تبليغاتX
این سه نفـــــــــــــــــر

  اولین امتحانِ آخرین ترممون روز امروز صبح دادیم.درس شیرین جامعه شناسی!!!

استاد عزیز علاوه بر جزوه ای که ما سرکلاس نوشته بودیم یه جزوه ی بی سر و ته دیگه هم داده بود( که بی نهایت هم ریز بود).در ضمن از هر کدام از بچه هایی که کنفرانس داده بودند هم خواسته بود ۵ تا سوال  از مطالب کنفرانسشون در بیارن( چیزی حدود ۱۰۰ تا سوال میشد). در نتیجه ما بدبختا ۳ نوع جزوه داشتیم.

تنها مطلب جالب این جزوه ها در مورد " کنش متقابل زیستی و فرهنگی" بود.که تو مثالش گفته بود:

یکی از روانشناسان ،به نام هاری هارلو ، در آزمایشهایی که به عمل آورد، دریافت که نوزاد میمون ها نیاز شدید و آشکاری به تماس بدنی با مادر خود دارند.
بچه میمون ها در تنهایی و دور از مادرشان نگهداری می شدند. دو ( مادر) عروسکی در دسترسشان قرار گرفت.یکی از آنها به یک بطری بسته شده و دیگری با پارچه نرم پوشیده شده بود.
دانشمندان از اینکه می دیدند بچه میمون ها به آن مادر عروسکی که با پارچه نرم پوشیده شده بود بشدت دلبستگی پیدا کرده اند، شگفت زده شدند، چون نسبت به عروسک دیگر کمتر علاقه نشان می دادند.احساس نیاز آنها به عروسک پارچه ای نرم بیش از نیازشان به غذا بود.
هیچکدام از میمون هایی که به این ترتیب نگهداری می شدند نتوانستند به طور طبیعی رشد کنند.

حرف و حدیث ها درباره جشن فارغ التحصیلی ما تمومی نداره.تو پست قبلی وقت نشد و نخواستم در موردش کامل بنویسم. اما حالا میگم:

هر جا که اردو می رفتیم همکلاسی هامون که بچه های همون شهر بودند مسئول هماهنگی و سرپرستی اردو میشدند . همه چی خوب بود تا سال قبل که  رفتیم یاسیج. لرا خون به دلمون کردن و اونقدر کم محلی و بی برنامگی کردن که بین بچه های کلاس درگیری پیش اومد. بعد از اون بچه های کلاس ۲ دسته شدند. یک گروه لرا بودند و طرفداراشون. یک گروه هم بقیه بچه ها.

امسال که تصمیم گرفتیم جشن فارغ التحصیلی بگیریم من قبول کردم همه ی مسئولیت های برگزاری جشن رو برعهده بگیرم.چون دلم میخواست بچه ها با یک خاطره ی خوب، بوشهر رو ترک کنند.اول قرار بود جشن قبل از عید و تو یک فرصت مناسب باشه. همه در ظاهر موافق بودند اما بعد گفتند بزاریم بعد از عید. بعد از عید هم هر روز یه حرفی میزدند.
دیگه بیخیال جشن شده بودیم.تا ۲ هفته آخر که دوباره موضوع جشن به طور جدی
مطرح شد.وقتی موضوع هزینه ها مطرح شد خیلیاشون کشیدن کنار.

 این وسط یکی از لرا که خودش اهل هر برنامه ایه پُر کرده بود که اینا میخوان پارتی بگیرن!! در نتیجه گروه لرا بازی درآوردن که ما نمیام.

خلاصه اینکه کاری کردند که تصمیم گرفتم هرجور شده جشن رو برگزار کنیم.

چندتا از بچه ها رفتن دنبال کارای مجوز خوابگاه و تهیه لباس.منم با یکی دیگه از دوستام کیک سفارش دادیم ،کارت دعوت اساتید رو چاپ کردیم.با رئیس دانشکده و معاونش صحبت کردیم. .کلیپ ساختیم. ۲ نمونه غذا و ۳ نوع میوه سفارش دادیم. همچنین موفق شدم از یه شخص محترم که فبلا هم به انجمن علمی ما کمک کرده بود مقداری پول بگیرم. اینجوری خیلی از هزینه ها اومد پایین.طوری که از بچه ها فقط نفری ۶۰۰۰ تومان گرفتیم.
بابا و مامان عزیزم هم خیلی کمکم کردن ، مخصوصا بابا که برامون سالن گرفت با سرویس برگشت به خوابگاه با کلی تخفیف.طوریکه کل هزینه هامون چیزی حدود ۱۸۰۰۰۰ تومان شد.

همه ی اینا تو مدت ۲ روز جور شد.

جشن به خوبی برگزار شد.خیلی سالم و  درست و مرتب .کلی با لباس های فارغ التحصیلی که مرکب از یه مانتو مشکی و یه شنل آبی کوتاه و یه کلاه سیاه مربعی منگوله دار بود عکس گرفتند.به همه خیلی خوش گذشت.بچه ها خیلی راضی بودند.

و خلاصه اینکه اون شب یه خاطره قشنگ شد برای همه ی ما. 

 

 پی نوشت:

- یکی از بچه ها می گفت سرپرست خوابگاه میخواسته اسم بچه ها رو بده حراست اما وقتی فهمیده ما با رئیس دانشکده هماهنگ کرده بودیم منصرف میشه.

- یه ضرب المثل بوشهری میگه: خونَت اوو برده باشه اَمرو هم بچَت باشه!!! شده حکایت این روزای من. تو اوج امتحانام و در حالی که تمام جزوه هام دور و برم ریخته و نمیدونم چه خاکی به سرم بریزم ، خواهرم تصمیم گرفته اتاقش رو رنگ کنه!!!دختر عموم هم کمکش می کنه.
آخه من چطور با سر و صدای این ۲ تا که اسمشون رو گذاشتم رجب و شعبون درس بخونم؟؟؟

- خواهر خُلم و پسر دایی گلم ( داداش ِ منگول) کسب عنوان رتبه اولی در بین دانش آموزان کلاس و مدرسه محل تحصیلتان را به شما تبریک عرض نموده و از خداوند برای شما عقل کبیر و برای خودم و منگول صبر جزیل آرزومندم.

- بابا گفته هدیه فارغ التحصیلی هر ماشینی بخوای برات میخرم اما از نوع پلاستیکیش!!!

-نقشه واحد شکل زمین  و نقشه خاک شناسی و نقشه تراکم پوشش گیاهی هر کدام ۱ عدد، مدل اکولوژیکی ۶ تا ، روش های تعیین اولویت ۲ تا ، چگونگی ارزیابی واویلا و دیگر هیچ!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 0:11  توسط شنگول  | 


 

واخ واخ اینجارو نگاه!!!کارش از تارعنکبوت و خمپیسک و جلبک  دیگه گذشته!!! گسار بسته

تقصیر منم نیست.قرار نبود که همه اش من آپ کنم.مثلا غیر از من ۲ تای دیگه هم نویسنده ی این گسار خونه هستند ولی روزای عادی با التماس آپ می کردن چه برسه به حالا که منگول گرفتار امتحاناته و حبه انگور هم کنکور داره( نه که حالا هم خیلی میخونن)

حالا چرا من نبودم؟؟؟

به ۲ دلیل:

اول اینکه مثلا ما ترم آخری هستیم و گرفتار درسا و پروژه و سمینار بودم.

دوم اینکه سیستمم بر اثر یک لحظه غفلت پکیده بید. طوری که نه میتونستم آپ کنم نه واسه کسی کامنت بذارم.که به لطف دوستان گرامی ( گروه تکنولوژی برتر ) درست شد.دستتون طلا

 

اما آخرین اخبار از دانشگاه:

هفته قبل آخرین هفته ای بود که دانشگاه رفتیم .

شنبه ۱۱/۳/۸۷ : سمینار کارشناسی و دفاعیه داشتم.رسما مهندس شدم.قبل از اینکه شروع کنم استاد راهنمام کلی ازم تعریف کرد طوری که گفتم بیستم حتمیه.اما بعد از ارائه ام نمره ام رو نشونم داده میگه خوبه؟؟؟بهم داده بود ۱۹
گفتم :استاد مگه ارائه ام بد بود؟؟
- نه. خیلی هم عالی بود
- پس چرا ۱۹؟؟؟میشه بگین اشکال کارم چی بود؟؟
- هیچی.
- پس چرا ۲۰ ندادین؟؟؟من واسه این سمینار کلی زحمت کشیده بودم.
- آخه ۲۰ مال خداست!!!

 

یکشنبه۱۲/۳/۸۷: بعد از ظهر با دکتر مهربون کلاس داشتیم. خدا خدا می کردیم که نیاد آخه عصر جشن فارغ التحصیلی داشتیم.نیم ساعت از کلاس گذشته و نیومد. یکی از پسرا گفت پاشیم بریم میخواست تا الان بیاد!!!
بچه ها پاشدن رفتن بیرون. من و دوستم و چندتا دیگه از بچه ها تو کلاس نشسته بودیم در مورد جشن می حرفیدیم که همون پسره اومد تو کلاس گفت استاد اومد.زودی برید قایم شین .
تا ما اومدیم در بریم استاد رسید. پشت سرش هم بچه ها مثل جوجه اردک وارد کلاس شدن

شانس آوردیم خیلی نموند.فقط سوال های امتحان رو درآورد و رفت.

ساعت ۷ هم رفتیم سالن جشن.تا ۱۱.۳۰ بودیم. خیلی خوش گذشت.کلی واسه جشن زحمت کشیده بودیم.گرفتن سالن و میوه و کیک و سرویس با من بود.
خیلی دلم  میخواست همه ی بچه ها بیان اما لرای کلاسمون نیومدن ( همه اش هم زیر سر پسرای لر کلاس بود)

بعد از جشن هم به اصرار بچه ها باهاشون رفتم خوابگاه. رفتیم خوابگاه دخترای لر اصلا تحویلمون نگرفتن!!! انگار جنایت کرده بودیم.

 

دوشنبه ۱۳/۳/۸۷ : آخرین کلاس دوران دانشجوییمون تو ساعت ۸ صبح آغاز و در ساعت ۹.۳۰ به پایان رسید. باورم نمیشد . این ۴ سال خیلی زود تموم شد!!!

 

پی نوشت:

- یکشنبه رفتم پیش یکی از استادا که اومده بود جشن فارغ التحصیلی. بهم گفت: دستت درد نکنه.جشن عالی بود. تو در آینده یک مدیر خوب میشی

- به گروه تکنولوژی برتر هم سر بزنید.کارشون عالیه. قراره واسه شیرینی افتتاح شرکتشون مجانی به بچه های وبلاگ نویس از این اینترنت های لوله کشی بدن

- امتحاناتمون دارن شروع میشن .پروژه ام هم رو دستم مونده.من و این همه خوشبختی؟؟؟محاله!!!

- فکر اینکه  شیرینی فارغ التحصیلی و مهندس شدنم رو بهتون بدم از سرتون بیرون کنید.مگه اونایی که عمو شدن یا اونایی که دانشگاه قبول شدن یا اونایی که دفتر و شرکت زدند و ... شیرینی دادن ؟؟؟ منم مثل اونا

 

اولین هدیه فارغ التحصیلی که دوست جونم بهم داد

khersi jonam

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 1:21  توسط شنگول  | 


 

 

یکی بود یکی نبود.غیر از خدا هیچ کس نبود.در گذشته های دور نه در همین قرن ۲۱ سه نفر هستن به اسم شنگول و منگول و حبه ی انگور که با اون شنگول و منگول و حبه ی انگور تو قصه ها خیلی فرق دارن.مثلا : هر ۳ تاشون دخترن. یا اینکه خواهر نیستن ولی از خواهر به همدیگه نزدیکترن..... و اما مهمترین فرقشون اینه که تا حالا هیچ گرگی نتونسته حریفشون بشه!!!

 

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384

 

عشق صدای فاصله هاست
علي رضا (از همه چيز همه جا)
اين دونفر (عارف،سهيل)
ساحل
نمکپاش
ما سه نفر!!!(البته از نوع پسر)
یه این سه نفر دیگه!!!(بازم پسرن)
ما سه نفر!!!(اینا دیگه با همه فرق می کنن)
منگلهاااااااااا!!!
بت پرست
این چند نفر!!!
یواشکی بیا تو
وبلاگ بازها
پسری رو به موت!!!
چتلاگ يك معتاد
ستاره ي تهنا
عروس مرده!!!
افسانه خزان
شركت هيولاها
گورخر بالدار!!!
میگن بزرگ شدم!!!
كم آوردي سوت بزن
ياس 13و نانا
پايتخت فرهنگي ايران
دل نوشته های آلاد
گوگولي مگوليا
XXxx-mobile-xxXX
پسران چت
ماموت
سکوی قرمز
عاشق دل شكسته
کلیپ،عکس،قالب و ....

 

خاطره ها
دیر تش باد
آرزوها
فید بلاگ
نونا نینی
ردپای یک زن
لحظه های ناب
به نام خدای رفیق
خودمونی
وب نوشت مهدی موسوی
دانشجوی بدبخت
هوای شرجی
جاده های روشن
زن زمانه
وبلاگ خودم
مدار 29 درجه (آقای دهقان)
خلبوس
پسری از دیار گرم خیز جنوب
هفت
روزی روزگاری...
خاطره های سوخته
سوژه
وب نوشته های پراکنده یک استقلالی
شکوفه یاس
زندگی زیباست ای زیبا پسند
طارمه
داش سعید
روزنوشت هاي حاج عماد
دنياي قشنگ الهه
آخه دل من
نوشته های پویا پولادتن
تنهاترین ققنوس(نازنین)
خانه ي وبلاگ نويسان استان بوشهر
وبلاگ نويسان استان بوشهر
آرشيو پيوندهاي روزانه

 

امروز