تبليغاتX
این سه نفـــــــــــــــــر

       مخلوط!!!

---> تا حالا شده با چادر نماز گل گلی با استادتون رو در رو بشین؟؟؟!!!.

اگه شما نشدین من شدم!!!

دیشب خوابگاه پیش 2 تا از دوستام بودم.نشسته بودیم دور هم گل می گفتیم و گل می شنفتیم که اعلام کردند به مناسبت هفته ی خوابگاهها مسئولین می خوان از خوابگاه بازدید کنند و دانشجوهای عزیز آماده باشن.

بدون کوچکترین توجهی به آمدن مسئولان به کار خودمون مشغول بودیم که ناگهان در زدند!!!دستپاچه شدیم که چیکار کنیم.یکی از دوستام سریع رفت تو بالکن  و پرده رو کشید.اون یکی هم پرید تو تختش.در نتیجه علی نه ببخشید شنگول موند و حوضش!!!

اینور رو بگرد اون ور رو بگرد یک عدد چادر نماز گل منگلی پیدا کردم و سر کردم و در رو باز کردم. مسئول امور دانشجویی و مسئول خوابگاهها با سرپرست خوابگاه پشت در بودند و می خواستن تشریف بیارن تو.

سریع دوستم رو که پریده بود رو تختش صدا زدم که اونم یه چیزی سرش کنه .اونم به تقلید از من یه چادرنماز گل گلی پوشید.یکی از اون 2 تا مسئوله اومد تو و داشت با دوستم در مورد وضعیت خوابگاه حرف میزد. منم دم در ایستاده بودم که یهو دیدم  به به!!! جناب مهندس فرزاد ( از استادای محترم این ترممون ) رو به روم ایستاده و داره می خنده.

سلام کردم.استاد در حالی که غش کرده بود از خنده جوابم رو داد. دوستم هم که تو اتاق داشت با مسئوله حرف میزد با شنیدن صدای استاد گفت : استاد من چادر نماز پوشیدم نمیام دم در!!!

من دیگه غش کرده بودم از خنده. استاد گرامی هم خیلی نموند و با خنده در رفت.

بنده همین جا اعلام می کنم که دیگر روی رفتن به کلاسهای این استاد گرامی رو ندارم.آخه استاد عزیز نونت نبود، آبت نبود ، اومدنت به خوابگاه دیگه چه بود؟

 

 

---> این دکتر مهربون هم همچی نرمال نیستاااا.یه هفته میاد.هفته بعدش نمیاد.میگه جزوه نمیدم سر کلاس بنویسین،بعد یه جزوه ی کت و کلفت میده انتشارات. حالا این ها بماند...

این هفته سر کلاسش یکی از دخترا اومد کنفرانس بده.وسطای کنفرانس به دختره گفت:یه دقبقه صبر کن ببینم.کی این موضوع رو به تو داده؟؟؟

دختره جواب داد: خودم انتخاب کردم شما هم تایید کردین.

دکتر با یه حالتی گفت: این موضوع اصلا ربطی به درس نداره.حالا من حواسم نبوده تایید کردم خودتم نباید حواست باشه!!!

یکی نیست بگه دکتر جان آخه تو کی حواست هست!!!

2 جلسه پیش چند تا از پسرا کنفرانس داشتن.به اولی گفت تو اصلا خوب ارائه نکردی.

وسط کنفرانس دومی هم که خواب رفت.پسره کنفرانسشو قطع کرد و با خنده گفت :دکتر خوابه.کلاس ترکید از خنده.

وسط کنفرانس نفر سومی هم رفت دستشویی و بعد از چند ساعت برگشت.

همیشه ی خدا هم آستر شلواراش بیرونه!!!

خدا آخر و عاقبت ما رو با این یکی به خیر کنه...

 

 

---> اردو رفتن این ترم آخر ما هم شده یک آرزو.

هر ترم ما حداقل یک اردو یا بازدید داشتیم. اما این ترم!!!

اول قرار بود بریم قشم.کلی که بچه ها رفتن دنبال کاراش  دانشگاه گفت اتوبوس و هزینه فقط واسه 2 روز می دیم.استاد مربوطه هم می گفت 2 روز به درد نمیخوره حداقل 4 روز.در نتیجه کنسل شد.

اردوی دومی هم به مقصد اصفهان بود یا شیراز.با اصفهان موافقت نشد گفتن شیراز.ما هم گفتیم چشم . دلمون خوش بود واسه اول خرداد که به سلامتی تشریف فرما بشیم که دیروز دکی DVD ( از استادای باحالمونه!!!) اومده سر کلاس میگه:

بچه ها با اردوی شیراز موافقت شده  ولی گفتن چون این اردو سرفصل نیست و می خوایم بزاریمش جز اردوهای فرهنگی باید دخترا و پسرا جدا باشن.یعنی یه اتوبوس واسه دخترا و یه مینی بوس واسه پسرا!!! اگه خواستین که خیر و برکت اگه نخواستین  هم ما به خیر شما هم به سلامت.

بچه ها با خنده و عصبانیت گفتن ما اردو جدا نمی ریم.فقط مخلوط!!!ناسلامتی ما ترم آخری هستیماااااا.

 

 

---> وقتی پیرمردها سر کلاس می روند نتیجه این می شود که یا چرت می زنند یا حرف و یا نقاشی می کشن. واسه امتحان هم اصلا تقلب نمی کنن!!!

 

 

و اما مسابقه:

 معنی کلمه ی لپاچ رو خواسته بودیم.

 

جواب:

لپاچ:کوچه گرد، کسی که زیاد به گردش و تفریح می رود، کسی که در کوچه ها پرسه می زند،بیشتر به زنان و دختران کوچه گرد می گویند!!!

 

برندگان:

خانم ها:

مژده غضنفری - نرگس -

 

 

بازندگان:

مجتبی - لی لی پوت - مهدی موسوی

 

 

برای دریافت هدایای خود به بازندگان محترم مراجعه فرمایید.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 1:44  توسط شنگول  | 


 

 

معلمی شغل انبیاست ولی فرق آن انبیاء این است که از طرف خدا مبعوث شده اند و ما از طرف آموزش و پرورش!!!

 

"از فرمایشات معلم ریاضی دوره پیش دانشگاهیمون جناب آقای هادی پور"

 

 

 

 

اون موقع ها که دبستانی بودم همیشه دلم می خواست که مامان و بابای منم معلم دبستان بودن نه راهنمایی و دبیرستان!!!آخه روز معلم که می رسید می دیدم اونقدرکادو گیر معلممون میاد که به زور می تونه اونا رو تو دست بگیره و ببره خونه، ولی واسه مامان( بابا اون موقع ها معاون یا مدیردبیرستان بود) به زور یه شاخه گل میارن.(خب تقصیر من نبود که .بچه بودم و عاشق هدیه و کادو .حالا هرچی بود فرقی نمی کرد. مهم این بود که کادو بود.البته این عشق به هدیه رو هنوزم دارم .طوری که مامان و خصوصا بابا می دونن اگه برن مسافرت و واسم سوغاتی نیارن چی میشه!!!)

 

اون موقع ها آی حرص می خوردم وقتی می فهمیدم مامان به شاگرداش میگه واسه من هدیه نیارین ،به جای اون خودتون یه نقاشی بکشین یا یه کارت درست کنین یا نامه برام بنویسین!!!

 

اون موقع ها غرق دنیای شیرین بچگی بودیم وغافل از اینکه چی به چیه!!!

 

بزرگتر که شدم فهمیدم چه خبره و دنیا دستِ کیه  .

 فهمیدم که چرا مامان همیشه به شاگرداش توصیه می کرد روز معلم واسش هدیه نیارن.

فهمیدم که خیلی از بچه ها به خاطر وضعیت مالی بد خانواده هاشون نمی تونن حتی یه شاخه گل بخرن .

فهمیدم که خیلی از خانواده ها واسه خرید یه هدیه کوچیک چقدر معلم ها رو نفرین می کنن!!!

فهمیدم که همین دولتی که روز معلم رو انداخت تو دهن ملت خودش واسه معلم ها هیچ کاری نکرده.

فهمیدم که  اداره ی مزخرف آموزش و پرورش هم عرضه نداره اونجور که شایسته است از معلمای زحمتکش و مهربونش تشکر و قدردانی کنه. معلمایی که خیلی هاشون سلامتی و حنجره شون رو به خاطرکارشون از دست دادن.

فهمیدم که...

 

و حالا معنی این جمله رو خوب می فهمم:

 

معلمی شغل انبیاست ولی حقوقش نصفِ.....

 

 

 

 

۱- دیشب 3 تا  از دوستای بابا از طرف آموزش و پرورش با یه جعبه شیرینی اومدن خونه ی ما. مثلا برای تقدیر از مامانم که بازنشسته شده.وقتی رفتم سلام کردم یکیشون برگشته میگه: خب دختر خانم کلاس چندمی؟؟؟

اینجوری شدم .ای خداااااا اون موقع که مدرسه می رفتم همه فکر میکردن دانشجوام . خیر سرم از وقتی دانشجو شدم همه می پرسن کلاس چندمی؟؟؟

 

 

۲- تازه که 206 اومده بود تو بازار. یکی از دوستای بابا یه دونه اش رو خریده بود.یه روز با همون آقای صاحب 206 و چندتا دیگه از دوستای بابا رفتیم چاهکوتاه.اون موقع ها دبیرستانی بودم و تازه رانندگی یاد گرفته بودم و دوست داشتم ماشین های مختلف رو امتحان کنم.هر کاری کردم که این دوست بابا ماشینش رو بده سوار بشم نداد که نداد.

تا اینکه دیشب با اون 2 نفردیگه اومد خونمون.بابا گفت آقایون رو میشناسی که؟؟؟گفتم: نه ولی ایشون رو خوب میشناسم.همون که  206 اش رو نداد سوار بشم. همه زدن زیر خنده.

 

 

۳- روز معلم واسه یکی از دوستای بابام شیشه ی آبلیمو آورده بودند.

 

 

۴- آقا معلم روز شما هم خیلی خیلی مبارک.

 

 

۵- فردا هم وبلاگ نویسان محترم دعوت هستین هلیله به صرف صبحانه و نهار و شام

 

 

مسابقه هم همچنان ادامه دارد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:55  توسط شنگول  | 


 

 

 

 

خیلی اتفاقی با وبلاگش آشنا شدم. بیشتر اوقات نوشته های صمیمی وصادقانه اش رو می خوندم.نوشته هایی که منو به روزهای شیرین مدرسه می برد.به روزهای خوب کودکی...

 

گذشت و گذشت تا اینکه شنیدم آقای نجف زاده رفته دیدن او و مدرسه کوچک و شاگردای معصومش.( هر چند اون گزارش رو موفق نشدم ببینم.)

شاید بعد از اون گزارش بود که همه ی ما فهمیدیم  جایی همین نزدیکی ها...تو یه گوشه از استانمون ...تو یکی از شهرای اطرافمون یه روستا وجود داره... روستایی که امروز همه دنیا می دونند کجاست و اسمش چیه...روستایی که یک معلم مهربون با 4 شاگرد کوچولو داره...روستای جمال آباد کالو

 

و دیشب ما بچه های وبلاگ نویس بوشهری سعادت پیدا کردیم دیداری داشته باشیم با معلم دهکده... معلمی که مدرسه اش رو به همه ی دنیا معرفی کرد... معلمی که کاری کرد که  هیچ معلم دیگه ای قادر نبود انجام بده...معلمی که عاشق مدرسه و شاگرداشه...معلمی که دلش نمی خواد مدرسه اش رو رها کنه....

 

و اون معلم بزرگ کسی نیست جز عبدالمحمد شعرانی

 

 

در حاشیه:

- اول از همه یه دعوا کنم با اونی که برنامه رو ساعت 8 شب گذاشت. شانس آوردی زنده موندی.

 

 

-  ما 3 تا خیلی دیر اومدیم . واسه همین نتونستیم حرفای قشنگ آقا معلم رو بشنویم. بعدشم که ماشالله دیگران اجازه ندادند .

 

 

- جای 4 تا شاگرد کوچولو واقعا خالی بود.

 

 

- جای داش سعید  و شکوفه یاس و بقیه دوستان هم واقعا خالی بود.

 

 

- نمی دونم چرا همه  فکر میکنن من نه منم!!!.یعنی شنگول من نیستم ، یکی دیگه است!!!

 

 

- آقای محترمی  که قرار بود شیرینی سلامتی اش رو بده و اصلا به روی مبارکشون هم نیاورد. دفعه دیگه خواستی به کسی شیرینی بدی حداقل شیرینی خودش رو به خودش برنگردون.

 

 

- بعضی ها هم انگاری تا من بدبخت رو با ماشین له نکنن راحت نمیشن.آقای محترم تازه شاهد هم دارم که تهدید کردی!!!

 

 

- آقای پسر عمویی  که با ماشین راه بقیه رو می بندی و صدای نوارت رو تا آخر کله می کنی شانش آوردی وبت باز نمیشه وگرنه حالیت میکردم. راستی هنوز حالت خوبه که ؟؟؟ در سلامت کامل به سر می بری هووو؟؟؟

 

 

- همچنان یادمون نرفته بعضی ها  قرار بود بچه ها رو دعوت به بستنی کنن.

 

 

- بچه ها مواظب باشین.

 

 

- وبلاگ نویس های شرکت کننده:

خانم های محترم:

این سه نفر- ردپا – آرزوها  – مریم خانومی – زمزمه  های گاه و بیگاه من – وب نوشته های من – هفت – دخت ایرانی- دل شکسته امیدوار.

 

آقایان:

دیرتش باد – وب نوشته های حاج عماد – یادداشت های یک خبرنگار- مداد پررنگ – من در این دنیای مجازی -  نوشته های پویا – خلبوس – خاطره های سوخته – جاده های روشن – طارمه – زندگی زیباست ای زیبا پسند و 2 نفر دیگه که اسم وبلاگاشون را نمی دونم.

 

 

 

 

مسابقه   مسابقه   مسابقه:

مدتها میشه که مسابقه نذاشتیم.اینم اولین مسابقه ی ما در سال جدید:

چند روز پیش از 2 نفر که داشتن با هم صحبت می کردند کلمه ای شنیدم که خیلی برام جالب بود.

 

لپِّاچ

 

معنی این کلمه را بنویسین و در مسابقه ی ما شرکت کنید.

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 23:58  توسط شنگول  | 


 

 

یکی بود یکی نبود.غیر از خدا هیچ کس نبود.در گذشته های دور نه در همین قرن ۲۱ سه نفر هستن به اسم شنگول و منگول و حبه ی انگور که با اون شنگول و منگول و حبه ی انگور تو قصه ها خیلی فرق دارن.مثلا : هر ۳ تاشون دخترن. یا اینکه خواهر نیستن ولی از خواهر به همدیگه نزدیکترن..... و اما مهمترین فرقشون اینه که تا حالا هیچ گرگی نتونسته حریفشون بشه!!!

 

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384

 

عشق صدای فاصله هاست
علي رضا (از همه چيز همه جا)
اين دونفر (عارف،سهيل)
ساحل
نمکپاش
ما سه نفر!!!(البته از نوع پسر)
یه این سه نفر دیگه!!!(بازم پسرن)
ما سه نفر!!!(اینا دیگه با همه فرق می کنن)
منگلهاااااااااا!!!
بت پرست
این چند نفر!!!
یواشکی بیا تو
وبلاگ بازها
پسری رو به موت!!!
چتلاگ يك معتاد
ستاره ي تهنا
عروس مرده!!!
افسانه خزان
شركت هيولاها
گورخر بالدار!!!
میگن بزرگ شدم!!!
كم آوردي سوت بزن
ياس 13و نانا
پايتخت فرهنگي ايران
دل نوشته های آلاد
گوگولي مگوليا
XXxx-mobile-xxXX
پسران چت
ماموت
سکوی قرمز
عاشق دل شكسته
کلیپ،عکس،قالب و ....

 

خاطره ها
دیر تش باد
آرزوها
فید بلاگ
نونا نینی
ردپای یک زن
لحظه های ناب
به نام خدای رفیق
خودمونی
وب نوشت مهدی موسوی
دانشجوی بدبخت
هوای شرجی
جاده های روشن
زن زمانه
وبلاگ خودم
مدار 29 درجه (آقای دهقان)
خلبوس
پسری از دیار گرم خیز جنوب
هفت
روزی روزگاری...
خاطره های سوخته
سوژه
وب نوشته های پراکنده یک استقلالی
شکوفه یاس
زندگی زیباست ای زیبا پسند
طارمه
داش سعید
روزنوشت هاي حاج عماد
دنياي قشنگ الهه
آخه دل من
نوشته های پویا پولادتن
تنهاترین ققنوس(نازنین)
خانه ي وبلاگ نويسان استان بوشهر
وبلاگ نويسان استان بوشهر
آرشيو پيوندهاي روزانه

 

امروز