضا اون روز تریبون استادا که بچه ها بزرگ روش نوشته بودن جا استادی مفقود شده بود و به جای اون یه میز آهنی کوچک ولی بلند که یه ذره هم کج بود گذاشته بودند.
استاد به زور اسباب و اثاثیه همراهش را رو میز جا داد. بعد شروع کرد به عذرخواهی که من نمی دونستم کلاسا تشکیل شده.کسی به من خبر نداده و... و خلاصه اینکه ببخشید و دیگه سعی می کنم اینجوری نشه که یکی از دخترا وسط حرفای استاد پرید گفت:چقدر ببخشیم!!!
استاد تا این حرف رو شنید خیلی جدی پرسید: من تا حالا با شما کلاس داشتم؟؟؟
گفتیم : نه
- من از قبل شماها رو می شناختم؟؟
- نه.
- پس باهاتون شوخی هم ندارم.کاری نکنید که همین جلسه اول...
همه خفه خون گرفتیم
.بعد گفت: نماینده کلاس کیه؟؟؟
گفتیم بزی.
بهش گفت: برو کیفم رو بیار.خودشم پشت سر بزی رفت بیرون و بعد از چند دقیقه با بزی برگشت.
اتفاق عجیبی رخ داده بود.دکتر همون دکتر بداخلاق قبلی نبود
.اینبار همش می خندید و بابت رفتار قبلش عذر خواهی کرد و گفت : بچه ها من خیلی خسته ام . صبحونه هم نخوردم.ببخشید و از کیفش 2 تا سیب درآورد و باز گذاشتشون تو کیف.
دکتر ادامه داد: خب الان نوبت آشنایی با شماست.اول از خودم شروع می کنم. من.... هستم.لیسانس و فوق لیسانس و دکترام رو از دانشگاه شیراز گرفتم.رئیس دانشکده ... هم هستم. استاد نمونه هم شدم.پژوهشگر نمونه هم شدم.یعنی کارم فقط تدریس نیست .دانشجو فوق و دکترا هم دارم و ....(چیزایی گفت که اصلا به قیافه اش نمی خورد)
بعد یه کاغذ برداشت و گفت: حالا نوبت شماست.یکی یکی خودتون رو معرفی کنید و بگین از کجا هستین؟؟؟
نوبت من که شد تا اسم و فامیلم رو گفتم با خنده گفت: تو دیگه معلومه کجایی هستی.من همه ی فامیلتون رو می شناسم.حالا تو بچه ی کدومشی؟؟؟
اسم بابام رو گفتم. تو برگه روبه رو اسمم، اسم بابام رو هم نوشت.
بعد از تموم شدن حضور و غیاب گفت :حالا هر سوالی دوست دارین غیر از سوال درسی از من بپرسین.در ضمن من همیشه یه ربع ساعت یا نیم ساعتی دیر میام سر کلاس!!!اول و آخر ترم هم بهتون حال میدم و اصلا نمیام و درس نمیدم!!!خیالتون هم از نمره راحت باشه!!!
دکتر واقعا آدم جالب و مهربونی بود. وسط حرفاش چند بار موبایلش زنگ زد.هر بار میرفت بیرون و بعد از چند دقیقه بر می گشت و از ما عذرخواهی می کرد.
یه بار گفت بچه ها واقعا ببخشید.کار مهمی پیش اومده که مجبورم امروز تلفن هام رو جواب بدم ولی قول میدم که هفته قبل تلفنم رو خاموش کنم بدم دستتون!!!
از این حرف دکتر کلاس از خنده منفجر شد
. انگاری دکتر واقعا خسته بود.
یعنی دکتر تا آخر ترم همین جوری مهربون و باحال باقی می مونه؟؟؟
پ.ن۱ : میگن از یکی پرسیدند کجایی هستی؟؟؟گفت:هنوز زن نگرفتم!!!حکایت کلاس ماست..یکی از پسرای کلاس که اهوازیه با یکی از دخترای کلاس که اهل گناوه است پارسال عقد کردند
.موقعی که دکتر داشت اسم و شهر بچه ها رو می پرسید از پسره پرسید کجایی هستی؟؟؟
خیلی جدی جواب داد گناوه ای!!!
حالم از این مردای زن ذلیل به هم میخوره!!!
پ.ن۲ : تا حالا یه خرخون به معنای واقعی دیدین؟؟؟اگه ندیدین ما دیدیم. یکی از پسردایی ها، ترم اول دانشگاه نشون داد که خیلی بی جنبه است.تمام درسای ترم اولشو 20 شده!!!!
پ . ن ۳: منگول از قم با خودش چند جین شیخ آورده.وبلاگ نویسان عزیز برای دریافت سهمیه شیخ خود برید دم خونه ی منگولینا!!!
آدرس: نزدیکای خونه ی اونی که تماته ها رو بالا کشید- بالاتر از خونه ی ما . خونه ی داییمینا.
پ.ن ۴ : فردا هم فقط به خاطر بیسکوییت خواهیم رفت.