تبليغاتX
این سه نفـــــــــــــــــر

از 2-3 روز قبل یه سری ارازل و اوباش نقشه چیده بودند که مراسم چهارشنبه سوری امسال را با شکوه تمام برگزار کنند.محل اجرای این نقشه ی شوم رو هم از قبل تعیین کرده بودند.

اما این افراد چه کسانی بودند؟؟؟

3 تا از پسردایی ها- شوهر خاله کوچیکه و پسرش – داماد دایی بزرگه – خواهرم و دوستم و

استغفرالله!!!یه وقت فکر نکنین ما هم باهاشون بودیماااا.ما 3 نفر و این حرفا؟؟؟ پناه بر خدا!!!!!!!!!!!!!

البته ما هم بودیم نه که نبودیم اما در نقش مهندس ناظر.

 

در حاشیه چهارشنبه سوری:

- اولین ترقه رو شوهر خاله روشن کرد.تو فکر این بود که ترقه رو کجا پرتاب کنه که ترقه تو دستش منفجر شد.

 

- نزدیکی های ما 4 تا پسر دیگه هم بودند که ترقه بازی ببخشید بمب بازی می کردند.یکی از بمباشون رو که منفجر کردند فرار کردند.نگو همون موقع پلیس رسیده بوده و ما حواسمون نبوده.پلیس هم اول فکر کرد کار ماست اما وقتی دید ما چه بچه های گلی هستیم رفت.

 

- ترقه های خطرناک و صدا دار توسط اینجانب کشف و ضبط  شدند.

 

- این پسردایی ها هم واقعا خطرناکن.هر چی بهشون میگی بابا زیر پای ما ترقه نندازین تو مخشون نمیرفت.هر از گاهی یک عدد ترقه به سمت ما شوت می کردند.

 

- آخرش ما نفهمیدیم این شعری که موقع پریدن از رو آتش می خونند چی بود!!!سرخی تو از من زردی من از تو یا برعکس؟؟؟

 

- انشالله تمام غم هاي تو در آتش چهار شنبه سوري خاکستر شود و شادي هايت چون حرارت آتش در زمستان سرد ، زندگي و تلاش تو را گرم و شيرين سازد.

 

آتیشی که روشن کردیم

 

 

ترقه های کشف و ضبط شده

 

اما چرا اینجا یه مدت گرد و خاک گرفته بود؟؟؟

اگه من این خراب شده رو به روز کردم که هیچ وگرنه اون ۲ تا انگار نه انگار.دیگه خسته شدم از بس بهشون گفتم.شما جای من بودین با این ۲ نفر چیکار می کردین؟؟؟

 

 تا سال نو هم دیگه چیزی نمونده.همین روزاست که سر و کله ی مهمون نوروزیا پیدا بشه و شهر شلوغ پلوغ بشه.انشالله سال جدید برای همه سال خوب و پربرکتی باشه.

 

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 1:13  توسط شنگول  | 


 

 تو دوران گهربار دانشجوییم بس که استادای منظم و دقیق داشتیم که به خاطر غیبت که چه عرض کنم واسه تاخیر هم نمره کم می کردند و نمی ذاشتن یه آب خوش از گلومون پایین بره ،همیشه  آرزو داشتم یک عدد از این استادای شل و وارفته و به عبارتی سرخوش که یه خط درمیون میان سر کلاس داشته باشم .این آرزو تو این سالها برآورده نشد و دیگه امیدی هم به برآورده شدنش  نداشتم تا این ترم آخر که خدای مهربون دلش به حالم سوخت و....

 

یکشنبه بعد از ظهر 4 ساعت کلاس داشتیم.2 تا 4 و 4 تا 6.دو درس با یک استاد.

هفته قبل که کلاسا تشکیل نشد.این هفته هم بعد ازچند دقیقه که معطل شدیم و استاد نیومد خواستیم آهنگ رفتن کنیم که یکی از پسرها معروف به  بِزی(bezi) که  مبصر کلاس هم خوانده میشه اومد گفت: با آموزش تماس گرفتم گفتن استاد با چند دقیقه تاخیر میاد.منتظر باشید.

حدودای ساعت 3 بود که دیدیم یک  شخص ناشناس با یک عالمه پوشه و مقواهای لوله شده در حال نزدیک شدن یه کلاس می باشد.فورا احساس خطر کردیم و وارد کلاس شدیم و در صندلی های خود مستقر شدیم.

شخص ناشناس وقتی به کلاس ما رسید سرش رو داخل کلاس کرد گفت: شماها با کی کلاس دارین؟؟؟؟

گفتیم با دکتر...

گفت: خودمم و تشریف آورد سر کلاس.

از قضا اون روز  تریبون استادا که بچه ها بزرگ روش نوشته بودن جا استادی  مفقود شده بود و به جای اون یه میز آهنی کوچک  ولی بلند که یه ذره هم کج بود گذاشته بودند.

استاد به زور اسباب و اثاثیه همراهش را رو میز جا داد. بعد شروع کرد به عذرخواهی که من نمی دونستم کلاسا تشکیل شده.کسی به من خبر نداده و... و خلاصه اینکه ببخشید و دیگه سعی می کنم اینجوری نشه که یکی از دخترا وسط حرفای استاد پرید گفت:چقدر ببخشیم!!!

استاد تا این حرف رو شنید خیلی جدی پرسید: من تا حالا با شما کلاس داشتم؟؟؟

گفتیم : نه

-          من از قبل شماها رو می شناختم؟؟

-          نه.

-          پس باهاتون شوخی هم ندارم.کاری نکنید که همین جلسه اول...

 

همه خفه خون گرفتیم.بعد گفت: نماینده کلاس کیه؟؟؟

گفتیم  بزی.

بهش گفت: برو کیفم رو بیار.خودشم پشت سر بزی رفت بیرون و بعد از چند دقیقه با بزی برگشت.

اتفاق عجیبی رخ داده بود.دکتر همون دکتر بداخلاق قبلی نبود.اینبار همش می خندید و بابت رفتار قبلش عذر خواهی کرد و گفت : بچه ها من خیلی خسته ام . صبحونه هم نخوردم.ببخشید و از کیفش 2 تا سیب درآورد و باز گذاشتشون تو کیف.

 

دکتر ادامه داد: خب الان نوبت آشنایی با شماست.اول از خودم شروع می کنم. من.... هستم.لیسانس و فوق لیسانس و دکترام رو از دانشگاه شیراز گرفتم.رئیس دانشکده ... هم هستم. استاد نمونه هم شدم.پژوهشگر نمونه هم شدم.یعنی کارم فقط تدریس نیست .دانشجو فوق و دکترا هم دارم و ....(چیزایی گفت که اصلا به قیافه اش نمی خورد)

 

بعد  یه کاغذ برداشت و گفت: حالا نوبت شماست.یکی یکی خودتون رو معرفی کنید و بگین از کجا هستین؟؟؟

نوبت من که شد تا اسم و فامیلم رو گفتم  با خنده گفت: تو دیگه معلومه کجایی هستی.من همه ی فامیلتون رو می شناسم.حالا تو بچه ی کدومشی؟؟؟

اسم بابام رو گفتم. تو برگه روبه رو اسمم، اسم بابام رو هم نوشت.

 

بعد از تموم شدن حضور و غیاب گفت :حالا هر سوالی دوست دارین غیر از سوال درسی از من بپرسین.در ضمن من همیشه یه ربع ساعت یا نیم ساعتی دیر میام سر کلاس!!!اول و آخر ترم هم بهتون حال میدم و اصلا نمیام و درس نمیدم!!!خیالتون هم از نمره راحت باشه!!!

 

دکتر واقعا آدم جالب و مهربونی بود. وسط حرفاش  چند بار موبایلش زنگ زد.هر بار میرفت بیرون و بعد از چند دقیقه بر می گشت و از ما عذرخواهی می کرد.

یه بار گفت بچه ها واقعا ببخشید.کار مهمی پیش اومده که مجبورم امروز تلفن هام رو جواب بدم ولی قول میدم که هفته قبل تلفنم رو خاموش کنم بدم دستتون!!!

از این حرف دکتر کلاس از خنده منفجر شد. انگاری دکتر واقعا خسته بود.

 

یعنی دکتر تا آخر ترم همین جوری مهربون و باحال باقی می مونه؟؟؟

 

 

پ.ن۱ : میگن از یکی پرسیدند کجایی هستی؟؟؟گفت:هنوز زن نگرفتم!!!حکایت کلاس ماست..یکی از پسرای کلاس که اهوازیه با یکی از دخترای کلاس که اهل گناوه است پارسال عقد کردند.موقعی که دکتر داشت اسم و شهر بچه ها رو می پرسید از پسره پرسید کجایی هستی؟؟؟

خیلی جدی جواب داد گناوه ای!!!

حالم از این مردای زن ذلیل به هم میخوره!!!

 

پ.ن۲ : تا حالا یه خرخون به معنای واقعی دیدین؟؟؟اگه ندیدین ما دیدیم. یکی از پسردایی ها، ترم اول دانشگاه نشون داد که خیلی بی جنبه است.تمام درسای ترم اولشو 20 شده!!!!

 

پ . ن ۳: منگول از قم با خودش چند جین شیخ آورده.وبلاگ نویسان عزیز برای دریافت سهمیه شیخ خود برید دم خونه ی منگولینا!!!

آدرس: نزدیکای خونه ی  اونی که تماته ها رو بالا کشید- بالاتر از خونه ی ما . خونه ی داییمینا.

 

پ.ن ۴ : فردا هم فقط به خاطر بیسکوییت خواهیم رفت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 23:12  توسط شنگول  | 


 

 

یکی بود یکی نبود.غیر از خدا هیچ کس نبود.در گذشته های دور نه در همین قرن ۲۱ سه نفر هستن به اسم شنگول و منگول و حبه ی انگور که با اون شنگول و منگول و حبه ی انگور تو قصه ها خیلی فرق دارن.مثلا : هر ۳ تاشون دخترن. یا اینکه خواهر نیستن ولی از خواهر به همدیگه نزدیکترن..... و اما مهمترین فرقشون اینه که تا حالا هیچ گرگی نتونسته حریفشون بشه!!!

 

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384

 

عشق صدای فاصله هاست
علي رضا (از همه چيز همه جا)
اين دونفر (عارف،سهيل)
ساحل
نمکپاش
ما سه نفر!!!(البته از نوع پسر)
یه این سه نفر دیگه!!!(بازم پسرن)
ما سه نفر!!!(اینا دیگه با همه فرق می کنن)
منگلهاااااااااا!!!
بت پرست
این چند نفر!!!
یواشکی بیا تو
وبلاگ بازها
پسری رو به موت!!!
چتلاگ يك معتاد
ستاره ي تهنا
عروس مرده!!!
افسانه خزان
شركت هيولاها
گورخر بالدار!!!
میگن بزرگ شدم!!!
كم آوردي سوت بزن
ياس 13و نانا
پايتخت فرهنگي ايران
دل نوشته های آلاد
گوگولي مگوليا
XXxx-mobile-xxXX
پسران چت
ماموت
سکوی قرمز
عاشق دل شكسته
کلیپ،عکس،قالب و ....

 

خاطره ها
دیر تش باد
آرزوها
فید بلاگ
نونا نینی
ردپای یک زن
لحظه های ناب
به نام خدای رفیق
خودمونی
وب نوشت مهدی موسوی
دانشجوی بدبخت
هوای شرجی
جاده های روشن
زن زمانه
وبلاگ خودم
مدار 29 درجه (آقای دهقان)
خلبوس
پسری از دیار گرم خیز جنوب
هفت
روزی روزگاری...
خاطره های سوخته
سوژه
وب نوشته های پراکنده یک استقلالی
شکوفه یاس
زندگی زیباست ای زیبا پسند
طارمه
داش سعید
روزنوشت هاي حاج عماد
دنياي قشنگ الهه
آخه دل من
نوشته های پویا پولادتن
تنهاترین ققنوس(نازنین)
خانه ي وبلاگ نويسان استان بوشهر
وبلاگ نويسان استان بوشهر
آرشيو پيوندهاي روزانه

 

امروز