تبليغاتX
این سه نفـــــــــــــــــر

 

هر وقت ما دخترا خواستیم بریم بیرون این هوا با ما سر ناسازگاری گذاشت.مثلا دفعه قبل از بس هوا سرد بود قندیل بستیم.

این بار هم که از صبح هوا گرد و غباری شد.( البته دلیل اصلی گرد و غبار فکر کنم رابطه ی بزرگی با ماشین شستن امروز من داشت )

 

نشست امروز ما ساعت 5/6 تو پارک شغاب با صرف چای و شکلات آغاز شد.تقریبا همه ی دعوتی ها به جز 3 نفر اومده بودند.

خیلی خوش گذشت.کلی برنامه ریختیم .با خیلی ها آشنا شدیم.خیلی از دوستی ها هم محکمتر شد.

 

پ.ن 1: یک یادداشت محرمانه هم تهیه کردیم که محتوای اون یک سری اطلاعات سریه.هر کس غیر از حاضران امروز از محتواش باخبر بشه زنده نمی مونه!!!

 

پ.ن 2 : دونفراز وبلاگ نویسان (هفت و جاده های روشن) هم امروز خیلی شانس آوردند.چون نقشه های شومی براشون داشتیم.

 

پ.ن ۳: بعضی ها هم  آپ کردند و گفتن ما حسودی کردیم.

معلومه کی حسوده.اونی که چندبار زنگ زد و به خواهرش  گفت هر چی خوردین واسه منم بیارین.حتی اگه شده یواشکی .حیفه شامی که اون دفعه رفت تو حلقت!!!

 

 

وبلاگ نویسان حاضر:

 

این سه نفر

 

ردپای یک زن

 

روزی روزگاری

 

حنانه و چراغ جادو

 

دخترهای خوب

 

وب نوشته های من

 

دانشجوی بدبخت

 

آرزوها

 

شکوفه یاس

 

زندگی کویری بی انتهاست

 

 

 

وبلاگ نویسان غایب:

 

زن زمانه

 

اشک و لبخند

 

هفت

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 23:58  توسط شنگول  | 


 

استادی که صبح یکشنبه ها باهاش کلاس داریم خیلی آدم باسواد ، جدی و پرابهتیه.از اونایی که سر کلاسش کسی جرات غیبت،  دیر اومدن و حرف زدن نداره!!! با این وجود خیلی هم مهربونه و همه ی دانشجوها حسابی دوستش دارن و بهش احترام میذارن.

 

استاد عزیز ما عادت داره وقتی درس میده بیشتر قدم بزنه و خیلی کم پیش میاد بشینه.

 

صبح یکشنبه وقتی رفتیم سر کلاس پشت تریبون 2 تا صندلی بود که یکی از صندلی ها همون صندلی کذایی پست قبل بود و کسی خبر نداشت....

اون روز بعد از اینکه درس تموم شد و نوبت حضور و غیاب رسید استاد رفت از پشت تریبون صندلی کذایی رو برداشت و گذاشت روبه روی ما که بشینه روش...

نشستن همان و پهن شدن استاد وسط کلاس نیز همان!!!

ماها رو میگی همین جور خشکمون زده بود و نمی دونستیم چیکار کنیم.بخندیم یا نه؟کمک کنیم  یا نه؟؟؟

استاد که با کمر افتاده بود و 2 تا پاهاش تو هوا جا مونده بود به زحمت بلند شد. با این وجود اثری از خشم تو چهره اش دیده نمیشد.برعکس همیشه لبخند ملایمی به لب داشت که باعث شد همه به خنده بیفتند.یکی از پسرا سریع صندلی دو نیم شده رو با صندلی سالم عوض کرد و به شوخی به استاد گفت: می خواین اول امتحانش کنم؟؟؟

 

لازم به ذکره صندلیه چون پیچیه سریع درست میشه.و هنوز معلوم نشده کار کدوم یک از اساتیده که وقتی روش میشینه خیلی می چرخه که باعث میشه پیچاش شل بشه و نفر بعدی که روش میشینه سقوط آزاد کنه!!! شایدم توطئه ی یکی از دانشجوبان گرامی برای انتقام از اساتید دلبندش است!!!

هر چه هست خدا داند و بس....

 

 

 

پ. ن 1 : چند وقت پیش یکی از اساتید پشت تریبون نشسته و در حال درس دادن بوده.بچه ها هم داشتن جزوه می نوشتن.یک دفعه یک صدای مهیبی بلند میشه و بچه ها وقتی سرشون رو بلند می کنند می بینن استادشون غیب شده!!!

اینور رو بگرد اون ورو بگرد می بینن استاد پشت تریبون از صندلی افتاده!!!

 

 

پ. ن 2 :امان از دست دکتر مهربون!!!.گفته بود که این هفته نمیاد ، اما اومد.شیرینی هم نیاورد. تازه کوییز هم گرفت!!!

 

 

پ.ن 3: بدون موبایل میشه زندگی کرد؟؟؟

 

 

پ.ن 4 : نشستن تو تاکسی بغل دست یه خانوم که تو بغلش 2 تا مرغ زنده و زشته ( به قول خودش سارا و دارا !!!) و تکون خوردن مرغا و هر از گاهی پریدنشون واقعا وحشتناکه!!!

 

 

پ.ن 5 : خسته و کوفته بیای خونه بعد ببینی ماهی قرمز کوچولوی خوشگلت مرده.یکی دیگه از ماهی ها هم یکی از چشماش در اومده.یکی دیگه اش هم باله هاش خورده شده.چه حالی بهتون دست میده؟؟؟

 

 

پ.ن 6: تا حالا گرده این مدلی گیرتون اومده؟؟؟با 5 سال گارانتی و 16 ماه خدمات پس از فروش!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 1:13  توسط شنگول  | 


 

سه هفته قبل از عید دکتر مهربون(که تو پست های قبلی معرفی شد) گفت که یه اتفاق خوبی داره میفته واگر درست بشه به همه شما شیرینی میدم.

.یکی از بچه ها گفت قراره ارتقا شغلی پیدا کنید؟؟یکی دیگه میگفت:می خواین خونه بخرین؟؟؟اون یکی میگفت:حتما قراره زن بگیرین!!! و...

 هر کسی یه چیزی گفت ولی جواب دکتر فقط " نه" بود.

 

هفته ی بعد دکتر نیومد.هفته ی بعد از اون هم ما نرفتیم .بعدش هم که دیگه دانشگاه تعطیل شد و سال نو تحویل شد و گذشت و گذشت تا دیروز که بعد از یک ماه تشریف بردیم سر کلاس:

دکتر این دفعه زودتر از همیشه اومد. اول شروع کرد به سلام و احوالپرسی و تبریک سال جدید گفتن و اینکه عید چیکار کردین؟کجا رفتین؟ چه اتفاقاتی تو سال جدید از همه مهمتر بود؟؟ و از این حرف ها

اما همه ی این ها دلیل نشد که ما یادمون بره دکتر قبل از عید چه حرفی زده.هر چی باشه از قدیم گفتن: کینه کُم (شکم) تا 40 ساله!!!

گفتیم: دکتر مثل اینکه قرار بود برامون شیرینی بیاریناااااااااا!!!

دکتر پرسید:شیرینی چی؟؟؟

گفتیم: خودتون گفتین یه اتفاقی قراره بیفته.اگه درست بشه شیرینی میدم.

_.یادم نرفته.امروز خواستم براتون شیرینی بگیرم.مسیرم از بهمنی بود.رفتم یکی از شیرینی فروشی های بهمنی.اما شیرینیش خوب نبود.انشالله هفته ی بعد.

_ حالا مناسبتش چی بود؟؟؟

_هیچی دیگه.گذشت.

_ نههههههه.باید بگید.

_هیچی.من استاد نمونه ی کشوری شدم!!!

به همین سادگی!!!

 

بعد از تبریک، گفتیم حالا شیرینی ما چی میشه؟؟؟

دکتر گفت: هفته ی دیگه نیاین کلاس.هفته بعد هم شیرینی میارم.خوبه؟؟؟

شیرینی بهتر از این نمیشد. دلمون خوش شد؛ غافل از اینکه دکتر چه خواب قشنگی برامون دیده!!!

دکتر بعد از کمی صحبت کردن، 25 تا موضوع مختلف تقدیممان کردند تا ما یک نفره یاحداکثر 2 نفره یه موضوع انتخاب کنیم و 4 صفحه A4  در مورد موضوع انتخابیمون نوشته و کنفرانس بدیم  و دکتر بعد از جمع آوری اون برگه ها که چیزی حدود 100 برگ میشه اونارو تبدیل کنه به جزوه و از همون جزوه مبارک از ما امتحان بگیره!!!

 

واقعا که عجب شیرینی باحال و خوشمزه ای!!! حرف نداشت!!!

 

 

پ.ن 1 : بعد از کلی چک و چونه ؛جناب دکتر راضی شدند که نفری 3 صفحه بنویسیم.

 

پ .ن 2 : امتحان دادن جزوه ای بیش از 100 صفحه که موضوعاتش هیچ ربطی به هم نداره واقعا که جالبه!!!

 

پ. ن ۳ : کلاس های دکتر مهربون خیلی آزاده.هر کی هر ساعتی دلش می خواد میاد، میره، حرف میزنه.دیروز از بس سر کلاسش حرف زدیم گفت دیگه یه کاری نکنین که هر کدوم از همکارام از کنار کلاس رد شد بگه فلانیه چقدر گلابیه!!!

 

پ.ن ۴ : دکتر وسط حرفاش رفت پشت تریبون (ما بهش میگیم جا استادی!!!) و نشست رو صندلی.یه ذره که نشست گفت: این صندلی خیلی تکون میخوره. صندلی بهتر از این نیست؟؟ یه صندلی گوشه ی کلاس گذاشته بود.دکتر صندلیش رو عوض کرد.همین که دکتر صندلی خرابه رو گذاشت کنار دیوار صندلیه ولو شد.همه زدیم زیر خنده.دکتر گفت کار کدومتونه اینو دستکاری کردین؟کی با من دشمنی داشته؟؟؟ما هم از این کارا زیاد می کردیم. این روش ها دیگه قدیمی شده!!!

 

صندلی ولو شده!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 23:27  توسط شنگول  | 


 

 

دیروز سومین نشست گروه 3+3 به مناسبت سیزده بدر در حالی برگزار شد که جای 3 تن از سران بزرگ این گروه یعنی بابایی و شوهر خاله کوچیکه و دایی کوچیکه خالی بود.

 

سبزه ی عیدمون که سپردیمش به طبیعت عالی شهر

 

سبزه ی عید

 

 

 دست های مهربون مادر بزرگ در حال سبزه گره زدن واسه نوه های دلبندش

 

دست های مهربون مادربزرگ در حال سبزه گره زدن 

 

ساحل دلوار 

 

 

پسرا در حال ترقه زدن در بالای تپه 

ارازل و اوباش در بالای تپه

 

لنج سازی ، ساحل بندر رستمی 

لنج سازی

 

 

پ.ن ۱ : پارسال سیزده رفتیم هلیله.مادر بزرگ واسه نوه های عزیزتر از برگ گلش شروع کرد به سبزه گره زدن. پرپر ٬ دختر دایی کوچیکه که ۸ سالشه و یه کوچولو حسود هم هست تا این صحنه رو دید داد زد :مامان بزرگ واسه من ۵ تا سبزه گره بزن

 

پ.ن ۲ : دیروز تو راه بازگشت نزدیک بود تصادف کنم.خدا خیلی رحم کرد.همیشه همینطوره هر وقت یه جا می ریم و یه ذره بهمون خوش میگذره بعد یه جوری تو دلمون در میاد.

 

پ.ن ۳: خدایا شکرت.

 

پ. ن ۴ : بعضی آدما هیچ وقت بزرگ نمیشن.نمونه اش یکی از پسر دایی ها.دیروز بعد از اون حادثه وایسادیم کنار جاده .داشتم با دایینا در مورد تصادف حرف میزدیم که یهو یه چیزی زیر پام منفجر شد.بعد جناب پسردایی زد زیر خنده.احمق ترقه انداخته بود زیر پاهام.مثلا مهندسه.واسش زن هم میخوان بگیرن!!!

 

پ.ن ۵ : پست قبلی ما در مورد هلیله باعث شد که یکی از وبلاگ نویسان و دوستانشون از ما ناراحت بشن که همین جا ازشون عذرخواهی می کنیم .قصد توهین نداشتم .فقط یه شوخی بود.امسال به خاطر کمبود بارندگی همه جا خشک بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 23:16  توسط شنگول  | 


 

امروز خانوادگی رفتیم منطقه بی آب و علف و زیبای هلیله تا اولین نشست گروه 3+3 را در سال جدید برگزار کنیم.

گروه 3+3 تشکیل شده از 3 باجناق و 3 برادر که بابای من و حبه انگور جزء باجناق ها و بابای منگول جزء گروه برادرانند.

البته منگولینا نتونستند بیان چون قرار بود واسشون مهمون بیاد.فقط داداشش با ما همراه شد.

قبل از ناهار نوه های دلبند و افتخارآفرین  مشغول تینگل تینگو شدند.

چند دقیقه بعد پسر خاله قند عسل رو که لباس مرد عنکبوتی پوشیده بود تشویق کردند از درخت بالا بره.قند عسل که فقط 7 سالشه هر کاری کرد نتونست.واسه همین پسرا بلندش کردن که بزارنش رو درخت، اما اینقدر جیغ و آژیر زد که  گذاشتنش پایین وگفتند همون پایین بتنگی بهتره.

بعد  پسردایی ها و پسرخاله ها کیفشون گرفت که به جای قند عسل خودشون برن بالای درخت و بعد بپرن پایین که یعنی ما هم اینیم دیگه!!!

اجرای مسابقه طناب کشی و بستن تاب تاب عباسی از دیگر برنامه های تفریحی بود.

 

بعد از ناهار که از بس تو هم خوردیم و از همه ی غذاها خوردیم و نفهمیدیم چی خوردیم رفتیم کنار دریا برای اجرای چند پروژه مهم.

 

پروژه 1:  قند عسل رو دور از چشم خاله جان زیر شن ها مدفون کردند طوری که فقط سرش بیرون بود و بعد همه در کنار پسرخاله زیر شن رفته عکس یادگاری گرفتند.

 

پروژه 2 : یه گودال به فرماندهی داداشِ حبه ی انگور کندند و روشو با پلاستیک و یک لایه ی نازک خاک گرفتند و برای دیدن نتیجه عمل زشتشون دایی چهارمی اولین فردی بود که قربانی شد، قربانی های بعدی دختردایی پرپر و پسردایی رامبد بودند.

 

نکته: پروژه 3 و 4 پسرونه بود و ما فقط ناظر کیفی بودیم.

 

پروژه 3: انداختن شوهر خاله کوچیکه رو شن ها بوسیله یک تکنیک جدید.

 

پروژه 4 : مشخص کردن یک هدف و حمله کردن به طرف اون و گرفتنش و تو شن ها غلتوندوندش.

پروژه 5 : تمرین رانندگی بعضی دخترا زیر نظر بابا و پسرخاله.

 

 

بعد از اجرای موفقیت آمیز پروژه ها همگی خوشحال و خندان و خسته و کوفته برگشتیم اما مگه دلمون می اومد از هم جدا بشیم.سران گروه 3+3 پس از شور و مشورت فراوان تصمیم گرفتند بریم عید دیدنی، اونم کجا؟؟؟

 خونه ی داماد دایی بزرگه!!!!!!!!!

 

 

 

 

_ پسر خاله قند عسل یکی از عجایب خلقت خداونده.عشق لباسه.اونم چه لباسایی.مثلا یه مدت چسبیده بود به لباس خلبانی.تا خاله اینا واسش نخریدن ول کن نبود.پارسال هم لباس خرس گرفته بود.هر جا هم می رفت تنش می کرد.

امسالم که رفته تو لباس مرد عنکبوتی!!!

خدا سال دیگه رو به خیر کنه!!!

 

_ آدم داماد افغانی داشته باشه اما داماد کازرونی نداشته باشه!!!

 

_ تا الان  مهمون نوروزی نداشتیم. عجیبه.ما بدون مهمون نوروزی ؟ محالـــــــــــــه!!!

البته تا پایان تعطیلات کلی موندهاااااااا

 

_ فقط دخترا بخوانند: کسانی که برای اجلاس بعدی پایه هستند دستشون بالا.

 

 

عکس ها:

 

ساحل و دریای هلیله

 

پسرها در بالای درخت

 

مرد عنکبوتی در حال بالا رفتن از درخت

 

به دنبال یافتن طعمه

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 23:13  توسط شنگول  | 


 

 

یکی بود یکی نبود.غیر از خدا هیچ کس نبود.در گذشته های دور نه در همین قرن ۲۱ سه نفر هستن به اسم شنگول و منگول و حبه ی انگور که با اون شنگول و منگول و حبه ی انگور تو قصه ها خیلی فرق دارن.مثلا : هر ۳ تاشون دخترن. یا اینکه خواهر نیستن ولی از خواهر به همدیگه نزدیکترن..... و اما مهمترین فرقشون اینه که تا حالا هیچ گرگی نتونسته حریفشون بشه!!!

 

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384

 

عشق صدای فاصله هاست
علي رضا (از همه چيز همه جا)
اين دونفر (عارف،سهيل)
ساحل
نمکپاش
ما سه نفر!!!(البته از نوع پسر)
یه این سه نفر دیگه!!!(بازم پسرن)
ما سه نفر!!!(اینا دیگه با همه فرق می کنن)
منگلهاااااااااا!!!
بت پرست
این چند نفر!!!
یواشکی بیا تو
وبلاگ بازها
پسری رو به موت!!!
چتلاگ يك معتاد
ستاره ي تهنا
عروس مرده!!!
افسانه خزان
شركت هيولاها
گورخر بالدار!!!
میگن بزرگ شدم!!!
كم آوردي سوت بزن
ياس 13و نانا
پايتخت فرهنگي ايران
دل نوشته های آلاد
گوگولي مگوليا
XXxx-mobile-xxXX
پسران چت
ماموت
سکوی قرمز
عاشق دل شكسته
کلیپ،عکس،قالب و ....

 

خاطره ها
دیر تش باد
آرزوها
فید بلاگ
نونا نینی
ردپای یک زن
لحظه های ناب
به نام خدای رفیق
خودمونی
وب نوشت مهدی موسوی
دانشجوی بدبخت
هوای شرجی
جاده های روشن
زن زمانه
وبلاگ خودم
مدار 29 درجه (آقای دهقان)
خلبوس
پسری از دیار گرم خیز جنوب
هفت
روزی روزگاری...
خاطره های سوخته
سوژه
وب نوشته های پراکنده یک استقلالی
شکوفه یاس
زندگی زیباست ای زیبا پسند
طارمه
داش سعید
روزنوشت هاي حاج عماد
دنياي قشنگ الهه
آخه دل من
نوشته های پویا پولادتن
تنهاترین ققنوس(نازنین)
خانه ي وبلاگ نويسان استان بوشهر
وبلاگ نويسان استان بوشهر
آرشيو پيوندهاي روزانه

 

امروز