این مدت که نبودم خیلی گرفتار بودم. تو شرایط روحی خوبی نبودم.حوصله نوشتن هم نداشتم.چون علاوه بر گرفتاری ها و مشکلات پروِژه ی دانشگاه، کلی اتفاقات بد و ناراحت کننده رخ داد که اصلا دلم نمی خواد اسمی ازشون بیارم البته تو این مدت اتفاق های خوب هم رخ داد ولی در مقابل اتفاقات بد و ناراحت اصلا به چشم نمی اومدند!!! بگذریمممممممممممم از آخرین قسمت سریال 3×4 چه خبر؟؟؟ جمعه قبل آخرین روزی بود که دور هم جمع شدیم.البته همه نبودند فقط ما بودیم و مادربزرگ و دایی چهارمیه و زنش و 2 تا پسراش و خاله کوچیکه و پسر قند عسلش(همون جناب شصت چی معروف !!!) کم کم همه ی سرپرست هایی که رفته بودند سفر هم برگشتند فقط مونده بود بابای من و بابای منگول!!! دایی جان دوشنبه اومدند.بابای عزیز بنده هم بعد از 41 روز دوری از وطن و خانه و خانواده، سه شنبه صبح کله ی سحر ساعت 6 صبح از مکه مکرمه تشریف فرما شد و ما از دیدن خودش و چمدانش و ساک هایش بسی خرسند شدیم!!! مخلوط نوشت: - من و خواهرم مثل قحطی زدگان به ساک و چمدان پدر حمله ور شدیم.و آنان را چون جگر زلیخا وسط هال گشودیم.جایتان خالی چه کیفی داشت!!! - یک قرآن خیلی خوشگل و یک پلاک طلا ،پارچه ، یک دست بلوز شلوار ، یک اتوی مو ،جعبه ی جواهرات ،یک جفت کفش و یک سری لوازم آرایشی سوغاتی من بود!!!خیلی کمه!!! آخه بعد از 41 روز دوری و انتظار فقط همیناااااا؟؟؟ - حرف های پسرخاله" شصت چی" هم بسیار شنیدنی است: سری قبل که اومده بودند در حضور همه به خاله جان گفت که: مامان من اصلا از غریبه زن نمی گیرم.میخوام فقط از فامیل زن بگیرم.اول از همه هم دختر دایی "پرپر" را میگیرم!!! این سری هم در ادامه صحبت های قبلی فرمودند: مامان من 10 سالم که شد میخوام زن بگیرم!!!(الان 9 سالشه). و در جواب اعتراض های ما که بیخود کردی و تو هنوز بچه ای و از این حرفا جواب داد: چطور قدیما میشده.حالا نمیشه؟؟؟منم زن میخوام.حالا 10 سالم که شد یه امتحانی میکنم اگه نشد بعدا که بزرگ شدم زن میگیرم!!! - بعضی ها هم دات کام شدن!!!تا شیرینی نگیریم تبریک نمی گوییم!!!
. آخه تو این وبلاگ ما قصد نوشتن چیزهای بد و ناراحت کننده رو نداشته ایم و نداریم و نخواهیم داشت!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 9:13 توسط شنگول |







