تبليغاتX
این سه نفـــــــــــــــــر

 

بابا حدود 14 روزه که رفته مکه.مامان بزرگ 2 روز بعد از رفتن بابا اومد پیشمون و تا الان موفق شدیم به زور نگهش داریم.

دایی چهارمی هم 4 روز پیش رفت مسافرت.تو این جور مواقع یعنی اوقاتی که بابا و دایی نیستن چون باقیمانده هر دو خانواده احساس تنهایی شدیدی می کنند خونه یکی میشیم.یعنی میشیم یه چیزی تو مایه های سریال 3×4!!!

روزی که دایی رفت زن دایی و 2 تا پسراش ناهار اومدن اینجا.خاله بزرگه ( مامان حبه انگور) و خانواده اش رو هم به زور کشوندیم خونه مون و همگی دور هم ناهار خوردیم .شب همه رفتند خونه شون اما خاله جون و حبه ی انگور رو  نگه داشتیم.

از اون شب به بعد ما 3 خانواده روزها با هم زندگی می کنیم.یعنی ناهار و شام همه جمع میشن خونه ما و شب واسه خواب میرن خونه خودشون.

همه ی کارها هم تقسیم بندی شده!!! یعنی مامان و خاله و زن دایی غذا می پزند.پسر دایی ها و شوهر خاله و پسر خاله خریدهای بیرون رو انجام میدن. ما دخترا هم فقط نظارت می کنیم !!!

امروز هم خاله کوچیکه و شوهرش و جناب شصت چی(پسر خاله عزیز ) از جم اومدند.خاله و پسرش این چند روز رو خونه ی ما خواهند موند.

 پیشنهاد کردم اسم خونه مون رو بذاریم انجمن نگهداری از زنان بی سرپرست!!!

 

 

تجربه هایی که ما تو این مدت به دست آوردیم:

۱-ما می تونیم یه شرکت خدماتی تمیز وزین منزل به مدیریت خاله جان بزنیم!!!

 

 

۲-هرگز هنگام صرف غذا کنار پسر دایی ها ننشینیم.چون ممکن است شاهد هر گونه کثیف کاری باشیم.مثلا انداختن دستمال کاغذی کثیف در لیوان دوغتان یا ریختن آب روی سرتان!!!

 

 

۳-بعد از غذا زیتون  رو رد کن بیاد!!!

 

 

۴-بالشت و پتوی خود را به هیچ وجه از خود دور نکنید!!!

 

 

۵-هدف غذا خوردن نیست ، هدف دور هم بودن است.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

مخلوطانه:

- برای خریدن نان و مایحتاج روزانه به چند عدد نیروی کار ماهر نیازمندیم.

 

- چهارمین نتیجه ی خانواده ی مادری هفته ی پیش به دنیا آمد. برخلاف 3 تای قبلی این یکی گل پسر بود.ما فعلا " امیرخدر" صداش می کنیم

 

-امشب عقد دومین پسردایی بود.همه رفته بودند فقط من و خواهرم و خاله و پسرش و زندایی مونده بودیم.کلی منتظر شوهر خاله شدیم تا اومد و حرکت کردیم. تو راه هم ماشین ما خراب شد.به سلامتی وقتی رسیدیم که صیغه عقد رو خونده بودند!!!

 

-پسرِخاله کوچیکه رو از این جهت جناب شصت چی میگیم که هر بار که میان بوشهر یه لباس خاصی می پوشه و هر جا هم میره تنشه.مثلا یه بار با لباس خرس اومد.عید امسال لباس مرد عنکبوتی پوشیده بود. لباس های دیگه ای که تا حالا پوشیده عبارتند از : لباس خلبانی ، لباس کشتی گیرها، لباس فوتبالیستی ، لباس زورو، لباس رابین هود و ....این دفعه هم با لباس خواب اومده!!!

 

 

- تولد حضرت علی(ع) و روز پدر و روز مرد بر همه باباها و داداشا و آقایان وبلاگ نویس مبارک.خریدن جوراب فراموش نشود.

 

- امسال روز پدر ما از خریدن هدیه معاف هستیم.چون بابا نیستش و مسافرته.تا ۳۰ روز دیگه هم نمیاد.بعد هم که بیاد روز پدر کهنه شده دیگه !!!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 3:10  توسط شنگول  | 


 

آخرین امتحان دوران دانشجوییم رو 8 تیر دادم.آخرین امتحان  این ۴ چهارسال رو.دیگه درس و مقش و دانشگاه و کلاس و واحد و غرغرای استادا  و حذف و اضافه و ... تموم شد.

 

تموم شد و رفتن پی کارشون ما هم رفتیم پی کارمون!!!

 

از اون روز به بعد منم پیوستم به جمعیت عظیم فارغ التحصیل بیکار !!! کسب این موفقیت بزرگ رو واقعا به خودم تبریک میگم.راستی منگول هم 3 روز بعد به این افتخار بزرگ نائل شد!!!

 

تو مدت امتحانات تو بدترین شرایط درس خوندم. می دونید چرا؟؟؟؟ 

 

 اولا: رجب و شعبون همچنان مشغول کار بودند (کسی نمی فهمید فکر میکرد دارن دیوار چین رو رنگ میکنن!!!)2 روز بعد از تموم شدن امتحانام با کمک پسردایی که اونو رمضون نام نهادیم و غرغرای من بالاخره کارشون تموم شد.یه آشی پختن که بیا و ببین.
هر کدوم از دیوارا رو یه رنگی کردن!!! سبز و زرد و آبی و قرمز و نارنجی!!!
 به قول بابا حالا اگه کلبوک بره رو دیوارا کلی نما پیدا میکنه!!!

 

 

دوما: اگه تو خونه ی ما خبری از فوتبال نبود و کسی جام ملت های اروپا رو نگاه نمیکرد در عوض  روزانه مجبوریم انواع کارتون ها و برنامه های تلویزیون را با آخرین ولوم ببینیم یا بشنویم.

 

سوما: تختم شکست و مجبور شدم 2 تا امتحان آخری رو با فلاکت تمام رو زمین درس بخونم.شبم وسط  همون جزوه ها و کتابا رو زمین خشک بخوابم !!!

 

چهارما: الطاف اداره برق هم یکی از دلایل اصلی درس نخوندن من بود. آخه تا می خواستم یه کلام بلانسبت شما بشینم درس بخونم فرتی برقا رو قطع میکردن. منم که تو گرما و تاریکی عمرا  درس بخونم!!!

 

خودتون شاهد باشید عمرا تو این شرایط آدم پرفسور بشه!!! اما من اصلا از این مشکلات نهراسیدم. تا اونجایی که تونستم خوندم هر چی هم نتونستم خوابیدم ( واقعا تو دوران امتحانات شیرین تر از خواب چیزی نیست).

 

به هر حال بهاری بود که بگذشت و نتایج گهربار آن هم چند روز دیگر معلوم میشود!!!

هر چند خوب میدونم دلم واسه تک تک لحظه های اون 4 سال ، واسه همکلاسی هام ، واسه شیطونی های سر کلاس ، واسه دست انداختن استادا، واسه اون درس های غیر قابل هضم  و اون امتحانای مزخرف ، واسه اردوها، واسه ...  و در کل واسه اون دانشگاه مسخره و بی سر و ته تنگ میشه!!!

 

 

نمونه ای از صندلی های پسرا!!!!

صندلی پسرا!!!

 

 

تریبون اساتید!!!

 

 

 

 

مخلوطانه:

- شوکه شدم وفتی شنیدم زحمت های بچه ها تو دقیقه 90 به خاطر بی توجهی یکی از مسئولان بر باد رفت. (اگه دستم به اون آقای محترم می رسید حالیش میکردم!!!)
 نمی دونم چرا شاید حکمتی در کار بوده و ما بیخبر. انشالله یه جشن ، بهتر از قبل برگزار میشه اما تو رو خدا روز پدر نباشه ها که وای به حالتون!!!

 

 

- قرار بود 13 با دانشگاه یه اردو 9 روزه به مقصد شمال کشور داشته باشیم. با بچه ها خیلی دنبال کارا بودیم اما بنا به دلایل زیادی قیدشو زدم و نرفتم!!!

 

 

- کلی برنامه ریختم واسه خودم.کلی کارای عقب افتاده و کلاسای نیمه تموم دارم که باید تمومشون کنم!!!

 

 

- هدیه ای که به مناسیت روز زن از بابا گرفتم واقعا به موقع بود.بابا جون دستت طلا.حیف که امسال روز پدر نیستی  که با خرید یه جفت جوراب زحمتت رو جبران کنم!!!

 

 

- به خاطر بدجنسی های یک فرد کچل هدیه فارغ التحصیلی از دستم پرید. مطمئن باش آهم یه روز دامنتو میگیره!!!

 

- پسر دایی ها اندک اندک روانه ی خانه ی بخت می شوند.

 

 

- برای قبولی همه ی وبلاگ نویس های کنکوری صلوات!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 9:27  توسط شنگول  | 


 

 

یکی بود یکی نبود.غیر از خدا هیچ کس نبود.در گذشته های دور نه در همین قرن ۲۱ سه نفر هستن به اسم شنگول و منگول و حبه ی انگور که با اون شنگول و منگول و حبه ی انگور تو قصه ها خیلی فرق دارن.مثلا : هر ۳ تاشون دخترن. یا اینکه خواهر نیستن ولی از خواهر به همدیگه نزدیکترن..... و اما مهمترین فرقشون اینه که تا حالا هیچ گرگی نتونسته حریفشون بشه!!!

 

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384

 

عشق صدای فاصله هاست
علي رضا (از همه چيز همه جا)
اين دونفر (عارف،سهيل)
ساحل
نمکپاش
ما سه نفر!!!(البته از نوع پسر)
یه این سه نفر دیگه!!!(بازم پسرن)
ما سه نفر!!!(اینا دیگه با همه فرق می کنن)
منگلهاااااااااا!!!
بت پرست
این چند نفر!!!
یواشکی بیا تو
وبلاگ بازها
پسری رو به موت!!!
چتلاگ يك معتاد
ستاره ي تهنا
عروس مرده!!!
افسانه خزان
شركت هيولاها
گورخر بالدار!!!
میگن بزرگ شدم!!!
كم آوردي سوت بزن
ياس 13و نانا
پايتخت فرهنگي ايران
دل نوشته های آلاد
گوگولي مگوليا
XXxx-mobile-xxXX
پسران چت
ماموت
سکوی قرمز
عاشق دل شكسته
کلیپ،عکس،قالب و ....

 

خاطره ها
دیر تش باد
آرزوها
فید بلاگ
نونا نینی
ردپای یک زن
لحظه های ناب
به نام خدای رفیق
خودمونی
وب نوشت مهدی موسوی
دانشجوی بدبخت
هوای شرجی
جاده های روشن
زن زمانه
وبلاگ خودم
مدار 29 درجه (آقای دهقان)
خلبوس
پسری از دیار گرم خیز جنوب
هفت
روزی روزگاری...
خاطره های سوخته
سوژه
وب نوشته های پراکنده یک استقلالی
شکوفه یاس
زندگی زیباست ای زیبا پسند
طارمه
داش سعید
روزنوشت هاي حاج عماد
دنياي قشنگ الهه
آخه دل من
نوشته های پویا پولادتن
تنهاترین ققنوس(نازنین)
خانه ي وبلاگ نويسان استان بوشهر
وبلاگ نويسان استان بوشهر
آرشيو پيوندهاي روزانه

 

امروز